ادامه سزارین و nicu
زردیش رو ۲۳ بود ۴ تا لامپ قوی گذاشتن براش،دورشو با پارچه پوشوندن که نور کامل بهش بخوره و دو نوبت بهش خون تزریق کردن تا زردیش کم شه ،من از روز اول بیمارستان تو اتاق مادران موندم البته منو احتیاج نداشتن همه بهم میگفتن برو ولی من باالتماس موندم نمیتونستم بیام توخونه ای که دخترم توش نیست و توشکم منم نیست،من اولین حموم بعد زایمانمو تو بیمارستان رفتم و چقدر اشک ریختم واسه خودم ،به همه خانوادم گفته بودم کسی پیشمون نیاد خودمو شوهرم بودیم چقدر برای غربت خودم و شوهرم اسک ریختم چقدر دلم به خال خودمون سوخت😭😭😭چقدر گریه ناله کردم که خدایا این حقمون نبود ولی بچمو سلامت بذار بغلم بریم‌خونه،یک هفته ای اونجوری کذشت و من هربار میرفتم تو بخش دخترمو با اونهمه سیم ولوله میدیدم و اشک میریختم یواشکی جون پرستارا اجازه نمیدادن بمونن از ترس اینکه بیرونم‌نکنن سعی میکردم باهاشون ارتباط بگیرم و خودمو قوی تر نشون بدم که اجازه موندن بدن،و بعضی هاشون چقدررررر ماه بودن و خدا خیرشون بده واقعا
ادامه پارت بعد

۱ پاسخ

چقدر منو یاد خودم انداختی دختر
خیلی سخته من تو زایمان اولم پسرمو ی لحظه نشونم دادن و بردنش nicuالان سر بارداری دومم فقط از خدا میخام حسرت بغل کردن بچم ب دلم نمونه
ایشالا توام دخترتو ب سلامتی بغل میگیری و میرین خونتون به حق خانم ام البنین🥺

سوال های مرتبط

مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
اونروزا با هرسختی بود میگذشت یکی از دوستام که بک هفته زودتر از من تو ۳۰ هفته دوقلو زایمان کرده بود شنیذم بکی از قلاش از دنیا رفت ناراحت اون بودمو خودم کلی ترسیده بودم ،دکتر هیچوقت جواب واضحی به ما نمیداد میگفت بچه س من تو بدن بچه نیستم که بدونم چی میشه ولی خداروشکر رو به بهبوده همین ،من تا روزای اخر نمیدونستم چه اتفاقی برای دخترم میفته،میرفتم تو اتاق مادران بواشکی از شوهرم کریه میکردم بعضی وقتا بعضی از مادرا،یا پرستارا که میدیدن به شوهرم میگفتن داره گریه میکنه برو پیشش اونم میومد منو اروم‌کنه ولی خودشم خال و روزش بهتر از من نبود فقط تحمل میکرد،با مادرا هرکی میرفت پیش بچش قرار میذاشتیم بچه های همو سر میزدیم که اگه گریه میکنن و‌پرستارا حواسشون نیست بهم خبر میدادیم،کم کم دخترم به بغل من عادت کرد دیگه از دست پرستارا شیر نمیخورد فقط با خودم اروم میشد برای من مثه معجزه بود،البته همه پرستارا اونجا میگفتن دختر تو‌معجزس که اینجاس ما دختر تورو ازدهن شیر دراوردیم،دیگه انقد مونده بودم با همه پرستارا دوست بودم و دخترم بزرگترین بچه بخش از لحاظ سن بود،خلاصه که دیگه همه کاراشو خودم کردم بعد ۲۰-۲۲ روز اکسیژن از بینی ش در اوردن و توی اکسی هود کنارش گذاشتن
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
تو همه اونروزا بچه ها میومدن و میرفتن اون مادرایی که میشناختم میرفتن و مادرای دیگه میومدن و من مونده بودم هنوز ولی همین که پیشرفت دخترمو میدیدم شکر میکردم،بعد ۱۲ روز برای اولین بار بچمو در حد ۱۰-۱۵ ثانیه دادن بغلم ولی چون اکسیژنش اومد پایین زود گرفتن،دوباره فرداش دادن بغلم تماس پوست به پوست یکم بیشتر تحمل مرد ولی بازم کرفتنش زود،چقدر نرم بود خدایا خداحفظش کنه برام،بهم ببخش این دختر قوی و‌جنگجو رو ،شادی رو‌به ما ببین،بعد ۱۳ روز واسه اولین بار چشاشو‌کامل و باز دیدم خدایاشکرت ،بعد ۲۳ روز برای اولین بار دکتر اجازه داد از سینه شیر بدم خیلی حس قشنکی بود ولی سینه من نوک نداشت و انقد اون مدت گریه کرده بودم و حرص خورده بودم بازم با وجود اینکه میدوشیدم شیر زیادی نداشت و‌دخترم نمیتونست از سینه من شیر بخوره کریه میکرد،منم تصمیم گرفتم همون شیر خشک‌بدم‌کلا ولی با سرنگ برام سخت بود اجازه گرفتم شیشه شیر براش بیارم و بهم اجازه دادن،دیگه کم کم‌کا ای منم شروع شد دیگه بعد اون پوشکشو خودم‌عوض میکردم شیرشو خودم میدادم دیگه بمنم زنگ میزدن که بیا دخترت گریه میکنه دیگه اجازه داشتم برم بغلش کنم خدایاشکرت ،بچمو سلامت بذار بغلم بریم خونمون
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
یک خفته دخترم اینتوبه بود بعد یک هفته لوله رو از دهنش خارج کردن و داخل بینیش گذاشتن روزی که رفتم دیدم چقدر خوشحال شدم تمام این مدت شوهرم هروز۸-۹ صبح میومد بیمارستان تا ۱۲ شب پیش ما بود،همه بیمارستان دیگه مارو میشناختن بعد اون یک هفته دیگه دخترمو با دارو نمیخوابوندن ولی من هربار میرفتم پیشش خواب بود مادرای دیگه که تو اتاق بودن میگفتن الان بچت بیدار بود من که میرفتم دخترم خواب بود بهشون التماس میکردم توروخدا وقتی بیداره بمنم بگید فک میکردم دروغ میگن اخه من حتی صدای گریه ش هم نشنیده بودم چشای بازشو‌ندیده بودم،اونروزا که وقتی بچه ها گریه میکردن پرستارا مادرارو صدا میکردن که بیا بچت گریه میکنه من ارزو میکردم کاش منم موه اینا بودم کاش منم صدا میکردن بیا کارای بچتو کن بیا ارومش کن،اخ که چه روزایی بود،یبار وقتی رفتم تو یکی از پرستارا که خیلی هم مهربون بود کفت دکتر شیر واسه بچت شروع کرده قبلش دخترم فقط سرم میگرفت شیرنمیخورد،اونروز گفت شیرو از طریق گاواژ وارد معدش میکنیم برا من همونم غنیمت بود بعد چندروز کفت اجازه داریم شیرو با سرنگ بدیم بخوره پرستاره اجازه داده من بهش بدم من اون سرنگو بادگاری نگه داشتم
ادامه پارت بعد
مامان احمد مامان احمد ۵ ماهگی
پارت های شیشم و بعدی بستری شدنم تو زایشگاه رو می‌زارم و مینوسم چیشد که ۳۳هفته اورژانسی سزارین شدم
پارت های قبلی پایین تره
پارت ۶)
خلاصه من خودم مرخص نکردم و موندم بیمارستان
با گریه موندم یادم اشک می‌ریختم شوهرم بغلم کرده می‌گفت درد به جونم میدونم سخته ولی می‌دونی که چقدر تا اینجا اذیت شدی
سرکلاژت و این همه استراحت کردی که برای چند هفته بستری بودن تو بیمارستان اتفاقی بیوفته بمون و موندم
اون روز موندم و تنها کاری که برام کردن یک بار ان اس تی گرفتن بود
فرداشم موندم و بازم یک بار ان اس تی
پس فرداش متخصص آمد بعد چند روز و من فرستاد بخش پریناتولوژی
بیمارستان امام اهواز یک بخش داره به اسم بخش پریناتولوژی
برای زنان بارداری که ماه ها باید بمونن
و واقعاً خدمات و کیفیت اون بخش با کل زایشگاه و کل بیمارستان فرق میکرد
جز اینکه بشدت تمیز
بود
و روزانه دو سه بار آزمایش خونه و هر شیفت دوبار فشار خون میگرفتن هر شیفت نفری دوبار ان اس تی میگرفتن
و فقط متخصص ها چک می‌کردن اون بخش نه رزیدنت ها
متخصصین همچون خانم دکتر سعادتی و خانم دکتر شجاعی
و خانم دکتر حسینی اصل و چندتا دکتر دیگه
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
من اون سرنگی که اولین بار باهاش به دخترم شیر دادم‌نگه داشتم
این وسط هربار که دخترم کوچکترین پیشرفتی میکرد ما یه دور به همه شیرینی میدادیم،یه شب پیشش بودم یه دفعه دیدم دخترم حالش بدشد ،اکسیژنش اومد پایین شب بود و دکتر اصلیش نبود دکتر شیفت بود و سه تا پرستار منو بیرون کردن منو شوهرم پشت در دعامیکردیم‌گریه میکردیم من دیگه نمیدونستم چکار کنم یکم کذشت دکتر اومد گفت حالش خوبه اگه میخوای برو ببینش من اونجا نشستم وسط زمین زار زدم که خدایا اینکارارو با ما نکن پیر شدیم طاقت نداریم به زور شوهرم سرپا شدم رفتیم دیدیمش و رفتیم پایین محوطه بیمارستان که یکم هوا بهم بخوره تو کل اون ۱۵ روز من کامل تو اتاق مادران بودم حتی تا محوطه بیمارستان هم بیرون نیومده بودم فقط دروغ نگم یبار برگشتم خونه دوش گرفتم و دوباره رفتم بیمارستان اونم انقدر گریه مردم و حالم بدبود که خدا میدونه
خلاصه اونروزم خطر از بیخ کوشمون رد شد خداروشکر
ادامه پارت بعد
مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۱ ماهگی
پارت چهارم : ورود به بخش ستایش
من اتاق خصوصی میخواستم ولی خب پر بود و رفتم دو تخته
۳تا پرستار که همه خانم بودن و همسرم با زیرانداز بلندم کردن و انتقالم دادن به تخت بخش و بچه رو هم گذاشتن روی تخت خودش و دیگه ما پیش همدیگه بودیم
بعد انتقالم به تخت همه رو بیرون کردن حتی مادرم و پرستارا لباس اتاق عمل رو درآوردن و لباس بخش پوشوندن برام ، منکه نفهمیدم ولی دوتا شیاف هم گذاشتن برام
با ابنکه تایم ملاقات نبود ولی خب میزاشتن پدر بچه بیاد پیشمون و من ساعت ۱۲ از ریکاوری اومدم بیرون و وارد بخش شدم و همسرم تا بعد ساعت ملاقات تقریبا تا ۵ پیشم بود
تا ساعت ۴ نباید چیزی میخوردم ، حس گرسنگی داشتم ولی نه اون قدری که اذیت کنه
مدام هم سرم میزدن ، بعد ساعت ۴ برام آبجوش و با عسل آوردن و گفتن مایعات را فراوون شروع کن ، مواد کافئین‌دار زیاد بخور یک ساعت بعد جامدات رو شروع کن
من تا تونستم چای ، قهوه ، آبمیوه خوردم ، و شروع جامدات با کمپوت بود که گفتن گلابی و انجیر و اگه نبود دیکه نهایت سیب
آناناس چه کمپوت چه آبمیوه اجازه ندادن
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۴ ماهگی
پارت سه
بعد پنج دقیقه شاید هم کمتر از اینکه تیغ رو کشید صدای گریه دخترکم اومد من که از اول گریه میکردم ولی با صدای عشقم دیگه گریم بیشتر هم شد کلا نمیشه حس اون لحظه رو بیان کرد مغزم کامل خالی بود فقط تا آخر عمل گریه میکردم دخترم و بردن تمیز کردن منم سرمو بلند کرده بودم نگاه میکردم هیچکسم نگفت سرتو تکون نده😑بعدم آوردنش بویش کردم و بردنش دیگه بعد اون خیلی طول کشید تا بخیه زدن و بزنم تو ریکاوری تقریبا ساعت دو بود همش حس خواب داشتم کم کم می‌تونستم پاهامو تکون بدم بعد بیست دقیقه سردم شد که پتو انداختن روم بعد بردنم تو اتاق خودم (من اتاق خصوصی گرفتم که واقعاً خیلی تصمیم خوبی بود با اون شرایط پیش چند نفر دیگه بودن خیلی سخته) دخترمو هنوز نیاورده بودم حتی همراهی هام ببینن منم نگرانش بودم رفتم تو اتاق دیگه آوردنش 😍 منم درد هام کم کم شروع می‌شد ولی اونقدر زیاد نبود کلا تو هشت ساعتی که نباید بلند میشدم شش تا شیاف زدم به آمپول های مسکن هم حساسیت دارم نمیزدن بهم چون اهل جیغ و داد نیستم فقط ناله میکردم ولی صدای اتاق های بغلی نیومد خیلی جیغ میزدن البته من از همه لاغر تر بودم و این خودش خیلی بهم کمک کرد
مامان آریشاه مامان آریشاه ۴ ماهگی
#پارت ۲

اولين زايمان دكترم يه خانم ديگه اى بود و من دومى بودم بعد از انجام دادن كار اون خانم نوبت بمن رسيد و چند تا پرستار ازم خون گرفتن و سوند و وصل كردن كمى سوزش داشت ولی دردناک نبود تا بهش عادت کنم يكمى سخت بود من از خون فوبيا و دارم وباعث ميشه حالت تهوع بگیرم براى همين مجبور شدم رو تخت دراز بكشم و قدرت بلند شدن ازش نداشتم بعد از چک كردن پرستار و نوشتن اسم کاغذ وصل كردن دور دستم صدام زدن و با ويلچر منو بردن به سمت اتاق عمل همسرم منتظرم بود و ویلچر از پرستار گرفت خودش همراهیم‌کرد به بخشی رسیدیم که دیگه اجازه نمیدادن اقایون بیان پتو بچم و از همسرم گرفتم و خانم پرستاری ازم پرسید سیگار و مشروب و قلیون مصرف میکردی گفتم خیر و منو برد به بخش انتظار
تو بخش که نشسته بودم همه از پتو بچم تعریف میکردن و کلی باهام صحبت میکردن که حواسم پرت بشه ولی متاسفانه اشکام پشت هم میریخت و حس غریبانه داشتم اصلا دست خودم نبود همه میگفتن اشک شوق ولی فقط خودم میدونستم تو دلم چه آشوبیه
چون زمانی که وارد بخش شدم در اتاق زایمان متاسفانه باز بود و من چیزی که نباید میدیدم و دیدم
بالاخره منو بردن داخل اتاق و دکتر بیهوشی با همراهش اومد رو تخت نشستم و بهم گفت کمی خم شو و امپول و برام تزریق کرد شاید باورتون نشه ولی اصلا متوجه نشدم کی امپول تزریق شد انقد که دستش سبک بود و بی درد سریع منو دراز کشوندن و گفتن کم کم پاهات گرم میشه و بی حس بعد چند دقیقه حس گرما و بی حسی داشتم بهم گفتن پاهاتو بیار بالا میاوردم و
مامان totfarangi مامان totfarangi ۵ ماهگی
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
بردن ریکاوری کم کم بی حسیم داشت میرفت،گفته بودم پمپ درد میخوام،هنوز وصل نکرده بودن از طرفی خوابم میومد از یطرف هنوز مثه بید میلرزیدم از یطرف نگران بچه بودم مدام تو دلم با خدا حرف میزدم التماس میکردم،دردم هم شروع شده بود با اه و ناله به پرستارا فهموندم دردم شروع شده چون توان حرف زدن نداشتم انقد گریه کرده بودم و لرزیده بودم،پمپ درد وصل کردن ولی هیییییچ تاثیری نداشت تمام بدنم درد گرفته بود لرزشم بیشتر شد انگار جدا از لذزش خودم تاثیر داروی بیهوشی هم بهش اضافه شده بود بهم گفتن پتو بیاریم گفتم نه سردم نیست اصلا،یکمی نگه داشتن و بردن بخش،همسرمو دیدم یادم نیست چی گفت فقط تنها جمله ای که ازش یادمه پرسیدم دیدیش؟گفت دیدم چقد خوشگل خوووشگل خوشگل(با ذوق و کلی اب وتاب گفت،اخه همیشه میگفت نورادا اصلا قشنگ نیستن شبیه قورباغه ان ولی واقعا دختر من خوشگل بود ماشالا💗😭)رفتم تو اتاق کلی دوستام و خانوادم اومده بودن من باز گریه م گرفت که بچم خیلی خوشگل بود ولی بمن فقط یه وانیه نشون دادن بچم پیشم نیست کلی گریه کردم،دردم هم که خیلی زیاد بود شوهرم اجازه نمیداد حرف بزنم و سرمو تکون بدم مامانم مدام نسکافه میداد بخورم که سردرد نگیرم
ادامه پارت بعد
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۲ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین
وقتی دیدمش فقط خداروشکر میکردم
بهترین و زیباترین لحظه تمام عمرم رو تجربه کردم و قشنگترین روز زندگیم شد
بعد منو بردن تو ریکاوری،پاهام رو حس نمیکردم ،میگفتن پاهات رو باید تکون بدی تا ببریمت تو بخش ،پسرم رو آوردن و بهش شیر دادم ،بعد که تونستم پاهام رو تکون بدم منو بردن تو بخش ،من بیمارستان عرفان سعادت اباد زایمان کردم ولی اصلا راضی نبودم از خدمات بیمارستان با اون همه هزینه ای که از ما گرفتن ،لباسی که تن من کردن جنسش پلاستیکی بود و ادم بو می‌گرفت، چون اتاق هم گرم بود ،تختی که داشتن تشک و رو اندازی که داشت پشم شیشه بود ،اصلا یه وضعی، ادم خیس عرق می‌شد با اون حالش،‌تخت همراه از این صندلی های تاشو بود که قراضه بود و طفلک مامانم که همراهم بود کمر درد گرفت روی اون خوابید چون تخته لق میزد، لباسی که به نوزاد دادن هم افتضاح بود،پرستارها هم که باید ۴،۵ بار صدا میکردی تا بیان به دادت برسن،دمپایی که به من دادن سایز ۳۷ بود ،فکر کن پای من سایزش ۴۰ عه ، با اون همه ورم باید ۴۵ میدادن 😄 ولی به همه ۳۷ دادن ،بنجل بازار رو برای پک بیمارستان جمع کرده بودن ،غذا هم که نگم براتون...
بخاطر همین میگم اصلا بیمارستان خوبی نبود ،تازه خصوصیه و کلی پول گرفتن،اگه برگردم عقب هرگز این بیمارستان نمیرم ،البته تخت کناری من هم همین نظر رو داشت و واقعا عصبی کرده بودن ما رو
ولی دکترم رو واقعا دوست داشتم و خیلی راضی بودم از کارش،
ادامه پارت بعد...
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
من فردای زایمانم مرخص شدم ولی نرفتم خونه با شوهرم دوتایی موندیم بیمارستان چون اتاق مادران کسی نبود دوتایی اونجا موندیم(اینم بگم تو اتاق مادران wcنبود منم نمیدونستم کجاس و بشدت احتیاج داشتم مجبوری رفتم ایرانی اخ نگم از دردش که نشستم ولی نمیتونستم پاشم فقط دعا میکردم نیفتم زمین چون تنها بودم وکسی هم پیشم نبودبا بدبختی بلند شدم )،شوهرم گفت دکتر اینجوری میگه فردا انتقالش بدیم اون بیمارستان من میگفتم خطرناک نباشه گفت نه از طرفی اگه مجبور باشیم ۱۰ روز هم بستری نگه داریم اینجا میشه ۷۰۰ میلیون کلی فکر کردیم و تصمیم گرفتیم انتقال بدیم،دوشب بیمارستان خصوصی nicu شد ۱۴۰ میلیون ،فرداش امبولانس کد گرفتیم یعنی امبولانسی که دکتر و تجهیزات داره برای انتقال بیمار،اومدن و بردیم بیمارستان دولتی،من با اون بخیه ها با اون درد وحشتناک دنبال امبولانس دوییدم که فقط برسم به بچم هنوزم که هنوزه نمیدونم خدا تو اون لحظه چه توانی بمن داد که من اونجوری میدوییدم
ادامه پارت بعد