ادامه سزارین و nicu
رسیدیم بیمارستان دولتی،داشتیم کارای بستریشو انجام میدادیم،شنیدم یکی از پرستارا گفت،دکتر داره گریه میکنه لوله شو دربیارم از دهنش؟دکتر گفت درار من خوشحال شدم که خداروشکر بهتر شده که لوله رو‌خارج‌میکنن داشتیم اطلاعات میدادیم که دیدم بچم انکار حالش بد شد یعالمه پرستار و دکتر ریختن بالاسرش ما اینطرف دیدیم داشتیم سکته میکردیم،مارو بیرون کردن از nicu اون پشت یه پنجره داشت یکم از اون با مشخص بود من مانیتورشو دیدم که ضربانش فک کنم ۱۴۰ بود و اکسیژن اومده بود روی ۴۰😭😭😭😭😭😭خدایا مردیم و زنده شدیم،خدا سرهیچکسی نیاره چقدر گریه کردیم باشوهرم پنج دیقه گذشته بود هنوز بالاسرش بودن نذر و نیازی بود که تو دلم میکردم التماس خدا و هرجی امام و امام زاده و پیغمبره کردم،خدایا بچم چیزیش نشه خدایا میسپرمش به تو بچمو بهم برگردون خدایا بچمو سلامت بذار تو بغلم بریم خونه خدایا این حق ما نیست😭😭😭😭
ادامه پارت بعد

۵ پاسخ

چقد درکت میکنم منم بچم ۳۱ هفته دنیا اومد و ۲۶ روز nicu بود وحشتناک ترین روزام بودن

منم بچم توnicuبود بیرونمون میکردن همه‌ی این چیزایی ک تو میگی رو رفتیم و کشیدیم ولی خداروشکر بعد ۳۸ روز آوردیمش خونه

درکت میکنم بچه منم35هفته و2روز بدنیااومد زایمان منم سخت بود بچم احیاشد اصن نشوونم ندادن موقع بدنیااومد گریع نکرد سریع بردنش niicuخیلی زجرکشیدم یسره کارم گریه بود6روزnicuبود با لوله وایناوصل بود نفس میکشید ۳روزم بخش خیلی خیلی روزای بدی بود خداروشکر ب خوشی تموم شدن

بمیرم برات

وای وای خدا 🥺چه سخت کل تنم مور مور شد
خدایا شکرت ک سالمه الان

سوال های مرتبط

مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
من اون سرنگی که اولین بار باهاش به دخترم شیر دادم‌نگه داشتم
این وسط هربار که دخترم کوچکترین پیشرفتی میکرد ما یه دور به همه شیرینی میدادیم،یه شب پیشش بودم یه دفعه دیدم دخترم حالش بدشد ،اکسیژنش اومد پایین شب بود و دکتر اصلیش نبود دکتر شیفت بود و سه تا پرستار منو بیرون کردن منو شوهرم پشت در دعامیکردیم‌گریه میکردیم من دیگه نمیدونستم چکار کنم یکم کذشت دکتر اومد گفت حالش خوبه اگه میخوای برو ببینش من اونجا نشستم وسط زمین زار زدم که خدایا اینکارارو با ما نکن پیر شدیم طاقت نداریم به زور شوهرم سرپا شدم رفتیم دیدیمش و رفتیم پایین محوطه بیمارستان که یکم هوا بهم بخوره تو کل اون ۱۵ روز من کامل تو اتاق مادران بودم حتی تا محوطه بیمارستان هم بیرون نیومده بودم فقط دروغ نگم یبار برگشتم خونه دوش گرفتم و دوباره رفتم بیمارستان اونم انقدر گریه مردم و حالم بدبود که خدا میدونه
خلاصه اونروزم خطر از بیخ کوشمون رد شد خداروشکر
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
یک خفته دخترم اینتوبه بود بعد یک هفته لوله رو از دهنش خارج کردن و داخل بینیش گذاشتن روزی که رفتم دیدم چقدر خوشحال شدم تمام این مدت شوهرم هروز۸-۹ صبح میومد بیمارستان تا ۱۲ شب پیش ما بود،همه بیمارستان دیگه مارو میشناختن بعد اون یک هفته دیگه دخترمو با دارو نمیخوابوندن ولی من هربار میرفتم پیشش خواب بود مادرای دیگه که تو اتاق بودن میگفتن الان بچت بیدار بود من که میرفتم دخترم خواب بود بهشون التماس میکردم توروخدا وقتی بیداره بمنم بگید فک میکردم دروغ میگن اخه من حتی صدای گریه ش هم نشنیده بودم چشای بازشو‌ندیده بودم،اونروزا که وقتی بچه ها گریه میکردن پرستارا مادرارو صدا میکردن که بیا بچت گریه میکنه من ارزو میکردم کاش منم موه اینا بودم کاش منم صدا میکردن بیا کارای بچتو کن بیا ارومش کن،اخ که چه روزایی بود،یبار وقتی رفتم تو یکی از پرستارا که خیلی هم مهربون بود کفت دکتر شیر واسه بچت شروع کرده قبلش دخترم فقط سرم میگرفت شیرنمیخورد،اونروز گفت شیرو از طریق گاواژ وارد معدش میکنیم برا من همونم غنیمت بود بعد چندروز کفت اجازه داریم شیرو با سرنگ بدیم بخوره پرستاره اجازه داده من بهش بدم من اون سرنگو بادگاری نگه داشتم
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
فردا گفتن راه برو اگه خوب بودی ببریمت پیش دخترت،با هر زوری بود پاشدم راه رفتم ،صورتمو شستم موهامو مرتب کردم گفتم دخترم نگه چه مامان شلخته ای☹️با ویلچر بردنم بالا،اخ بمیرم براش چقد قشنگ بود ولی کلی لوله و سرم و دستگاه بهش وصل بود،لوله از طریق دهنش ولرد ریه ش شده بود که به این حالت میگن اینتوبه،اون لحظه من نمیدونستم اینتوبه چقد بده،خیلی ناراحت بودم ولی چون شدتشو نمیدونستم همش میگفتم ایشالا تا فردا خوب شه ببریمش خونه😭😭😭بچمو بخاطر همون لوله ها دارو زده بودن بخوابه هم برای اینکه کمتر اذیت شه هم تکون نخوره که دربیاد،یه لحظه بیدار شد داشت گریه میکرد ولی بخاطر اون لوله ها هیچ صدایی نمیومد فقط حالت صورتش گریه بود،همونم اومدن دارو زدن دوباره خوابید😭😭😭منو بردن بخش،راستی من درمورد بخیه یادم رفت بگم که بخیه م هنوز نمیدونم جذبی بود سا چسب ولی خیلی تمیز بود،من که اومدم بخش انگار دخترم حالش خوب نبوده دکتر ریه به شوهرم میگه(ما بیمارستان خصوصی بودیم و هزینه nicu شبی ۷۰ میلیون ماهم بیمه تکمیلی نداشتیم)به شوهرم گفته بود بیار فلان بیمارستان دولتی هم تجهیزاتش خوبه تو بخش nicu هم اینکه همیشه دکتر هست ولی اونجا همیشه دکتر نبود
ادامه پارت بعد
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین 😍 پارت ۵
دیگه دکتر شروع کرد همونطور که گفت حس میکردم ولی درد نداشت بتادین زدن و شروع کردن از استرس نگاه نمیکردم اون پرده جلومو فقط سقف و نگاه میکردم و سوره قرآن میخوندم 🥹❤️
خیلی لحظه عیبی بود فقط قدرت خدارو اون لحظه درک میکنی فقط میگی چه قدرت بزرگ و عظیمی داری خدایا شکرت
۵ دقیقه شد فکر کنم به دکتر بیهوشی گفتم دنیا اومد گفت داره میاد نگران نباش
یهو دیدم دارن شکمم و فشار میدن و تکون خوردم دو دقیقه بعدش دیدم صدای گریه😭😭😭😭😭😭 نمیتونم بگم اصلا فقط صداشو که شنیدن اشک ریختم گفتم این صدای تو بود مامان تویی که من ۹ ماه نگهت داشتم همچین صدایی داشتی 🥹❤️😭 یعنی میتونم بگم زایمان و بارداری معجزه خدای بزرگه👼❤️😍
یعنی قلبم مال خودم نبود از وقتی صداشو شنیدم بچم گریه میکرد و من فقط میگفتم جانم مامان جانم مامان گریه میکردم دوتر بیهوشی بالا سرم قفل کرده بوددبیچاره😂
بعد ده دیقه آوردنش یعنی وقتی اومد چسبید به صورتم گفتم خدایا شکرت دیگه به چیزی فکر نکردم ضربان قلبم تو دستگاه اومد پایین اخه قبلش زیاد بود و هی کنترل میکردن 🩷🦢
ادامه تاپیک بعدی
مامان سامین مامان سامین ۴ ماهگی
دکتر اومد که امپول بی حسی تزریق کنه با اینکه خیلی سوزنش ریز بود ولی میترسیدم یه لحظه که اپول و زد کمرم و صاف کردم دکتر دعوام کرد گف خطر داره اصلا تکون نده کمرتو گریم گرفته بود بلخره امپولم تزریق شد و دکتر رفت و دکتر خودم اومد که عمل کنه کم کم پاهام داشت سنگین و سنگین تر میشد انگار یه تریلی روی پاهام بود یهو شکمم سرد شد دکتر داشت ضدعفونی میکرد دیگه بقیه شو حس نکردم
تو اون لحظه فقط دعا میکردم هم برای آینده ی بچم
هم یرای کسایی که طعم مادر شدن و نچشیده بودن برای مامانای باردار برای همه دعا کردم یهو حالت تهوع عجیبی گرفتم ولی هرچی عق میزدم نمیشد انگار یکی گلومو گرفته بود خیلی حس بدی بود احساس خفگی داشتم به پرستار گفتم یه ظرف گذاشت زیر دهنم ولی بالا نیاوردم
تو همین حس و حال بودم که یهو یه صدای دلنشبن اومد بله صدای گریه ی نوزاد کوچولوی مامان بود اشکام میریخت همینطوری دل تو دلم نبود نگاش کنم دکترم گف یه آقا پسر صحیح و سالم گعتم خدایا شکرت عملم تموم شد و دکتر بخیه زد و گف مبارکه و رفت
پرستار اومد گف میخوای بچتو ببیتی گفتم معلومه که میخوام وقتی اوردنش کنار لُپم دیدم وای خدایا چقد کوجولو موچولوعه بچم ۲۷۰۰ بود اول ۳۸ هفته سزارین شدم ولی خداروشکر همه چیش سالم بود و مشکلی تداشت بچم داشت گریه میکرد ولی وقتی چسبوندنش به لُپم اروم شد بهترین حس دنیا بود یه موجود ریزه میزه که خودت پرورش دادی با گوشت و پوست و خونت لحظه ی قشنگی بود بعدش بردن بچمو از همون لخظه نگرانش شدم که الان بچم کجاس سردش نباشه گشنش نباشه هیچوقت فکرشم نمیکردم مادر شدن تجربه ی متفاوتیه
رفتیم توی ریکاوری بچم دور تر از من بود
ادامه تاپیک بعدی
مامان آیهان🖤🥺 مامان آیهان🖤🥺 ۸ ماهگی