۱۶ پاسخ

منم ندارم یعنی واقعا بخاطر عکس بارداری افسردگی میگیرید؟چقدر عجیب

دقیقا منم مثل شما ۳هفته زود تر زایمان کردم وخیلی یهویی یه شبه مادر شدم نمی تونستم درک کنم
دوروز قبل زایمان هم عکس گرفته بودم
واقعا الان که متنو خوندم یاد خودم افتادم درکتون میکنم😢🫂

دقیقا منم زایمانم یهویی شد و چون آمادگی نداشتم افسردگی گرفتم

منم دقیقااا مثل شما کاملا یهویی عمل شدم
ولی اینا دلیل نمیشه افسرده بشه ادم
من کاملا شانسی دو روز قبل عکس بارداری گرفته بودم خالا میخپاستم بمونه یه هفته دیگه برم😅

گلم دوبار خوندم وای متوجه نشدم یعنی چی یهویی اون بچه ۹ ماه تو شکمت بوده دیگه طبیعتا باید بعد ۹ ماه دنیا بیاد آخه خواهر کجاش یهویی بود😅😅😅

درخواست میدید🥰

و منی ک ۳۴هفته زایمان کردم یهویی و بچم رفت دستگاه 🥲

چرا افسرده بشی عکس بارداری هم ک گرفتی
من رفتم عکس بارداری گرفتم فرداش رفتم مهمونی یکم ترشح داشتم و دلدرد خفیف رفتم بیمارستان چک بشم یهو گفت خانوم ۴سانتی باید بستری بشی
منه دوش گرفته بودم نه کارامو کرده بودم هیچیییییی ساعت ۱۲ شب فکر کن همونجا سریع بستریم کرد هنگ کردم و پراز استرس
الانم با بچم عشق میکنم هورمونات بهم ریخته حس و حال متغیر داری سعی کن روحیه ات ببری بالا ک افسردگی حاد نگیری

آخییی منم با این لباس تو نگاتیو عکس دارم😍

منم سر پسر دومم تازه رفته بودم ۳۵ هفته تو مطب دکتر دردام شروع شد گفت برو بیمارستان .تا ۱۱ شب بچم دنیا اومد خیلی کم واسش خرید کرده بودم خوب شد همونا تو ساک باهام بود پوشک بچه و زایمانی از بوفه دم بیمارستان گرفتیم

منم عکس از بارداریم ندارم حتی اتلیه ام نرفتم

عزیزم بارداری کلا هر لحظه ش قشنگه
ب این نگاه کن عکس بارداری گرفتی حالا ی عکس تو خونه نگرفتی عیبی نداره
اینو منی میگم ک وقتی داشتم میرفتم اتاق عمل هیچکس همراهم نبود ن همسرم ن مادرم ن کس دیگه ،از اتاق عمل اومدم فقط مادرم بود ،همسرم کاری براش پیش اومده بود نبود،تو بخش نذاشتن همسرم بیاد من فرداش دیدمش روز ترخیص،دخترم همون شب رفت ان ای سیو یه هفته بستری بود اجازه شیر دادن نداشتم ،روز ترخیص فقط منو مادرم و همسرم رفتیم دخترمو ترخیص کردیم
اینجوری بگم ک هیچی رو برنامه نبود ،ی مدت واقعا اذیت بودم ولی کنار اومدم باهاش

منم نتونستم بگیرم نه خودم نه اتلیه شرایط خوبی نداشتم ولی دلم تنگ میشه برا اون روزا🥲

منم ساعت ۶ رفتم دکتر بیمارستان ک پرونده تشکیل بدم همونجا گف بدون اینکه جایی بری برو بستری شو برا زایمان.
😁اینو بدون تنها نیستی ولی ولی بهترین قشنگ ترین روز بود برام ب نظرم اگه ب عمقش بری واقعا حس خوبیه نکات مثبتشو ببین ..
راستی منم عکس فقط همسرم ازم گرف خیلی ساذه تو فضای باز
آتلیه نرفتم عکس آتلیه دوس ندارم..

اوووو چ زیباااا😁❤️

اینم یه عکس دیگه 🤩

تصویر

سوال های مرتبط

مامان مامان رزلین مامان مامان رزلین ۳ ماهگی
خب خب سلام خواهر اومدم منم تجربه زایمان دوم سزارین تو بیمارستان امام خمینی شهریار بگم بهتون اولن که دخترم یه هفته زود به دنیا اومد ماجرا اینطوری شد که من ذوز یک شنبه قرار بود با همسرم برک پیش دکتر که نامه بهم بده برا زایمان که رفتم یکم درد کمر داشتم که فکر میکردم عادیه مطب نشستم دیدم صورتم خیلی داره عرق میکنه اونم عرق سرد بازم گفتم عادیه تا اینکه رفتم داخل پیش دکتر دکتر یه نگاه کرد گفت چرا عرق کردی دست زد گفت دختر عرق سرد کردی درد نداری گفتم فقط کمرم درد خاصی ندارم گفت دختر داری زایمان میکنی تو گفتم یعنی چی خب یه هفته دیگه زایمانمه دیگه گفت نه الان وقتشه سریع زنگ زد بیمارستان ببینه اتاق عمل خالیه یا نه که گفتن خالی میکنن اورژانسی باید برم عمل هنگ کردم چون هیچ کاری نکرده بودم همه برنامه هام بهم ریخت گفتم دکتر من هیچی همرام نیس گفت سریع برو تا یه ساعت بیمارستان باش اصلا نفهمیدم همسرم چجوری رسوند منو خونه چجوری وسیله هامو جمع کرد باز خداروشکر ساک بجه آماده بود آره داشتم میگفتم جمع کردیم رفتیم بیمارستان رفتم زایشگاه که کارامو انجام بدن ادامه.......
مامان سید احسان مامان سید احسان ۱ سالگی
تجربه سزارین (پارت ۱)
خب مختصر و مفید سعی میکنم تعریف کنم. من ۳۸ هفته و ۵ روز بودم که بخاطر فشارم که بالا رفته بود و دفع پروتئین داشتم خیلی یهویی دکتر ختم بارداری داد و من رفتم بستری شدم برای عمل.
قبل از اینکه برم برای عمل بهم آنژیوکت زدن و سوند وصل کردن که سوند سوزش داشت ولی انقدرا هم بد نبود. بعد دیگه با ویلچر بردنم اتاق عمل. اونجا دکتر بیهوشی یه آمپول زد پایین کمرم که اونم دردش قابل تحمل بود. بعد دراز کشیدم و پاهام گرم شد که دیگه یعنی بیحس شده بودم. جلوم پرده کشیدن و شروع کردن. من دردی حس نمیکردم ولی تکون ها و کارایی که با شکمم میکردن میفهمیدم. بعد یه مدت کمی صدای گریه نی نی رو شنیدم که آوردن گذاشتن کنار صورتم و انگار آروم شد و دیگه گریه نکرد. بهترین حس دنیا بود ایشالا قسمت همه چشم انتظارا🥺
بعد حدود یه ربع که بخیه زدن و تموم شد بردنم تو ریکاوری که از اونحا تا دو ساعت بعد لرز شدید داشتم که خیلی بد بود.
بعد از تقریبا نیم ساعت هم رفتم تو بخش.
من ساعت ۷ شب عمل شدم تا ۶ صبح دیگه هیچی مایعات و غذا نباید میخوردم و همینجوری روی کمرم خوابیده بودم. اینجا برام خیلی سخت بود و حاضر بودم اون درد پاشدن بعد از سزارین رو که شنیده بودم تحمل کنم ولی فقط ازون وضعیت ثابت و تکراری خلاص بشم. تا صبح هم هیچی نتونسم بخابم و خیلی زمان کند میگذشت.

ادامه در پارت بعدی
مامان رادین👶🏻🩵 مامان رادین👶🏻🩵 ۲ ماهگی
خاطره زایمان پارت آخر
اون چندساعت برام خیلی سخت و دیرگذشت کلی درد کشیدم منی که ترس زایمان طبیعی داشتم حالا دیگه تو همون شرایط قرار گرفته بودم و داشتم تجربه اش میکردم هرچی پرستارا میومدن میگفتن طبیعی زایمان کن تا الان خوب پیش رفتی بعد این سریع میگذره میگفتم نه اصلا من میترسممم،ساعت ۷:۳۰ شد و دکتر اومد و با جیغ و داد و گریه منو بردن اتاق عمل هیچکس نبود از خانوادم که باهاش صحبت کنم و بهم دلگرمی بدن رفتم اتاق عمل و گفتم من بی حسی میخوام چون میخوام صدای اولین گریه پسرمو بشنوم و ببینمش دکتر بیهوشی و دکترخودم گفت چون دردت زیاده برای بی حسی از کمر نمیتونی همکاری کنی باهامون و منو بیهوش کردن وقتی به هوش اومدم دیگه شکمم خالی بود دیگه اون انقباضارو نداشتم شکمم شل شده و پایین شکمم درد جای بخیه حس میکردم و وقتی برای اولین بار پسرمو دیدم گفتم همه این سختیا ارزش داشت که من مادر شدم و حس عجیبی داشتم که یه نفر از وجود من دنیا اومده و من الان یه مادرم وقتی میدیدمش هم خوشحال بودم و هم ناراحت که دیگه تو دلم نیس که دیگه بارداریم تموم شد و قراره زود بزرگ بشه و من پیر بشم دیگه اون استرس های تو بارداری و نداشتم عوضش خودش پیشم بود صحیح و سالم ولی هنوزم باورم نشده که مادر شدم که با کوچیک ترین گریه اش دلم میلرزه و با تمام وجودم دوسش دارم انگار قبل این عشق و تجربه نکرده بودم انگار اولین بار عاشق شدم.
من که زایمانم گذشت و از زایمانم غیر از حضور پسرم که قسمت شیرین ماجرا بود بقیه اش خاطره بد و ترس برام موند
مامان قند من مامان قند من ۱۴ ماهگی
سلام خانوما خیلی حال روحیم بده خیلی جوری که دارم خفه میشم تنها که میشم فقط اشک میریزم و در مورد این موضوع تا الان با کسی صحبت نکردم
روزای آخر بارداری حس میکردم تو مقعدم یکم گوشت اضافی خیلی کم هست که یهویی ناپدید می‌شد و فک میکردم عادیع زایمان کنم خوب میشه مثل دردهای دیگه
تا اینکه زایمان کردم و دیگر بچه شدم و خونه مامانم بودم تا چند وقت ،،
اصلا انگار از یادم رفته بود تا اینکه یهویی به فکر افتادم که خدایا این چیه تو گوگل سرچ کردم اما انگار امیدوار بودم چیزی نیس خیلی بیخیال تا اینکه دیروز رفتم دکتر زنان بهش گفتم که همچین چیزی حس میکنم اما فک نکنم چیز خاصی باشه چون هیچ درد و علایم دیگه ای ندارم و خیلی امیدوار بودم که چیزی نیس و حالمم خوب بود
تا اینکه گفت معاینه کنم وقتی معاینه کرد گفت بواسیره اما خیلی کوچیکه
منو میگین انگار دنیا رو سرم خراب شد
الآنم که دارم تایپ میکنم فقط اشک میریزم
من از خدا فقط خواستم مادر یک بچه سالم بشم همین
قرار نبود اینجوری بشه که
خدا خیلی نامردی می‌کنه آخه چراااا
می‌دونم درمان نداره اما نمی‌دونم چرا همش دعا میکنم یه راهی جز جراحی باشه
لطفا اگه تجربه شو داشتین یا دوستی آشنایی بوده که بدون جراحی خوب شده باشه بهم بگین حداقل یکم حالم بهتر بشه
هنوز داشتم از مادر شدن لذت می‌بردم واقعا که 😭😭😭😭😭😭😭
و اینم بگم که دکتره فقط بهم شیاف داد که اونم سرچ کردم زده بود درمان نمیکنه
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۲ ماهگی
ضربان قلب بچه جک میکردن دردام زیاد بود واقعا کم آورد بودم ماما با دکتر معاینه کردن فقط موهای بچه میدیدن دردم زیاد بود هر چی زور میزدم هیچی چند تا ماماو دکتر معاینه کردن بعد با خودشون چندتا حرف زدن که دکتر گفت اتاق عمل رو آماده کنید دیگه دکتر رفت منم آماده کردن برای اتاق خیلی درد داشتم تو عمل که وارد شدم خیلی سرد بود بهش گفتم اگه اتاق رو گرم کنین یکی از پرستار الان کولر خاموش میکنم دیگه این قدر درد داشتم همین که آمپول بی حسی حس خیلی خوبی داشتم دیگه از درد خبری نبودسر 5یا10دقیقه صدای دخترم تو اتاق عمل اومد فقط میگفتم نشونم بدین دیگه آوردن دیدم بچه ام خیلی حس خوبی داشتم همه اون اذیت های که شدم یادم رفت
دکتر تواتاق عمل گفت رحمت یه مشکل کوچک داشت که نتوسستی زایمان کنی برات الان مشکل حل میکنم
تا نیم ساعت تو اتاق عمل بودم ساعت 6که دخترم به دنیا اومد تا 6:30 داخل اتاق بودم بعد ریکاوری رفتم ساعت ۷بخش رفتم اون جا که رفتم گفتن تا۶صبح نباید چیزی بعدم صبح باید راه برم فقط از سزارین اولین راه رفتن سخت بعدش دیگه همه چیز خوبه هر چی بیشتر راه بری درد کم تر میشه
مامان رادین👶🏻🩵 مامان رادین👶🏻🩵 ۲ ماهگی
خاطره زایمان پارت ۳
من غیر از انقباض همه چیز بارداریم نرمال و خوب پیش رفته بود یعنی یه بارداری نرمالی داشتم که اون انقباضم با استراحت بهتر شده بود ولی چند سری بعدش دوباره اینجور شدم که میرفتم بیمارستان ان اس تی میگرفتن میگفتن ممکنه زودتر از تاریخ زایمان کنی اگه دردات شدید شد زودخودتو برسون به نزدیک ترین بیمارستان،ما که شنبه رفتیم قزوین قرار بود هفته بعد یکشنبه یعنی ۵ مرداد زایمان کنم ولی همه چیزم اماده بود و دیگه فقط میخواستم استراحت کنم تا ۵ مرداد خلاصه سرتونو درد نیارم من شنبه شب یعنی ۲۷ تیر ساعت ۱۰ شب کیشه ابم پاره شد اول شام خوردیم من بلند شدم رفته بودن اتاق هی وسیله هایی که جمع کرده بودم رو چک میکردم اگه چیزی برنداشتم بگم همسرم برای روز زایمان برام بیاره،خودمم زایمان راحت و بدون اذیت رو در نظر گرفته بودم و کلی برای نزدیک شدن به روز دیدار با پسرم خوشحال بودم ولی تو اتاق از روتخت که بلند شدم یک دفعه ازم حجم زیادی از خارج شد منم شوکه شدم و با ترس مامانم رو صدا زدم که مامان بیا اتاق اومد با گریه گفتم این چی بود ازم رفت یه عالمه اب ریخت مامانم گفت کیسه ابته و اونم با ذوق گفت حاضر شو بریم بیمارستان که همین امشب پسرتو میبینی

ادامه تاپیک بعدی...
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۱۰ ماهگی
داستان بارداری پارت (چهار)

خب دیگ بلاخره روز سونو رسید صبح بود شوهرم سره کار بود نتونست باهام بیاد گفت بزار مادرم یا خواهرم همراهت بیاد تنها نباشی گفتم ن میخوام تنها برم حوصله ندارم کسی باهام بیاد خببب من رفتم اونجا از بدبختی کد کار نمیکنه من باز رفتم ویزیت شدم دکتر عمومی تا برام بنویسه سونو از ساعت ‌7 صب رفته بودم تا نوبتم شد و کارام درست شد ساعت حدود 8 نیم بود داشتم از عصبانیت پا...ره میشدم ولی چیزی نمی‌گفتم سعی می‌کردم آروم باشم و تمرکزم روی جواب سونو بزارم هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره
نوبتم شد رفتم سونو یه دکتر پدر س.. گی اونجا بود هیچ وقت نمیبخشمش یعنی میتونم بگم ب معنای واقعی قیافم زار بود بعد گفت سونو چی داری؟ گفتم نوشته برام گفت تو باردارییی؟ گفتم ن آمدم ببینم هستم یا ن بعد مادر خوشگله در آمد بهم گفت تو اصلا ازدواج کردی؟ اگه در حالت عادی بودم مطمن بودم یچزی بهش میگم ولی اون زمان حتی حوصله چرت پرت گفتنش هم نداشتم گفت چجوریه دکتر برات سونو قلب جنین نوشته حالا بیا معاینه کنم شروع کرد معاینه کردن گفت بسلامتی ک گل کاشتی