داستان زندگی من پارت 15
بابام نمیذاشت مامانم بیمارستان پیش من بمونه من زایمان کرده بودم دل ب دلدارش رسیده بود بچم شیر نمی‌خورد انقد تو بی آبی ترشحات خورده بود نمیتونست شیر بخوره منم شیر نداشتم آغوز بود اونم خیلی کم بود رفتم بالا که شب تحت نظر باشم اومدن بچمو گرفتن گفتن تنفسش پایینه بردنش گفتم یه ساعت دیگ میاریم یه ساعت شد فردا هنوز نیوردنش خیلی ناراحت بودم بچم نبود کنارم عزیزمو برده بودن کسیم نمیذاشتن پیشش بمونه میومدم شیر بهش میدادم میرفتم بعد زایمانم هروزم شده بود تا صبح گریه کردن بخیه هام اذیتم میکرد بچم بیمارستان بود بروز دختر خواهر شوهرم شوهرم اومدن دنبالم که بریم بیمارستان من تازه از حموم اومده بودم داشتم با سشوار بخیه هام خشک میکردم مامانم گفت بزار موهاتم خشک کنم گفتم نه شوهرم بیرونه اومدم شوهرم گفت چرا دیر اومدی پیش دختر خواهر شوهرم منو یه عالمه زد از ماشین انداخت بیرون گفت تیمارستانی نمیزارم شیر نجستو ب بچم بدی تو برای بچم کافی نیستی تو مادر خوبی نیستی منم شروع کردم موهام کشیدن بلند بلند گریه میکردم داد میزدم که اومد برد منو بیمارستان دختر خواهر شوهرم ترسیده بود دیگ بخاطر اون کارم نداشت رفتم با صورت قرمز از لبم خون میومد رفتم. شیر دادم کلی گریه کردم بچمم شیرم نخورد اومدم بیرون که برگردیم هیچی نگفت دختر خواهر شوهرم گذاشتیم دوباره شروع کرد دعوا و کتک که می‌زارم تو حسرت بچه بمونی منم فقد میگفتم خدایا بچمو می‌خوام از ماشین خودم انداختم پایین تازه زایمان کرده بودم بدنم نیاز به مراقبت داشت کل بدنم زخم زیلی شده بود هعی اون روزم تموم شد اما من مردم

تصویر
۶ پاسخ

شوهرت روانیه چه مرگشه

خیلی سخته بعضی از تیک های داستان توام مثل منه میفهمم چی میگی...

عجب آدمایی پیدا میشنا
شوهرت مریضه؟

واقعیه،؟

شوهرت چه مرگشه حرفش چیه
چرا اذیتت می‌کنه

وا شوهرت روانیهه ؟

سوال های مرتبط

مامان هاکان مامان هاکان ۷ ماهگی
ادامه تجربه زایمان طبیعی
رفتم حموم و اومدم به سختی لباس پوشیدم و موهامو بافتم که مرتب باشم مثلا یهو یه لرز اومد سراغم هم درد داشتم هم میلرزیدم بازم با این حال تا ۴ تو خونه تحمل کردم بعد دیگ با شوهرم رفتیم بیمارستان به شدت پاهام میلرزید رفتم زایشگاه خانومه خمیازه کشون اومد گفت شورت و شلوارتو درار دراز بوش بیام معاینه
منم همین کارو کردم اما چون خیلییی سردم بود و میلرزیدم توانایی اینو نداشتم که لگنمو ازاد بزارم که معاینه کنه اونم اومد اینقد غر زد که پاهاتو باز کن دستم رد نمیشه لگنتو بزار زمین نه اینجوری نمیشه (یه اسم واژینو نمیدونم چی گفت ) تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی برو نامه بگیر سزارین بشی منم بغض کرده بودم و میلرزیدم و به دعواهای اون خانومه گوش میکردم دیگ اخر گفت برو اینجا بودنت بی فایده اس
دوباره راه افتادیم اومدیم خونه شوهرم چشاش کاسه ی خون بود از بی خوابی گفتم من خوبم عزیزم تو بخواب هنوز خیلی کار داره
خلاصه راضی شد بخوابه منم هعی رفتم دستشویی و اومدم جلو بخاری لرزیدم خیلی سردم بود و در عین حال عرق هم میکردم (بخاطر خنگ بازی خودم بود که میلرزیدم چون موهامو درست خشک نکرده بودم براهمون میلرزیدم )
خلااصه شیاف گل مغربی هم گذاشتم و هعی درد کشیدم تااا ساعت ۷ونیم صبح ۷ونیم رفتم دستشویی دیدم ازم خون اومد یکم دویدم به مامانم زنگ زدم که خون دیدم میخوام برم بیمارستان گفت بیا دنبالم منم میام
خلاصه با نهایت ارامش رفتم شوهرمو صدا زدم که پاشو خونریزی دارم دیگ وقتشه اون بیچاره هم با کلی استرس منو رسوند بیمارستان
خداروشکر شیفت اون خانومه تموم شده بود وگرنه سکته میکردم یه خانوم دیگ اومده بود گفت الان شدی ۵ سانت ...
مامان لیمو مامان لیمو ۲ ماهگی
داستان زندگی من پارت 14
خلاصه گذشت و گذشت شکمم اومد جلو طول سرویکسم کوتاه شده بود با شوهرم حرف زیاد نمیزدم چون دعوا میشد هرسری حرف زدیم آخرش من کتک می‌خورم ااز خونه بیرون میشدم مادر شوهرم میومد بیشتر دخالت میکرد هرچی از دهنش در میومد بمن می‌گفت مگ رویای من این بود نه مگ آرزوهای من این بود نه همشون رو دفن کرده بودم نگران بچم بودم میترسیدم با این همه فشاری که رومه دوباره برگردم ب اون دوران دلم میخواست باز برم اما جایی برای رفتن نداشتم دلم میخواست نباشم امیدم فقد بچم بود که دکترا همش منو میترسوندن که بچه نارس بدنیا نیاد مواظب باش هرسری سونو گرافی می‌رفتیم شوهرم می‌گفت چرا طول کشید تو ماشین تا بیاییم خونه سرمو میکوبید ب شیشه ماشین سیلی میزد از دهنم میزد که باعث شده الان نمیتونم دهن کاامل باز کنم درد می‌کنه گذشت یروز من تو 32 هفته درد زایمان شروع شد تا دوروز درد زایمان داشتم شوهرم نگفتم که هرسری دکتر میرفتم کتک می‌خوردم میترسیدم ب مامانم گفتم رفتیم زایشگاه گفت درد زایمان داری بستری به هفته بستری شدم آمپول ریه زدن و مرخص شدم تو اون جین فهمیدم آب دور بچه خیلی کمه هر هفته میرفتم سونو چک میکردم شوهرم باز منو اذیت میکرد چرا این همه بریم دکتر انقد بمن فشار روحی روانی میورد ک تو 35 هفته کیسه ابم پاره شد و زایمان کردم
مامان کنجد خانوم🩷 مامان کنجد خانوم🩷 ۴ ماهگی
خب بریم سراغ ادامه داستان … روزی که از بیمارستان اومدم خونه رفتم خودم دوش گرفتم و تو حموم کلی گریه کردم و دیگه از همونجا افسردگی اومد سراغم و تقریبا تا ۳ هفته باهام بود و بعد کم‌کم بهتر شدم… چسب ضد اب رو بخیه هام بود که دکتر گفت میتونم باهاش دوش بگیرم و بعد ۳ ر‌وزم چسبو بکنم… خلاصه از حموم اومدم و پروسه شیر دادن شروع شد بچم سینمو نمیگرفت گریه میکرد گشنه بود سیر نمیشد با شیرم و هزار مشکل دیگه سر شیر دادن که اخر بابام رفت شیر خشک گرفت. واسش و ۳۰ تا بهش دادم که همشو یک نفس خورد فهمیدم سیر نمیشه اصلا با هزار بدبختی سینمو میگرفت ولی سیر نمیشد عصبی میشد دیگه در کنار شیر خودم شیر خشکم میدادم ولی سینمو نمیگرفت همه کار کردم بگیره به شدت روزا بدی بود خودم افسردگی شدید داشتم اصلا بچه رو نمیخواستم پشیمون شده بودم شبا نمیخوابید کولیک داشت همش گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم اینم بگم که مامان و بابام اومدن پیشم کلا ۱۰ روز بودن بعدش بابام شبا نمیموند دیگه میرفت خونشون باز صبح میومد تا ظهر ولی مامانم تا ۴۰ روز پیشم بود خالم هر روز میومد دوستم میومد هر شب با شوهرم بیرون بودم ولی بازم داغون بودم خیلی خیلی حس بدیه… یک موجود جدید میاد که نمیدونی چیکارش کنی بدنت زشت و بد ریخت شده کلی خون داری از دست میدی بچت نمیذاره حتی نیم ساعت بخوابی شیر نمیخوره دل درده و و و خیلی روزای نحسی بود…
ادامه داره
مامان فندوق مامان فندوق ۱۰ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۳ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
بردن ریکاوری کم کم بی حسیم داشت میرفت،گفته بودم پمپ درد میخوام،هنوز وصل نکرده بودن از طرفی خوابم میومد از یطرف هنوز مثه بید میلرزیدم از یطرف نگران بچه بودم مدام تو دلم با خدا حرف میزدم التماس میکردم،دردم هم شروع شده بود با اه و ناله به پرستارا فهموندم دردم شروع شده چون توان حرف زدن نداشتم انقد گریه کرده بودم و لرزیده بودم،پمپ درد وصل کردن ولی هیییییچ تاثیری نداشت تمام بدنم درد گرفته بود لرزشم بیشتر شد انگار جدا از لذزش خودم تاثیر داروی بیهوشی هم بهش اضافه شده بود بهم گفتن پتو بیاریم گفتم نه سردم نیست اصلا،یکمی نگه داشتن و بردن بخش،همسرمو دیدم یادم نیست چی گفت فقط تنها جمله ای که ازش یادمه پرسیدم دیدیش؟گفت دیدم چقد خوشگل خوووشگل خوشگل(با ذوق و کلی اب وتاب گفت،اخه همیشه میگفت نورادا اصلا قشنگ نیستن شبیه قورباغه ان ولی واقعا دختر من خوشگل بود ماشالا💗😭)رفتم تو اتاق کلی دوستام و خانوادم اومده بودن من باز گریه م گرفت که بچم خیلی خوشگل بود ولی بمن فقط یه وانیه نشون دادن بچم پیشم نیست کلی گریه کردم،دردم هم که خیلی زیاد بود شوهرم اجازه نمیداد حرف بزنم و سرمو تکون بدم مامانم مدام نسکافه میداد بخورم که سردرد نگیرم
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۳ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
من اون سرنگی که اولین بار باهاش به دخترم شیر دادم‌نگه داشتم
این وسط هربار که دخترم کوچکترین پیشرفتی میکرد ما یه دور به همه شیرینی میدادیم،یه شب پیشش بودم یه دفعه دیدم دخترم حالش بدشد ،اکسیژنش اومد پایین شب بود و دکتر اصلیش نبود دکتر شیفت بود و سه تا پرستار منو بیرون کردن منو شوهرم پشت در دعامیکردیم‌گریه میکردیم من دیگه نمیدونستم چکار کنم یکم کذشت دکتر اومد گفت حالش خوبه اگه میخوای برو ببینش من اونجا نشستم وسط زمین زار زدم که خدایا اینکارارو با ما نکن پیر شدیم طاقت نداریم به زور شوهرم سرپا شدم رفتیم دیدیمش و رفتیم پایین محوطه بیمارستان که یکم هوا بهم بخوره تو کل اون ۱۵ روز من کامل تو اتاق مادران بودم حتی تا محوطه بیمارستان هم بیرون نیومده بودم فقط دروغ نگم یبار برگشتم خونه دوش گرفتم و دوباره رفتم بیمارستان اونم انقدر گریه مردم و حالم بدبود که خدا میدونه
خلاصه اونروزم خطر از بیخ کوشمون رد شد خداروشکر
ادامه پارت بعد
مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۱۱ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش