ادامه سزارین و nicu
اونروزا با هرسختی بود میگذشت یکی از دوستام که بک هفته زودتر از من تو ۳۰ هفته دوقلو زایمان کرده بود شنیذم بکی از قلاش از دنیا رفت ناراحت اون بودمو خودم کلی ترسیده بودم ،دکتر هیچوقت جواب واضحی به ما نمیداد میگفت بچه س من تو بدن بچه نیستم که بدونم چی میشه ولی خداروشکر رو به بهبوده همین ،من تا روزای اخر نمیدونستم چه اتفاقی برای دخترم میفته،میرفتم تو اتاق مادران بواشکی از شوهرم کریه میکردم بعضی وقتا بعضی از مادرا،یا پرستارا که میدیدن به شوهرم میگفتن داره گریه میکنه برو پیشش اونم میومد منو اروم‌کنه ولی خودشم خال و روزش بهتر از من نبود فقط تحمل میکرد،با مادرا هرکی میرفت پیش بچش قرار میذاشتیم بچه های همو سر میزدیم که اگه گریه میکنن و‌پرستارا حواسشون نیست بهم خبر میدادیم،کم کم دخترم به بغل من عادت کرد دیگه از دست پرستارا شیر نمیخورد فقط با خودم اروم میشد برای من مثه معجزه بود،البته همه پرستارا اونجا میگفتن دختر تو‌معجزس که اینجاس ما دختر تورو ازدهن شیر دراوردیم،دیگه انقد مونده بودم با همه پرستارا دوست بودم و دخترم بزرگترین بچه بخش از لحاظ سن بود،خلاصه که دیگه همه کاراشو خودم کردم بعد ۲۰-۲۲ روز اکسیژن از بینی ش در اوردن و توی اکسی هود کنارش گذاشتن
ادامه پارت بعد

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
یک خفته دخترم اینتوبه بود بعد یک هفته لوله رو از دهنش خارج کردن و داخل بینیش گذاشتن روزی که رفتم دیدم چقدر خوشحال شدم تمام این مدت شوهرم هروز۸-۹ صبح میومد بیمارستان تا ۱۲ شب پیش ما بود،همه بیمارستان دیگه مارو میشناختن بعد اون یک هفته دیگه دخترمو با دارو نمیخوابوندن ولی من هربار میرفتم پیشش خواب بود مادرای دیگه که تو اتاق بودن میگفتن الان بچت بیدار بود من که میرفتم دخترم خواب بود بهشون التماس میکردم توروخدا وقتی بیداره بمنم بگید فک میکردم دروغ میگن اخه من حتی صدای گریه ش هم نشنیده بودم چشای بازشو‌ندیده بودم،اونروزا که وقتی بچه ها گریه میکردن پرستارا مادرارو صدا میکردن که بیا بچت گریه میکنه من ارزو میکردم کاش منم موه اینا بودم کاش منم صدا میکردن بیا کارای بچتو کن بیا ارومش کن،اخ که چه روزایی بود،یبار وقتی رفتم تو یکی از پرستارا که خیلی هم مهربون بود کفت دکتر شیر واسه بچت شروع کرده قبلش دخترم فقط سرم میگرفت شیرنمیخورد،اونروز گفت شیرو از طریق گاواژ وارد معدش میکنیم برا من همونم غنیمت بود بعد چندروز کفت اجازه داریم شیرو با سرنگ بدیم بخوره پرستاره اجازه داده من بهش بدم من اون سرنگو بادگاری نگه داشتم
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
زردیش رو ۲۳ بود ۴ تا لامپ قوی گذاشتن براش،دورشو با پارچه پوشوندن که نور کامل بهش بخوره و دو نوبت بهش خون تزریق کردن تا زردیش کم شه ،من از روز اول بیمارستان تو اتاق مادران موندم البته منو احتیاج نداشتن همه بهم میگفتن برو ولی من باالتماس موندم نمیتونستم بیام توخونه ای که دخترم توش نیست و توشکم منم نیست،من اولین حموم بعد زایمانمو تو بیمارستان رفتم و چقدر اشک ریختم واسه خودم ،به همه خانوادم گفته بودم کسی پیشمون نیاد خودمو شوهرم بودیم چقدر برای غربت خودم و شوهرم اسک ریختم چقدر دلم به خال خودمون سوخت😭😭😭چقدر گریه ناله کردم که خدایا این حقمون نبود ولی بچمو سلامت بذار بغلم بریم‌خونه،یک هفته ای اونجوری کذشت و من هربار میرفتم تو بخش دخترمو با اونهمه سیم ولوله میدیدم و اشک میریختم یواشکی جون پرستارا اجازه نمیدادن بمونن از ترس اینکه بیرونم‌نکنن سعی میکردم باهاشون ارتباط بگیرم و خودمو قوی تر نشون بدم که اجازه موندن بدن،و بعضی هاشون چقدررررر ماه بودن و خدا خیرشون بده واقعا
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
وقتی بهم‌گفت کلی ناراحت شدم چون فکر میکردم حداقل دیگه یک ماهگیش توخونس،یکم بعد دکتر صدام کرد گفت اگه شما ایمان داری که بچت اکسیژن نمیخواد من ترخیص کنم من دوباره زدم زیر گریه 😂😂😂گفتم نههه من دوست دارم زودتر برم‌خونه ولی میخوام با خیال راحت برم هرچی شما بکی گفت من که هردقیقه پیشش نیستم شما و پرستارش باید بگی اگه اکسیژن نمیخواد من ترخیص کنم منو پرستارا گفتیم تو بغل من اکسیژنش اصلا افت نمیکنه ،دکتر کفت ترخیص🩷😍😍😍😍😍😍من به پرستارا میگفتم نگرانم میگفتن نباش اگه خطر داشت میگفت با رضایت شخصی ببرش با مسئولیت خودش مرخص نمیکرد،دیگه منم زنگ زدم به شوهرم که گوسفندتو‌اماده کن پاشو بیا و ما بعد یک ماه با دختر قوی و جنگجوم بالاخره اومدیم خونه😍😍😍
دوروز بعد ترخیصش ریفلاکس داشت پرید تو گلوش و بچه داشت خفه میشد من سکته مردم بردیم دوباره بیمارستان اونشب بستری کردن تا فردا دکترش بیاد
دارو‌داد گفت خوبه و باز مرخص مردن،اهان پرستارایی که اونروز منو اونجا دیدن تعجب کرده بودن باز اینجا چکار میکنی میگفتن برو هی بچه رو‌نیار بیمارستان😂
پارت اخر پست بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
سلام
من ۴۲ روزه که زایمان کردم و ۳۱ روز دخترم nicu بستری بود،اونروزا حالم اصلا خوب نبود ولی الان اومدم که از تجربه خودم بگم براتون
من ۳۵ هفته و ۶ روز زایمان کردم،بخاطر درد و انقباضی که داشتم،دختر من بریچ بود تو شکمم وقتی درد داشتم فکر میکردم معدم درد میکنه یک روز تحمل کردم،روز بعدش دیگه نتونستم به شوهرم کفتم بریم بیمارستان من دیگه این درد معده رو نمیتونم تحمل کنم،ولی وقتی رفتیم و nst گرفتن گفتن درد زایمانه،خیلی استرس داشتم بهشون میگفتم با دارو بیشتر نگهش دارید ولی چون وضعیتش بریچ بود میگفتن خطرناکه ممکنه با پا بیاد تو کانال خطرناک میشه،دهانه رحمم هم ۲ سانت باز شده بود،من توی ۳۲ هفته ۲ دوز بتا زده بودم،اونروز ۲ ساعت قبل زایمان هم برای بتا زدن میگفتن همین ۲ ساعت هم تاثیرداره،من خیلی ترسیده بودم کلی برنامه داشتم که بهم ریخت حالا اینا مهم نبود،نگران بچم بودم میگفتم نره تو دستگاه،پرستارا بهم دلداری میدادن میگفتن نترس هفتت خیلی هم پایین نیست بعدم اینکه نوزاد دختره ،نوزاد دختر خیلی مقاوم تره بدنش،من تو اون مدت دوروبرم چندتا از دوستام بچه هاشونو از دست داده بودن و من خیلی نگران بودم ولی کاری هم نمیشد کرد باید میرفتم برای زایمان،ساعت ۵ منو بردن اتاق عمل
(بقیش پست بعد اینجا شاید جا نشه)
مامان totfarangi مامان totfarangi ۵ ماهگی
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۶#
دیگه کم کم بخیه زدنم تموم شد و پرستارا جمع شدن منو از روی تخت عمل گذاشتن روی تخت دیگه چیزی حس نکردم چون کلا بی حس بودم بعد بردن ریکاوری پسرمم پیشم نیاوردن اون بردن یه سمت ریکاوری من یه سمت دیگه واقعا روز شلوغی بود ولی سزارین فقط دوتا بود یکیش من بودم بقیه عمل های دیگه داشتن بخش ها پر شده بود واتاقا جا نداشتن که من و ببرن خلاصه من همش میلرزیدم و سردم شده بود سرم زدن و دارو زدن توی سرم پتو کشیدم روی خودم منتظر بودم تا ببرن بخش شیفت پرستارا عوض شد و دیدم صدای گریه میاد گفتم پسرمنه گریه می‌کنه گفت اگه پتو ابیه آره گفتم آره همونه چرا گریه می‌کنه میشه بیاریش پیشم گفت عزیزم الان میرین بخش نیاورد پسرمو طفلی همش گریه میکرد و من دلم براش ریش میشد تا از بخش اومدن و منو پسرم بردن دم در اتاق عمل پسرم همش گریه میکرد منو پرستارا بلند کردن گذاشتن یه تخت دیگه یکم دردم اومد چون بی‌حسی کم شده بود بعد پرستاره میگه پسرت فهمیده مامانش جابه جا میکنیم گریه می‌کنه یهو به پسرم نگاه کردم دیدم تمام بدنش سیاه کبود شده بود پرستارا هم گفتن وای چرا سیاه شده این بچه مشکل داره ما قبول نمی‌کنیم ببریم بخش ببرین بخش نوزادان منو میگی اصلا نفهمیدم چی میگه فقط نگاه میکردم خودمم داشتم میلرزیدم و نمی‌تونستم حرف بزنم
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
بردن ریکاوری کم کم بی حسیم داشت میرفت،گفته بودم پمپ درد میخوام،هنوز وصل نکرده بودن از طرفی خوابم میومد از یطرف هنوز مثه بید میلرزیدم از یطرف نگران بچه بودم مدام تو دلم با خدا حرف میزدم التماس میکردم،دردم هم شروع شده بود با اه و ناله به پرستارا فهموندم دردم شروع شده چون توان حرف زدن نداشتم انقد گریه کرده بودم و لرزیده بودم،پمپ درد وصل کردن ولی هیییییچ تاثیری نداشت تمام بدنم درد گرفته بود لرزشم بیشتر شد انگار جدا از لذزش خودم تاثیر داروی بیهوشی هم بهش اضافه شده بود بهم گفتن پتو بیاریم گفتم نه سردم نیست اصلا،یکمی نگه داشتن و بردن بخش،همسرمو دیدم یادم نیست چی گفت فقط تنها جمله ای که ازش یادمه پرسیدم دیدیش؟گفت دیدم چقد خوشگل خوووشگل خوشگل(با ذوق و کلی اب وتاب گفت،اخه همیشه میگفت نورادا اصلا قشنگ نیستن شبیه قورباغه ان ولی واقعا دختر من خوشگل بود ماشالا💗😭)رفتم تو اتاق کلی دوستام و خانوادم اومده بودن من باز گریه م گرفت که بچم خیلی خوشگل بود ولی بمن فقط یه وانیه نشون دادن بچم پیشم نیست کلی گریه کردم،دردم هم که خیلی زیاد بود شوهرم اجازه نمیداد حرف بزنم و سرمو تکون بدم مامانم مدام نسکافه میداد بخورم که سردرد نگیرم
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
من اون سرنگی که اولین بار باهاش به دخترم شیر دادم‌نگه داشتم
این وسط هربار که دخترم کوچکترین پیشرفتی میکرد ما یه دور به همه شیرینی میدادیم،یه شب پیشش بودم یه دفعه دیدم دخترم حالش بدشد ،اکسیژنش اومد پایین شب بود و دکتر اصلیش نبود دکتر شیفت بود و سه تا پرستار منو بیرون کردن منو شوهرم پشت در دعامیکردیم‌گریه میکردیم من دیگه نمیدونستم چکار کنم یکم کذشت دکتر اومد گفت حالش خوبه اگه میخوای برو ببینش من اونجا نشستم وسط زمین زار زدم که خدایا اینکارارو با ما نکن پیر شدیم طاقت نداریم به زور شوهرم سرپا شدم رفتیم دیدیمش و رفتیم پایین محوطه بیمارستان که یکم هوا بهم بخوره تو کل اون ۱۵ روز من کامل تو اتاق مادران بودم حتی تا محوطه بیمارستان هم بیرون نیومده بودم فقط دروغ نگم یبار برگشتم خونه دوش گرفتم و دوباره رفتم بیمارستان اونم انقدر گریه مردم و حالم بدبود که خدا میدونه
خلاصه اونروزم خطر از بیخ کوشمون رد شد خداروشکر
ادامه پارت بعد
مامان نور✨ مامان نور✨ ۱۲ ماهگی
قسمت دوم
حال همین حسن که درگیر زردی دخترم بودم سینه های خودم متورمممم شده بود ی جورایی بی حس شده بودن انقد دیگه سفت بودن
من هر روشی بگید امتحان کردم انقددددد گریه میکردم میدیدم شیر خشک میخوره دخترم بعد همه میگفتن اگه عادت کنه به شیر خشک دیگه شیر مادر نمیخوره

بماند که خیلی از این ماما ها و پرستارا اولش منو سرزنش میکردن که چرا شیر خشک دادی بچه ولی وقتی وضعیتم و چک میکردن حق و میدادن بهم

خلاصه من این چند روز به جای اینکه استراحت میکردم
یکسره در حال ماساژ دادن سینه بودم و دکترم بهم ازیترو و مترونیدازول داد گفت سینه ات ماستیت شده. باید جلوگیری کنیم که ابسه نکنه
شب ۶ام دیگه سینه ام واقعاااا جایی نداشت انقد بزرگ شده بود و من چندین بار رفتم بیمارستان شیرمو بدوشم سینه چپم خوب شده بود ولی راست نه
دیگه دکترم ارجاع داد منو به جراح
ولی من همچنان میرفتم بیمارستان و شیرمو میدوشیدم و اونجا پرستار و ماما ها خیلی کمکم کردن با ماساژ هایی که انجام دادن (هرچند واقعااااا عذاب کشیدممممم)ولی مجاری شیر دهیم باز شدن و تقریبا ۳.۴روز من صبح و شب میرفتم شیرمو میدوشیدم
تو خونه هم با بخار گندم و ماساژ میدادم
تا اینکه مشکلم حل شد حالا مونده بود دخترم که ترم شیر خشک بدم
چون عادت کرده بود اونم با سختی انجام شد و بخیر گذشت واقعا روزای اول با چالش زیادی روبرو شدم
همش گریه میکردم حالم اصلا خوب نبود
این تجربه امو گفتم اگه مامانی مثل من هست بدونه تنها نیست و صبوری کنها
مامان چشم عسلی🥰 مامان چشم عسلی🥰 ۱۴ ماهگی
#از آی وی اف تا سزارین
می‌دونم یکم دیر شده برای تجربه سزارین ولی وقتی خودم باردار بودم میومدم اینجا و تجربه هارو می‌خوندم و دلم یکم آروم میشد نوشتم برای تماما مادران باردار و کسایی که می‌خوان برن تو پروسه آی وی اف
پارت یک
ما سه سال بود متوجه شده بودیم که همسرم مشکل کم تحرکی اسپرم داره بااینکه همسرم عمل واریکوسل کرد و چند دوره دارو خورد ولی وضعیتش بهتر که نشد هیچ بدتر شد و ما فهمیدیم که نمی‌توانیم به صورت طبیعی بچه دار بشیم و باید از طریق آی وی اف بچه دار بشیم که اولش قبولش برامون خیلی خیلی سخت بود و من کلی گریه میکردم و ناراحت بودم از سرنوشتم اما بخودمون قبولوندیمو پارسال اردیبهشت ماه اقدام به آی وی اف کردیم که من با مصرف کلی آمپول و دارو بعد از دوهفته عمل پانکچر شدم که عملش با بیهوشی بود و خیلی راحت بود فقط من چونکه تنبلی تخمدان داشتم و تخمک زیاد تولید شده بود یکه هفته بعد از عمل اذیت شده شکمم درد میکرد که با خوردن خوراکی های شور اثر دارو ها از بین رفت و خوب خوب شدم 🥲