۱۰ پاسخ

دقیقا منم همینایی که شما گفتید 😔

واقعا هیچ حسرتی ندارم.از همه چی راضی بودم از خودم راضی تر.اگه اشتباهی هم کردم خودمو سرزنش نمیکنم.من اولین تجربه مادریم بود

من حتما بیشترحواسم به بچم‌بود که شیرخشکی نشه
بخاطر نابلدی و خستگی گذاشتم بقیه شیشه بهش بدن و‌شیرخشکی شد

من یادمه قطره چکون شیر خشک پر میکردم زیر شالم نگه میداشتم می‌بردم قایمکی به پسرم میدادم که زردی نگیره
از استرس این که پرستارا متوجه نشن عرق سرد میکردم بخدا

من سر کیارادم همه چیز عالی و همون‌که دلم میخواست بود اما سر کیامهر اگه برمیگشتم عقب اصلا اون بیمارستان نمیرفتم و همون بیمارستان آزادی رو انتخاب میکردم که سر کیاراد رفتم و اینکه همونجور که تو بیمارستان با کیارادم عکس گرفتم دقیقا با همون ژست با کیامهرمم میگرفتم اما خدا لعنتشون کنه کادر بیمارستان رو انقد اعصابمو بیخودی ریختن به هم که سر کیامهر اصلا حواسم به عکس و اینا نبود فقط یه عکس الکی گرفتم

من بیشتر حسرت اینو میخورم ک سر دخترمو صاف رو بالشت نزاشتم ک تخت بشه
سرش گرد شده هر چند میگن ارثیه
ولی خب نه من نه شوهرم سرمون گرد نیست صاف و تخته
ولی مال عمه اش گرده
حالا نگاش میکنم خیلی حالم بد میشه
ولی دیگه بچه دومم ان شالله ب دنیا بیاد
همینجور تخت رو ب بالا میزارمش
دخترمو بیشتر پهلو میزاشتم بخاطر همین فرم سرش گرد شد یه طوری شد دوس ندارم مدل سرشو
ولی چون دختره خوبه بزرگ بشه روسری سرشه دیگه فرم سرش زیر شال انقد مشخص نیس
البته همه میگن خوبه از نظر خودم حس میکنم ایراد داره
باز خداروشکر چار ستون بدنش سالمه
من خیلی وسواسی شدم

من برمیگشتم اونموقع میزدم تو دهن خانواده شوهرخفشون میکردم مخصوصایکی ازخواهرشوهرام کثاااااااافتااااااا

من آنقدر سرتق هستم که سر جفت بچه ها هر کار خواستم کردم دخترم رو خودم ۶ روزگی بردم حموم هرکی هرچی گفت کار خودمو کردم هی گفتن شیر خودت بده گفتم به خودم مربوطه 😂

من خیلی ناراحتم که شیرخشک نبردم همراه خودم شیرم کم بود دخترم سه روزش بود واسه زردی خون ازش گرفتن از حال رفت قندش پایین بود هر موقع بهش فکر میکنم غصه میخورم😔

دقیقااا منمممم

سوال های مرتبط

مامان فاطمه مامان فاطمه ۲ سالگی
سلام مامانا خوبین میخواستم یه اعترافی بکنم که با خودم قرار گذاشته بودم که اگه هیجده ماه تونستم این کارو بکنم بعدش بیام اینجا تحریه هامو بگم که بقیه هم اگه خواستن استفاده کنن
من دخترم از وقتی بدنیا اومد حتی تو بیمارستان هم سینمو نگرفت و من اولین شب زایمان بخاطر این موضوع نخوابیدم و اومدیم خونه ادامه داشت این موضوع و من شیر میدوشم و بهش میدادم کلی دکتر رفتم مرکز بهداشت رفتم و کلی زجر کشیدم بطوری که من ده روزه زایمانمم استراحت نکردم حتی وقتی بخاطر بخیه هام نمیتونسمم درست راه برم و خونه مهمون بود میرفتم تو اتاق شیر میدوشیدم کلی مهمون تو خونه و من تو اتاق و بالآخره دخترم بعد تقریبا پانزده روز سینمو گرفت ولی از روز اول رفلاکس داشت و من کلی اذیت شدم همیشه گریه میکردم نشد یکبار ده دقیقه شیر بخوره اوایل خوب بود رفته رفته بدتر شد اونقدر مک نمی‌زد که شیزم. داشت خشک میشد خیلی روزای سختی بود یک ماه بعد دیگه کم کم نخورد سینمو بازم کلی چالش و دکتر ولی فایده نداشت تصمیم گرفتم که بدوشم شیرمو بدم اوایل با دستی میدوشیدم و بعدش برفی گرفتمکلی تحقیق کردمم کلی زجر کشیدم کلی حرف شنیدم کلی بیخوابی کشیدم و تا یکماه پیش فقط شیر خودمو میدادم دخترم ولی مریض شدم دیگه نتونستم شبا بیدار بمونم تصمیم گرفتم شبا شیرخشک بدم و روزا شیر خودم خداروشکر به طور معجزه آسایی دخترم خورد شبا ولی روزا اصلا شیرخشک نمیخورخ ولی دیگه آخرای شهریور میخوام دیگه ندوشم و کلا تا دوسالگی شیرخشک بدم چون شیرم خیلی خیلی کم شده من بابت این موضوع و مقاومتم و قوی بودنم بخودم افتخار میکنم و اینم بگم هیچکس تو این راه کنارم نبود همه میگفتن عقل نداری شیرخشک بده خودتو راحت کن ولی من خودم نمی‌خواستم با وجود شیر خودم شیرخشک بدم ا