۷ پاسخ

دخترمنم اینجوری بود یهش گفتم دوس داری چی باخودت ببری حموم گفت پتومو پتوشو باخودش بردم حموم کمتر گریه کرد دفعه بعدی عروسکشو اورد بارسوم دیگه خودش اومد یه مدت خیلی از حموم میترسید علتشم این بود که داشتم بدنشو صابون میزدم چشمشو مالید صابون رفت توچشمش

دخترم من از اول عاشق حموم بود من این مشکلو با دستشویی رفتنش دارم

یه عروسک کوچولویی چیزی ببر بگو میخایم بریم اینو بشوریم و تو بشورش منم تو رو میشورم

دخترمنم همین شکلی بود . الان شاید خیلیا مسخره کنن ولی منم اعتقاد نداشتم مامانم میگفت بچه ترسیده میگفتم نه چه ربطی داره بالاخره کوتاه اومدم و مامانم ترسشو برداشت با اب نمک خدارو شکر الان التماس میکنه ببرمش حموم میره وایمیسته جلو حموم داد میزنه شامپو

وای منم مشگل شمارو درارم دیشب پسرمو برد حمام شوهرم این انقدر گریه کرد ودادوبیدادکرد که شوهرم یادش رفت روسرش شامپوبزنه دادبهم بعد گفت بده بهم یادم رفت شامپوبزنم سرش انقدر گریه کردکه بالا اورد گفتم ولش کن نمیخواد اب خورده تمیزشده

پسر منم همینجوریه دیگه هفته ای ی بار میبرم با کمک باباش خیلی گریه میکنه البته موقعی که اب روی سرش بریزه

دوقلو های منم همینجورین
دیگه هفته ای یک دفه میبرم چاره ای نیس نمیشه که نبرد🤦‍♀️

سوال های مرتبط