ادامه سزارین و nicu
من اون سرنگی که اولین بار باهاش به دخترم شیر دادم‌نگه داشتم
این وسط هربار که دخترم کوچکترین پیشرفتی میکرد ما یه دور به همه شیرینی میدادیم،یه شب پیشش بودم یه دفعه دیدم دخترم حالش بدشد ،اکسیژنش اومد پایین شب بود و دکتر اصلیش نبود دکتر شیفت بود و سه تا پرستار منو بیرون کردن منو شوهرم پشت در دعامیکردیم‌گریه میکردیم من دیگه نمیدونستم چکار کنم یکم کذشت دکتر اومد گفت حالش خوبه اگه میخوای برو ببینش من اونجا نشستم وسط زمین زار زدم که خدایا اینکارارو با ما نکن پیر شدیم طاقت نداریم به زور شوهرم سرپا شدم رفتیم دیدیمش و رفتیم پایین محوطه بیمارستان که یکم هوا بهم بخوره تو کل اون ۱۵ روز من کامل تو اتاق مادران بودم حتی تا محوطه بیمارستان هم بیرون نیومده بودم فقط دروغ نگم یبار برگشتم خونه دوش گرفتم و دوباره رفتم بیمارستان اونم انقدر گریه مردم و حالم بدبود که خدا میدونه
خلاصه اونروزم خطر از بیخ کوشمون رد شد خداروشکر
ادامه پارت بعد

۱ پاسخ

مامان اومدم آرایشگاه منتظرم نوبتم بشه.
نشستم به حال تو های های گریه میکنم
همه دارن نگاه میکنن
تو چی کشیدی آخه
بمیرم برات

سوال های مرتبط

مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
من فردای زایمانم مرخص شدم ولی نرفتم خونه با شوهرم دوتایی موندیم بیمارستان چون اتاق مادران کسی نبود دوتایی اونجا موندیم(اینم بگم تو اتاق مادران wcنبود منم نمیدونستم کجاس و بشدت احتیاج داشتم مجبوری رفتم ایرانی اخ نگم از دردش که نشستم ولی نمیتونستم پاشم فقط دعا میکردم نیفتم زمین چون تنها بودم وکسی هم پیشم نبودبا بدبختی بلند شدم )،شوهرم گفت دکتر اینجوری میگه فردا انتقالش بدیم اون بیمارستان من میگفتم خطرناک نباشه گفت نه از طرفی اگه مجبور باشیم ۱۰ روز هم بستری نگه داریم اینجا میشه ۷۰۰ میلیون کلی فکر کردیم و تصمیم گرفتیم انتقال بدیم،دوشب بیمارستان خصوصی nicu شد ۱۴۰ میلیون ،فرداش امبولانس کد گرفتیم یعنی امبولانسی که دکتر و تجهیزات داره برای انتقال بیمار،اومدن و بردیم بیمارستان دولتی،من با اون بخیه ها با اون درد وحشتناک دنبال امبولانس دوییدم که فقط برسم به بچم هنوزم که هنوزه نمیدونم خدا تو اون لحظه چه توانی بمن داد که من اونجوری میدوییدم
ادامه پارت بعد
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
# پارت ۲
تا اون موقع نمی‌دونستم بیهوشیم چجوریه وقتی بردنم تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار اتاق عمل و دیدم یجوری افتضاحی ترسیده بودم هوای داخل اتاق سرد جوری که من هم مضطرب بودم به لرزه افتاده بودم هربار هردکتر میومد تو اتاق آمپول برمیداشت میگفتم این ماله منه دکتر می‌گفت نه اون دکتر می‌رفت اون یکی میومد چون داشتن یه خانم دیگه رو عمل میکردن نفر اول بود تمام وسایل هاشون داخل اتاقی بود که من اونجا قرار بود عمل بشم خلاصه چندتا دکتر میرفتم میومدن همش می‌پرسیدم این ماله منه بیهوشیم رو کجا میزنید که دیگه دکترا و پرستارا همشون از این رفتارم خندشون گرفته بودن اینا میخندیدن من تو دلم فوش شون میدادم😂
خلاصه بعد اینکه سرم بهم وصل کردن فشارمو گرفتن ضربان قلبم و گرفتن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن ، دکتر بیهوشی منم اومد پرستار بهم گفت خانم بلند شو بشین گردنت رو پایین خم کن مچ پاتو بگیر اصلا هم تکون نخور همون موقع آمپولی که تو دست دکتر بیهوشیم رو دیدم اشکم در اومد همون سوزنی که تو سزارین برای زایمان سزارین میزدن برای منم وسط مهره های پایین کمرم زدن و بعدشم همون موقع پاهام به گز گز کردن افتاد.
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۴#
بعد با ذوق و شوق تمام رفتیم سمت بیمارستان امام حسین ، ویزیت گرفتیم برای معاینه رفتم پیش ماما نامه سزارین رو دید فرم پر کردم گفت برو پایین پذیرش دیگه اومدم پایین همسرم کارای پذیرش انجام داد منم شست و امضا کردم و یک ساعت طول کشید تا پذیرش شدم یه دستبند داد به دستم و گفت برو کیف بخر و برو لباس هارو بپوش منتظر باش من و مامانم رفتیم پایین من لباس هام رو با لباسهای بیمارستان عوض کردم و منتظر بودم تا بیان و سوند و انژوکت بزنن بهم و ببرن اتاق عمل خیلی اونجا منتظر بودم تا ساعت ۱۱فکر کنم منتظر بودم بالاخره سوند زدن و انژوکت خدایش پرستاره دستش سبک بود و اصلا برای سونداذیت نشدم بالاخره منو بردن سوار بیلچر شدم و رفتم اتاق عمل بیمارستان شلوغ بود ولی سزارین فقط من بودم و یه خانم دیگه که دوقلو داشت رفتم تو یه اتاق عمل که خیلی کثیف بود و زمینش پر خون بود سریع پرستارا تخت مرتب کردن و من گفتن دراز بکش روی تخت منم با سختی روی تخت دراز کشیدم اونا یه دستگاهی چسب زدن به پاهام که پاهام کم کم داغ میشد بعد بهم گفت کمرتو خم کن از پشت یه پرستار دیگه محکم سرمو گرفته بود که تکون نخورم منم گفتم بزن بی حسی تو تکون نمی‌خورم دیگه حس کردم یه سوزن رفت توی مهره های کمرم و تزریق کم کم دارو رو حس کردم بعد آروم منو خوابوندن روی تخت کم کم دیدم پرده کشیدن و سرم وصل کردن و بتادین میزدن به شکمم و منم دیگه بی حس شدم دکتر اومد احوالپرسی کردیم و مشغول شدن هم اینکه بچه رو کشیدن یه حس سنگینی روی قفسه سینم اومد و اشکام سرازیر شدند تا بچه رو کشیدن پسرم روی پرستار جیش کرد😂اونا هم صداشون در اومده بود
مامان ماهان و مهراد🩵 مامان ماهان و مهراد🩵 ۱ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی دومم،که گفتم خیلی سخت بود🙂

شب بود ساعت ده و نیم که من شام آوردم بخوریم،یه شام خوشمزه هم پخته بودم چون خیلی دلم اون غذارومیخاست،نمیگم چی بود که هوس نکنین،سر شام حالم بده شد هی دل‌درد گرفتم هی گفتم چیزی نیس ارومیه،چون دل‌درد زیاد می‌گرفتم،ولی این دلدرده فرق داشتهی می‌گرفت شدید میشد ول میکرد،سفره رو جمع کردیم وایسادم ظرفاروبشورم دیدم اصن پاهام داره می‌لرزه یه درد عجیبی می‌پیچید تو کمر و دلم،خلاصه سریع به شوهرم گفتم که بریم بیمارستان حالا چیزی هم نبود نبود فقط بریم یه چکاپ بشم،چون مسیرمون تا بیمارستان یکم دور بود،سریع حاظر شدیم پسر اولمو که دوسالشه گزاشتیم خونه مادر همسرم و ساک هارو برداشتیم و رفتیم تهران بیمارستان،رسیدیم من رفتم تریاژ،فشارم و چک کرد خوب بود هفته مو پرسید گفتم ۳۸هسام،منو فرستاد بلوک زایمان،ساعت دوازده و نیم شب بود،رفتم و نشستم تا یکی بیاد منو معاینه کنه،همون موقع یه خانم دیگه داشت زایمان میکرددرگیر اون بودن،توجه زیادی به من نکردن،خلاصه اومدن سراغ من و سوال پرسیدن
بقیه پارت بعدی تا چند دقیقه دیگه می‌زارم 🫠❤️
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۳ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی: خب دیگه گفت برو عزیزم اتاق کناری نوار قلب بچه رو بگیریم و رفتیم نیم ساعتی طول کشید تا نوار قلب گرفته شد بعدش گفت مشکلی نداره برو سونوگرافی رو انجام بده و بیا ... مام ساعت ۱۱ بود رفتیم سونو تا ساعت ۱:۳۰ سونوگرافیم طول کشید دکتر سونو گفت همچی خوبه ولی وزنش کمه
منم استرس گرفتم که نگو رفتیم زایشگاه شیفت عوض شده بود اون مامای دیگمم خانوم مرتضایی هم شیفت بود مامای تریاژ سونو رو نگاه کرد گفت همچی خوبه فقط وزنش کمه باید دکتر ببینه احتمالش هست بستریت کنن گفت الان وقت استراحت دکتره شما برو دکتر که دید اگه نیازی به بستری بود زنگت میزنیم
فاصله بیمارستان تا خونه مون زیاد بود ماهم پیاده روی کنان رفتیم خونه عموم . ساعت ۳ از زایشگاه زنگ زد خانوم صادقی دکتر سونو تو دیده گفته چون هفتش کامله وزن بچه هم خیلی زیاد نیس بهتره بستری بشه ( دکتر شیفت هم دکتر خودم بود)
نمیدنم یه دفعه ای چنان شوکی بهم وارد شد که یکمم گریه کردم😅خودم اونجا بودم فکرم پیش گندم . گفتم باشه پس من برم خونه یه دوش بگیرم وسایلامو بردارم میام گفتن خوبه
دیگه اومدم خونه ... ساعت ۴:۳۰ رفتم بیمارستان بستری شدم تا کارای بستری رو کردن .شد ساعت ۵ من روی تخت بیمارستان دراز کشیده ان اس تی بهم وصل کردن با سرم
ساعت ۵:۱۰ دیدم یه دردای ریزی داره میاد هر ۸ دقیقه یبار میگرفت و ول میکرد...
ساعت ۵:۳۰ مامام خانم مرتضایی اومد که ان اس تی رو چک کنه گفت میبینم که خیلی خوب داری پیشرفت میکنی درداتم شروع شده گفت اره هر ۷.۸ دقه گفت دقیقا همینطوره . یه چهارم قرص گذاشت زیر زبونم تا ساعت ۶ دوباره گفت یه معاینه خیلی شدید کرد گفت تا ۷:۳۰ که خودم هستم یک بار دیگم معاینه تحریکی میکنم که زود پیرفت کنی
مامان 😍جوجه هام🤩 مامان 😍جوجه هام🤩 ۱ ماهگی
اما خب راستش دیگه به ادرار 24ساعته نرسید و من فردای همون روز چکاب وقتی خواب بودم ساعت 9ونیم شب بیدار شدم همینکه نشستم، یه چیزی ازم ریخت زمین فکر کردم ترشح مثل همیشه بلند شدم رفتم دستشویی چون شک کرده بودم ادرار که کردم اومدم بیرون باز از وسط پاهام همینجوری اب ریخت فهمیدم تو 36 هفته و 6 روز کیسه ابم پاره شده خیلی ترسیدم اخه هفته ام هنوز پایین بود نسبتاً خلاصه بلند شدم ساکمو بستم هیچ دردی نداشتم ساعت 12 شب بود من هنوز خونه بودم منتظر شوهرم گوشیشم جواب نمیداد دیگه مجبور شدم با همسایمون رفتیم بیمارستان من ساعت 12 و نیم شب تازه دردام یکم شروع شده بود رفتم بیمارستان دکتر معاینه کرد و گفت 8 سانتی از همون موقع که معاینه شدم دردام هی نزدیک تر شد و با شدت بیشتر من با 8 سانت دهانه رحم باز درد نداشتم واقعا برا خودم تعجب اور بود دکتر گفت پاهاتو بذار پشت اون میله ها گذاشتم گفت دو تا زور بزنی یه دقیقه دیگه بغلته گفت هروقت درد داشتی زور بزن انگار دستشویی داری منم زور زدم اول گفت آفرین خیلی خوبه دوباره تلاش کن یکی دیگه آفرین زور دوم ک زدم بچه اومد و صدای گریه شو شنیدم قشنگ ترین صدای عمرم بود اینم از تجربه من امیدوارم به درد تون بخوره🥹🥹🥰🥰☺️☺️🙏🏻🙏🏻🙏🏻