۳ پاسخ

الهی بگردم من 🥹😔حالا ی لحظه میذاشتن رو صورتت چی میشد

منم از صب شکمم و زیر معده م سفت میشه درد میگیره خوب شد پیامتو نو دیدم فکر کردم معدمه میخوام برم بیمارستان
اگه واقعا درد زایمان باشه تا عمر دارم دعاتون میکنم واقعا داشتم بیخیالی طی میکردم که معده درده

دختر مارو جون ب سر کردی الان بچه حالش خوبه

سوال های مرتبط

مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۲ ماهگی
مامان دلانا مامان دلانا ۸ ماهگی
تجربه ی زایمان قسمت ۷
خلاصه که ساعت ۸ رفتم به سمت اتاق عمل ،نشیتم رو تخت چند نفر دورم کارارو انجام میدادن زیاد یادم نمیاد چه کارایی کردن همه چیز خیلی سریع بود دکترای بیهوشی اقا بودن سوزن بی حسی زدن تو کمرم ،سوزن دردی نداشت و من حس نکردم خوابیدم سرم و این چیزا بهم وصل میکردن از لباس خودم پرده زدن وسط و اقای دکتر گفت دیگه من پشت پرده هستم نگران نباش همه ی پرسنل از دکتر خودم و ماما و پرستار ها خوش اخلاق بودن داشتن باهام حرف میزدن یکی اسمم و میپرسید یکی اسم دخترم ،یکی میگفت بنظرت چه شکلیه و من دیگه نمیترسیدم ،دکترم گفت میخوام شکمت و ضد عفونی کنم ببین حس میکنی تا شروع کنم و من چیزی حس نکردم دو دقیقه بعد گفت وای چه موهای پرپشتی داره ،گفتم دکتر مگه شروع کردی گفت اره گفتم ولی من صدای گریه نمیشنوم بعد خواستم که ببینمش ولی فکر میکردم نشونم ندادن ،دکتر بعدش به شوهرم گفته بود نشونش دادیم اما بخاطر تاثیر دارو ها متوجه نشده اما من چند بار دیگه هی گفتم دکتر میشه ببینمش ولی جوابی نگرفتم ،کم کم پشت پرده صدای دکتر و میشنیدم که به کمک دستیارهاش داشتن عمل و تموم میکردن ،بدنم داشت میلرزید فکر میکردم بخاطر استرس یا سرما باشه نمیدونستم برای سزارین هم لرزش داره ،اقای پشت سرم یکم دستامو گرفت و باهام حرف زد و من خوابم برد
ادامه قسمت بعد ...
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۲ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
بردن ریکاوری کم کم بی حسیم داشت میرفت،گفته بودم پمپ درد میخوام،هنوز وصل نکرده بودن از طرفی خوابم میومد از یطرف هنوز مثه بید میلرزیدم از یطرف نگران بچه بودم مدام تو دلم با خدا حرف میزدم التماس میکردم،دردم هم شروع شده بود با اه و ناله به پرستارا فهموندم دردم شروع شده چون توان حرف زدن نداشتم انقد گریه کرده بودم و لرزیده بودم،پمپ درد وصل کردن ولی هیییییچ تاثیری نداشت تمام بدنم درد گرفته بود لرزشم بیشتر شد انگار جدا از لذزش خودم تاثیر داروی بیهوشی هم بهش اضافه شده بود بهم گفتن پتو بیاریم گفتم نه سردم نیست اصلا،یکمی نگه داشتن و بردن بخش،همسرمو دیدم یادم نیست چی گفت فقط تنها جمله ای که ازش یادمه پرسیدم دیدیش؟گفت دیدم چقد خوشگل خوووشگل خوشگل(با ذوق و کلی اب وتاب گفت،اخه همیشه میگفت نورادا اصلا قشنگ نیستن شبیه قورباغه ان ولی واقعا دختر من خوشگل بود ماشالا💗😭)رفتم تو اتاق کلی دوستام و خانوادم اومده بودن من باز گریه م گرفت که بچم خیلی خوشگل بود ولی بمن فقط یه وانیه نشون دادن بچم پیشم نیست کلی گریه کردم،دردم هم که خیلی زیاد بود شوهرم اجازه نمیداد حرف بزنم و سرمو تکون بدم مامانم مدام نسکافه میداد بخورم که سردرد نگیرم
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۲ ماهگی
ادامه تجربه زایمان و nicu
دوساعت تایپ کردم پاک شد🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️
خلاصه اصلا متوجه وصل کردن سوند نشدم
اومدن که عملو شروع کنن من تمام مدت داشتم گریه میکردم،نفهمیدم کی شروع شد هیچی احساس نمیکردم فقط از صدای حرفاشون فهمیدم که دارن شکممو برش میزنن،هیچی نفهمیدم تا وقتی که دکتر رسید به بچه،دختر من چون وضعیتش بریچ بود سرش بالا بود زایمانم سخت شده بود شنیدم که دکتر میگفت کمک کنید سرش داره گیر میکنه من اینور داشتم سکته میکردم میگفت گوشتش چقد سفته نمیشه باز کرد بچه رو دراورد چندتا از مردایی که تو اتاق عمل بودن اومدن کمک دکتر تنها نمیتونست در بیاره یذره فشاری که روم بود احساس میکردم ولی درد نداشت فقط احساس فشار بود،دکترم قد نسبتا کوتاهی داشت یدفه گفت یکی برام یه چهارپایه بیاره،اون احطه من هم خندم گرفته بود هم داشتم مثه ابربهار اشک میریختم،خیلی ترسیده بودم نمیتونستن بچه رو دربیارن از یه طرف ترسیده بودم بچه خفه شه از طرف دیگه چون میگفتن سرش گیر کرده ترسیدم نکنه گردن بچم بشکنه خدایی نکرده ،برای اینکه بتونن بچه رو دربیارن یکی اومد بالای شکمم دقیقا زیر سینمو فشار داد خیلی محکم اونو حالیم شد یه لحظه نفسم رفت و برگشت چندبار هی فشار داد تا انگار تونستن بچه رو دربیارن من متوجه نشدم ولی یکی از پرستارا گفت مبارک باشه گریه من بیشتر شد کفتم پس چرا گریه نمیکنه چرا صداش نمیاد،مثه اینکه چندبار زدن بهش تا یه صدای خیلی صعیف گریه اومد گفتم خداروشکر من واسه شنیدن اون صدا تو اون چندثانیه صدبار مردم و زنده شدم،منتظر بودم بیارنش کنار صورتم ولی نیاوردن
بقیش پارت بعد
مامان ابریشم مامان ابریشم ۱ ماهگی
تجربه سزارین اورژانسی پارت 3:

بعد از اینکه آمپول بی حسی رو بهم زدن دراز کشیدم
چشمام به چراغ های بالای سرم روی سقف اتاق بود ، برای منی که تا حالا اتاق عمل نرفته بودم حس عجیبی داشت که مثل زاویه دوربین تو فیلما الان با چشمای خودم دارم این صحنه رو تجربه میکنم

کم کم حس از پاهام رفت هر چقدر سعی میکردم تکونشون بدم یا بلندشون کنم نمیتونستم یه حس سبکی قشنگی بهم دست داده بود
عین یه پرنده سبک چشمام رو به سقف بود و هیچی حس نمیکردم
فقط داشتم به لحظه شیرین به دنیا اومدن و لمس پوست تن دخترم فکر میکردم و تو اون لحظه این برام مهم ترین اتفاق و حس دنیا بود🌎

تو این افکار بودم که یسری تکون های شدید روی شکمم حس کردم انگار داشتن از روی معده م فشار وارد میکردن تا بچه رو به پایین بیاد ولی هیچ دردی نداشتم تو فاصله چند ثانیه صدای گریه ش بلند شد👼🏻زدم زیر گریه .. این قشنگ ترین صدای دنیا بود برام این صدا زیباترین نوای نوازش روح بود برام ✨🤱🏻

یکی از پرستارها دخترم رو از بالای سرم نزدیک صورتم کرد و در گوشم بهم گفت برای همه دعا کن عزیزم برای هر کی به ذهنت میرسه و همه ادمای توی این اتاق که کوچولوت رو دنیا آوردن دعا کن 🤍🤲🏻

پوست نرم و لطیفش روی پوست صورتم بود به هق هق افتاده بودم با صدای بریده بریده سعی میکردم باهاش حرف بزنم.. جانمم .. مادررر.. عزیززم … جون دلم .. صدای گریه ش تو گوشم میپیچید و من انقدر از ته دل گریه کردم که دکتر ازم خواست گریه م رو قطع کنم چون داشت بخیه میزد و باید ثابت میبودم

بچه م رو ازم جدا کردن ولی من همچنان تو اون اتاق بین بخیه زدن های دکتر با چشمام دنبال صدای گریه ش میگشتم
و میتونم بگم انقدر درگیر اون حس قشنگ و رویایی بودم که چیزی از بخیه زدن نفهمیدم

ادامه…
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۲ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
اونروزا با هرسختی بود میگذشت یکی از دوستام که بک هفته زودتر از من تو ۳۰ هفته دوقلو زایمان کرده بود شنیذم بکی از قلاش از دنیا رفت ناراحت اون بودمو خودم کلی ترسیده بودم ،دکتر هیچوقت جواب واضحی به ما نمیداد میگفت بچه س من تو بدن بچه نیستم که بدونم چی میشه ولی خداروشکر رو به بهبوده همین ،من تا روزای اخر نمیدونستم چه اتفاقی برای دخترم میفته،میرفتم تو اتاق مادران بواشکی از شوهرم کریه میکردم بعضی وقتا بعضی از مادرا،یا پرستارا که میدیدن به شوهرم میگفتن داره گریه میکنه برو پیشش اونم میومد منو اروم‌کنه ولی خودشم خال و روزش بهتر از من نبود فقط تحمل میکرد،با مادرا هرکی میرفت پیش بچش قرار میذاشتیم بچه های همو سر میزدیم که اگه گریه میکنن و‌پرستارا حواسشون نیست بهم خبر میدادیم،کم کم دخترم به بغل من عادت کرد دیگه از دست پرستارا شیر نمیخورد فقط با خودم اروم میشد برای من مثه معجزه بود،البته همه پرستارا اونجا میگفتن دختر تو‌معجزس که اینجاس ما دختر تورو ازدهن شیر دراوردیم،دیگه انقد مونده بودم با همه پرستارا دوست بودم و دخترم بزرگترین بچه بخش از لحاظ سن بود،خلاصه که دیگه همه کاراشو خودم کردم بعد ۲۰-۲۲ روز اکسیژن از بینی ش در اوردن و توی اکسی هود کنارش گذاشتن
ادامه پارت بعد
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی #پارت 5
منو نشوندن رو تخت.. بعد چند ثانیه بلندم کردن دونفری که بریم اتاق زایمان که چند متر اونور تر بود منم هی میگفتم تروخدا هوامو داشته باشین دردام شدید بود حتی موقع زایمان حسش نیست گریه کنی من نمی‌فهمم چجوری بعصی از شما خانوما انرژی جیغ زدن دارید بعد چجوری بعد اونهمه جیغ میخاین زور بزنین. لطفا جیغ نزنین نفس عمیق بکشین. قبل اومدن بیمارستان چیز شیرین مقوی بخورین قندتون نیفته. رفتیم اتاق زایشگاه نمیتونستم رو تخت دراز بکشم دونفری منو گذاشتن رو تخت منم زور بهم میمد میگفت نزن ی دیقه دیگه تحمل کن دستکش هارو دستش کرد گفت چرا اینقد دیر اومدی که الان اینجوری بشه. گفت حالااز الان به بعد هرموقع زور اومد زور بزن. سرم به سمت شکمم خم میکردم دستمم بردم زیر رونم از رونم گرفتم بعد نفس عیقق زووور نفس زووور نفس زوور
گفت ی زور کوچیک دیگه بزن منم احساس می‌کردم اونجایی که ادرار میکنیم الان جر میخوره اینقد فشار روشه. روز زدن بچه اومد دنیا. 😍
ولی کمرم شکمم هنوز درد میکرد واقعا تو این بارداری دوم کمر دردم اذیتم کرد. همینجوری به سقف خیره بودم و بی‌حال ولی آروم شده بودم گفتم حالا میخای بدوزی اون چیه دستته تروخدا بی حسی بزن گفت نه پاره نشدی نمیدوزم بخیه لازم نداری
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۲ ماهگی
یک خفته دخترم اینتوبه بود بعد یک هفته لوله رو از دهنش خارج کردن و داخل بینیش گذاشتن روزی که رفتم دیدم چقدر خوشحال شدم تمام این مدت شوهرم هروز۸-۹ صبح میومد بیمارستان تا ۱۲ شب پیش ما بود،همه بیمارستان دیگه مارو میشناختن بعد اون یک هفته دیگه دخترمو با دارو نمیخوابوندن ولی من هربار میرفتم پیشش خواب بود مادرای دیگه که تو اتاق بودن میگفتن الان بچت بیدار بود من که میرفتم دخترم خواب بود بهشون التماس میکردم توروخدا وقتی بیداره بمنم بگید فک میکردم دروغ میگن اخه من حتی صدای گریه ش هم نشنیده بودم چشای بازشو‌ندیده بودم،اونروزا که وقتی بچه ها گریه میکردن پرستارا مادرارو صدا میکردن که بیا بچت گریه میکنه من ارزو میکردم کاش منم موه اینا بودم کاش منم صدا میکردن بیا کارای بچتو کن بیا ارومش کن،اخ که چه روزایی بود،یبار وقتی رفتم تو یکی از پرستارا که خیلی هم مهربون بود کفت دکتر شیر واسه بچت شروع کرده قبلش دخترم فقط سرم میگرفت شیرنمیخورد،اونروز گفت شیرو از طریق گاواژ وارد معدش میکنیم برا من همونم غنیمت بود بعد چندروز کفت اجازه داریم شیرو با سرنگ بدیم بخوره پرستاره اجازه داده من بهش بدم من اون سرنگو بادگاری نگه داشتم
ادامه پارت بعد
مامان گردو مامان گردو ۱۶ ماهگی
پارت دوم
تجربه ی زایمان
بخشی از پارت اول جا مونده
(با آمبولانس از امیر کبیر انتقالم دادن بیمارستان امام توی آمبولانس مدام ضربان قلب بچه رو چک میکردن )
ادامه ی پارت اول .
سرم فشار زدن ساعت ۷
ساعت ۹ دردام شروع شد هر چی می‌گذشت شدید و شدید تر میشد .دیگ واقعا نای برام نمونده بود همش دردم می‌گرفت. کم کم بدنم شروع به لرزیدن کرد اسهال میشدم .حالت تهوع داشتم همش سرم گیج میرفت بی‌حال میشدم
یهو شدت لرزش بدنم زیاد شد هر چی می‌گذشت بیشتر بیشتر می‌شد تب و لرز شدید کردم یهو از حال رفتم دکترا اومدن بالا سرم باهام حرف میزدن هی گفتن نخواب حرف بزن مدام ازم سوال میپرسیدن سرعت سرم فشار و کم کردن .رفتم دستشویی دوباره بعدش دیگ دردام عصبیم کرد رفتم نصف سرم و خالی کردم توی سینک روشویی اومدم بیرون دوباره درد داشتم یکی از پرستارا جفتم بود درد میکشیدم دستاشو فشار میدادم هی میگفتم نمیتونم سزارین کنید به همراهم بگید بیاد توجه نمیکردن فقط میگفت لگنت پهنه بزرگه میتونی سزارین نمی‌کنیم الکی دوباره ساعته ۱۲ شد تعویض شیفت شد من همینجور میلرزیدم کسی اهمیت نمی‌داد دکترا و پرستارا اومدن شروع کردن دوباره معاینه کردن من نفر آخر بودم درد داشتم .صداشون میکردم نمیومدن سمتم ‌‌.بعد یهو دردام رفت یه حس فشار توی واژنم احساس کردم فهمیدم بچه است چون اون درد و دیگ نداشتم روی تخت دراز کشیده بودم دستامو فشار میدادم و زور میزدم صداشون میکردم محل نمیدادن ۲ تا دیگ مونده بود ک بهم برسن اوناهم چک کردن اومدن سمتم داشتم برگه هارو چک میکردن داد زدن معاینه کنید بچه رو دارم احساس میکنم بچه تو واژنمه دست زد گفت آره سره بچه اومده زور بزن ...
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین 😍 پارت ۵
دیگه دکتر شروع کرد همونطور که گفت حس میکردم ولی درد نداشت بتادین زدن و شروع کردن از استرس نگاه نمیکردم اون پرده جلومو فقط سقف و نگاه میکردم و سوره قرآن میخوندم 🥹❤️
خیلی لحظه عیبی بود فقط قدرت خدارو اون لحظه درک میکنی فقط میگی چه قدرت بزرگ و عظیمی داری خدایا شکرت
۵ دقیقه شد فکر کنم به دکتر بیهوشی گفتم دنیا اومد گفت داره میاد نگران نباش
یهو دیدم دارن شکمم و فشار میدن و تکون خوردم دو دقیقه بعدش دیدم صدای گریه😭😭😭😭😭😭 نمیتونم بگم اصلا فقط صداشو که شنیدن اشک ریختم گفتم این صدای تو بود مامان تویی که من ۹ ماه نگهت داشتم همچین صدایی داشتی 🥹❤️😭 یعنی میتونم بگم زایمان و بارداری معجزه خدای بزرگه👼❤️😍
یعنی قلبم مال خودم نبود از وقتی صداشو شنیدم بچم گریه میکرد و من فقط میگفتم جانم مامان جانم مامان گریه میکردم دوتر بیهوشی بالا سرم قفل کرده بوددبیچاره😂
بعد ده دیقه آوردنش یعنی وقتی اومد چسبید به صورتم گفتم خدایا شکرت دیگه به چیزی فکر نکردم ضربان قلبم تو دستگاه اومد پایین اخه قبلش زیاد بود و هی کنترل میکردن 🩷🦢
ادامه تاپیک بعدی