۹ پاسخ

تبریک میگم شما یه دختر فهمیده داری

چقدر مسخرن بچه مگه میفهمه دروغ چیه
مشق نوشتن برای بچه ها با کلاسی و بزرگ بودن حساب میشه
دلش خواسته بگه دارم مشق مینویسم ..بیشتر از اینم ممکنه بعدا چیزایی متفاوت ازش بشنوید چون بهش حس بزرگی میده
من معلم ابتدایی ام وارشد روانشناسی تربیتی. حتی نباید ب روی بچه اورد ک تو دروغ گفتی چون اینا دروغ حساب نمیشه و بچه از این حرفا جز حس بزرگی ک بهش میده سودی نمیبره
اصلنم اهمیت نده ب کسایی ک دارن اینو بزرگ نمایی میکنن ،کسی مهم تر از بچه ات نیست
اونی ک نمیفهمه بچه مدلش چجوریه همون بهتر ک نفهمه

اونجور ک اونا ب بچشون ارزس میدن ارزش بدبد ب بچتون

ول کن بابا سر خودتو درد نیار هیچ وقت برات مهم نباشه حرفتو قبول کنن یا نه.... مهم اینه مقصر نبودی و اون بچه نیتی نداشت.. حالا هرکی هرجور دوست داره فکر کنه

چ خاهر شوهر‌ مسخره و بیشعوری

چ‌خاهرشوهر پیگیری روان‌پریشی😂

بگومنظورش این بوده مشق دارم باید بنویسم نگفتم ک برم مشقامو بنویسم

هیچی کار خاصی نکن خودشون یادشون میره 😁چیزی نشده که

بگو میخواستیم بریم خونه مشقاش رو بنویسه

سوال های مرتبط

مامان لیمو مامان لیمو ۳ ماهگی
داستان زندگی من پارت 15
بابام نمیذاشت مامانم بیمارستان پیش من بمونه من زایمان کرده بودم دل ب دلدارش رسیده بود بچم شیر نمی‌خورد انقد تو بی آبی ترشحات خورده بود نمیتونست شیر بخوره منم شیر نداشتم آغوز بود اونم خیلی کم بود رفتم بالا که شب تحت نظر باشم اومدن بچمو گرفتن گفتن تنفسش پایینه بردنش گفتم یه ساعت دیگ میاریم یه ساعت شد فردا هنوز نیوردنش خیلی ناراحت بودم بچم نبود کنارم عزیزمو برده بودن کسیم نمیذاشتن پیشش بمونه میومدم شیر بهش میدادم میرفتم بعد زایمانم هروزم شده بود تا صبح گریه کردن بخیه هام اذیتم میکرد بچم بیمارستان بود بروز دختر خواهر شوهرم شوهرم اومدن دنبالم که بریم بیمارستان من تازه از حموم اومده بودم داشتم با سشوار بخیه هام خشک میکردم مامانم گفت بزار موهاتم خشک کنم گفتم نه شوهرم بیرونه اومدم شوهرم گفت چرا دیر اومدی پیش دختر خواهر شوهرم منو یه عالمه زد از ماشین انداخت بیرون گفت تیمارستانی نمیزارم شیر نجستو ب بچم بدی تو برای بچم کافی نیستی تو مادر خوبی نیستی منم شروع کردم موهام کشیدن بلند بلند گریه میکردم داد میزدم که اومد برد منو بیمارستان دختر خواهر شوهرم ترسیده بود دیگ بخاطر اون کارم نداشت رفتم با صورت قرمز از لبم خون میومد رفتم. شیر دادم کلی گریه کردم بچمم شیرم نخورد اومدم بیرون که برگردیم هیچی نگفت دختر خواهر شوهرم گذاشتیم دوباره شروع کرد دعوا و کتک که می‌زارم تو حسرت بچه بمونی منم فقد میگفتم خدایا بچمو می‌خوام از ماشین خودم انداختم پایین تازه زایمان کرده بودم بدنم نیاز به مراقبت داشت کل بدنم زخم زیلی شده بود هعی اون روزم تموم شد اما من مردم
مامان دخملی مامان دخملی ۵ ماهگی
خوشبختانه یا متاسفانه من با خواهر شوهرام اصلا در ارتباط نیستم (چند ماهه قهریم با هم)
ولی شوهرم ک کلاااااااا مشکلی باهاشون نداره و اوکیه باهاشون منم کاری به این موضوع ندارم
خواهراش دیدن دخترمم نیومدن و شوهرم بهونه میاره ک مشکل داشتن و این حرفا
اینا به کنااار
مشکل اصلیم اینه حس میکنم علاقشون به دخترم الکیه و فقط برای اینکه داداششون رو نگه دارن جلوش ابراز علاقه میکنن به دخترم
یکی از خواهراش از بقیه ش عقده ای تره
وقتی تماس تصویری میگیره با شوهرم همش میگه دخترت شبیه خودمه یا میگه این لباس تن دخترت خوب نیست یا میگه وای چرا اینقد گرم پوشوندینش یا میگه چرا گداشتینش تو گهواره و یا اینکه چرا پستونک تو دهنشه
کلا هر سری یه چیزی میگه که من بشنوم و بره رو اعصابم
یا مثلا قربون صدقه ی دخترم ک میره میگه عشق عمهههه تو به خودمون میری و مثل ما ادم حسابی میشی
یا میگه قربونش برم چقد شبیه خودمون نازه
یعنی کلا یچیزی میگه که نسبتش بده به خودشون یا پز خودشونو بده
من حقیقتا چیزی نمیگم به شوهرم ولی امشب از کوره در رفتم و به شوهرم گفتم خواهرت واقعا عقده ایه که میخواد همچی دخترمو به خودش نسبت بده (با اینکه دخترم از لحاظ ظاهری کپی خودمه و فقط چنتا چیز جزئیش به باباش رفته)
نمیدونم حساسیت بی جائه یا نه
ولی حتی دلم نمیخواد شوهرم باهاشون تماس تصویری بگیره که دخترمو ببینن😒
از طرفی تصمیم گرفتم اگه یبار دیگه خواهرش چرت و پرت گفت جوابشو بدم ولی باز میگم خب اون بی خصیته من چرا خودمو اذیت کنم
واقعا موندم چیکار کنم




گهواره پوشک پستونک شیرخشک شیشه شیر شیر مادر رقلاکس کولیک عکس فیلم گوش چشم نفخ بخیه