پارت های شیشم و بعدی بستری شدنم تو زایشگاه رو می‌زارم و مینوسم چیشد که ۳۳هفته اورژانسی سزارین شدم
پارت های قبلی پایین تره
پارت ۶)
خلاصه من خودم مرخص نکردم و موندم بیمارستان
با گریه موندم یادم اشک می‌ریختم شوهرم بغلم کرده می‌گفت درد به جونم میدونم سخته ولی می‌دونی که چقدر تا اینجا اذیت شدی
سرکلاژت و این همه استراحت کردی که برای چند هفته بستری بودن تو بیمارستان اتفاقی بیوفته بمون و موندم
اون روز موندم و تنها کاری که برام کردن یک بار ان اس تی گرفتن بود
فرداشم موندم و بازم یک بار ان اس تی
پس فرداش متخصص آمد بعد چند روز و من فرستاد بخش پریناتولوژی
بیمارستان امام اهواز یک بخش داره به اسم بخش پریناتولوژی
برای زنان بارداری که ماه ها باید بمونن
و واقعاً خدمات و کیفیت اون بخش با کل زایشگاه و کل بیمارستان فرق میکرد
جز اینکه بشدت تمیز
بود
و روزانه دو سه بار آزمایش خونه و هر شیفت دوبار فشار خون میگرفتن هر شیفت نفری دوبار ان اس تی میگرفتن
و فقط متخصص ها چک می‌کردن اون بخش نه رزیدنت ها
متخصصین همچون خانم دکتر سعادتی و خانم دکتر شجاعی
و خانم دکتر حسینی اصل و چندتا دکتر دیگه

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
زردیش رو ۲۳ بود ۴ تا لامپ قوی گذاشتن براش،دورشو با پارچه پوشوندن که نور کامل بهش بخوره و دو نوبت بهش خون تزریق کردن تا زردیش کم شه ،من از روز اول بیمارستان تو اتاق مادران موندم البته منو احتیاج نداشتن همه بهم میگفتن برو ولی من باالتماس موندم نمیتونستم بیام توخونه ای که دخترم توش نیست و توشکم منم نیست،من اولین حموم بعد زایمانمو تو بیمارستان رفتم و چقدر اشک ریختم واسه خودم ،به همه خانوادم گفته بودم کسی پیشمون نیاد خودمو شوهرم بودیم چقدر برای غربت خودم و شوهرم اسک ریختم چقدر دلم به خال خودمون سوخت😭😭😭چقدر گریه ناله کردم که خدایا این حقمون نبود ولی بچمو سلامت بذار بغلم بریم‌خونه،یک هفته ای اونجوری کذشت و من هربار میرفتم تو بخش دخترمو با اونهمه سیم ولوله میدیدم و اشک میریختم یواشکی جون پرستارا اجازه نمیدادن بمونن از ترس اینکه بیرونم‌نکنن سعی میکردم باهاشون ارتباط بگیرم و خودمو قوی تر نشون بدم که اجازه موندن بدن،و بعضی هاشون چقدررررر ماه بودن و خدا خیرشون بده واقعا
ادامه پارت بعد
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
تا ساعت 7 شب سعی کردیم منو همسرم به چیز های خوب فکر کنیم به اینکه یه روزی صدای خنده های دخترمون پناه بپیچه تو خونه ای که 10 ساله منتظر همچنین لحظه ای.
برای اینکه فکرای خوب بیاد تو ذهنم به دختر همسایه گفتم برام موهامو بافت آرایش کردم تیپ زدم واسه لحظه دیدن دختر نازم
ساعت 6 و نیم بود که به همراه ساک خودم و پناه راهی بیمارستان شدیم تو راه کلی عکس و فیلم گرفتیم قبلش هم با خواهرم هماهنگ کردم که بیاد بیمارستان چون حس میکردم بخاطر دردی که دارم امشب بستری بشم.وقتی رسیدم بیمارستان و رفتن تو بخش زایشگاه با شنیدن صدای جیغ و با حسین و یا ابوالفضل گفتن یک مادری که داشت بچشو به دنیا میاورد و من فقط صداشو میشنیدم مو به تنم سیخ شد رفتم داخل اتاق ان اس تی یه خانومی رو تخت بود با دیدن من شروع کرد به گلایه که وای زایمان چیه خدایا غلط کردم دیگه من حامله نمیشم.منتظر شدم تا دکترم اومد منو دید اونجا هم یک بار ان اس تی گرفتن دوباره دکترم گفت این درست نیست هم اینکه انقباض داری هم اینکه ضربان قلب بچت خیلی بالاست برو بیرون یه هوایی بخور بیا تا دوباره ازت ان اس تی بگیریم استرس هم نداشته باش.اومدم بیرون از زایشگاه با دیدن خواهرم و شوهرش و دخترش زدم زیر گریه به هق هق افتاده بودم شوهرم هرچی ازم میپرسید نمیتونستم درست جواب بدم....
مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲:
خلاصه ورزش ها ادامه داشت و چندسری من میرفتم زایشگاه و دریغ از تغییر
نمیدونم دهانه رحمم یاری نمی‌کرد کلا یا اینکه ورزش هارو دیر شروع کردم اما هر سری که میرفتم زایشگاه میگفتن دهانه رحمم خیلی نرم شده و باز میشه ورزش کن پیاده روی کن که همه بی فایده بود ۴۰ هفته شدم و تاریخ زایمانم ۱۰ شهریور بود طبق انتی زایشگاه گفتن که فردای تاریخت بیا بستری شی البته بازم بستگی به دکتر شیفت داره ۱۱شهریور شد و من تا ۴ صبحش خوابم نمی‌برد از استرس چون ن از طبیعی خوشم میومد ن سزارین ولی خب باز میگفتم طبیعی بهتره همون روز ساعت ۶ صبح از درد بیدار شدم
( اینم بگم که من از یه هفته قبلش دردای کم پریودی داشتم با فاصله دو سه ساعت ) خلاصه بیدار شدم و فاصله دردام گاهی ۵ دقیقه گاهی ۱۰ دقیقه بود ولی دردام قابل تحمل بود
خونم پله میخوره پا شدم یه ییس دقیقه ای پله نوردی کردم و دوش آب داغ با اسکات رفتم و اردکی و یه نیم ساعتی هم تو خونه پیاده روی کردم که دردام بیشتر شه دردام همون بود فقط فاصله اش دیگه منظم ۵ دقیقه شد شوهرمم خواب بود با دردای من بیدار شد هر لحظه میگف بریم زایشگاه میگفتم ن هنوز زوده و ۱۲ من رفتم زایشگاه معاینه شدم ۲سانت بودم کیک رانی خوردم و ازم ان اس تی گرفتن که خوب نبود و بخاطر دردام و ان اس تی بستری شدم دکتر شیفت گفت که یبار دیگه ان اس تی بگیرن خوب نباشه میبرن اتاق عمل
سرم زدن بهم دوباره ان اس تی گرفتن که خداروشکر خوب بود دیگه بستری شده بودم دردام بیشتر شده بود...
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
تقدیر پناهم شد بستری شدن 11 روز تو بیمارستان اونم نه بخاطر مشکل خودش بلکه بخاطره مشکل امیرعباس چون میگفتن تو یک بچت اینجوری بوده ما باید آزمایش های لازم رو انجام بدیم روی دخترت.
دخترمو قرار بود 1 روز بستری کنن اما بردنش به بخش ان ای سی یو همانا و اجازه ندادن حتی ترخیص کنیم همانا.
از پزشک قانونی 3 بار اومدن بالا سرش اما دکتر پناه میگفت این بچه به هیچ عنوان به هیییییچ عنوان نباید حتی با رضایت شخصی پدر ترخیص بشه بچمو سوراخ سوراخ کردن یک هفته بهش شیر ندادن منم از روز اول تو بیمارستان بودم حتی درد بخیه و سلامتی خودم یادم رفت لحظه ای که شوهرم اومد تو بخش زنان بهم گفت قراره پناه بیشتر از 1 روز اینجا بمونه جیغ زدم طوری که صدام به گوش خدا برسه فقط زجه زدم گریه کردم از خدا گله کردم گفتم یا بهم برگردون دخترمو یا خودمو میکشم میدویدم تو سالن و با وجود بخیه هام فقط جیغ میزدم همه به جای شکایت بابت داد و هوارم به حال و روزم گریه میکردن و دلداری میدادم اما اون لحظه من مثل دیوونه ها هیچی حالیم نمیشد هیچی
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۳ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی: خب دیگه گفت برو عزیزم اتاق کناری نوار قلب بچه رو بگیریم و رفتیم نیم ساعتی طول کشید تا نوار قلب گرفته شد بعدش گفت مشکلی نداره برو سونوگرافی رو انجام بده و بیا ... مام ساعت ۱۱ بود رفتیم سونو تا ساعت ۱:۳۰ سونوگرافیم طول کشید دکتر سونو گفت همچی خوبه ولی وزنش کمه
منم استرس گرفتم که نگو رفتیم زایشگاه شیفت عوض شده بود اون مامای دیگمم خانوم مرتضایی هم شیفت بود مامای تریاژ سونو رو نگاه کرد گفت همچی خوبه فقط وزنش کمه باید دکتر ببینه احتمالش هست بستریت کنن گفت الان وقت استراحت دکتره شما برو دکتر که دید اگه نیازی به بستری بود زنگت میزنیم
فاصله بیمارستان تا خونه مون زیاد بود ماهم پیاده روی کنان رفتیم خونه عموم . ساعت ۳ از زایشگاه زنگ زد خانوم صادقی دکتر سونو تو دیده گفته چون هفتش کامله وزن بچه هم خیلی زیاد نیس بهتره بستری بشه ( دکتر شیفت هم دکتر خودم بود)
نمیدنم یه دفعه ای چنان شوکی بهم وارد شد که یکمم گریه کردم😅خودم اونجا بودم فکرم پیش گندم . گفتم باشه پس من برم خونه یه دوش بگیرم وسایلامو بردارم میام گفتن خوبه
دیگه اومدم خونه ... ساعت ۴:۳۰ رفتم بیمارستان بستری شدم تا کارای بستری رو کردن .شد ساعت ۵ من روی تخت بیمارستان دراز کشیده ان اس تی بهم وصل کردن با سرم
ساعت ۵:۱۰ دیدم یه دردای ریزی داره میاد هر ۸ دقیقه یبار میگرفت و ول میکرد...
ساعت ۵:۳۰ مامام خانم مرتضایی اومد که ان اس تی رو چک کنه گفت میبینم که خیلی خوب داری پیشرفت میکنی درداتم شروع شده گفت اره هر ۷.۸ دقه گفت دقیقا همینطوره . یه چهارم قرص گذاشت زیر زبونم تا ساعت ۶ دوباره گفت یه معاینه خیلی شدید کرد گفت تا ۷:۳۰ که خودم هستم یک بار دیگم معاینه تحریکی میکنم که زود پیرفت کنی
مامان گندم مامان گندم ۶ ماهگی
تجربه زایمان
دوروز بود فشارم پایین بالا میشد یه بار ۱۲ یه بار ۱۳ بعد ۱۱
جمعه شب به دکتر پیام دادم که من فشارم پایین بالا میشه گفت اگه بالا ۱۲رفت برو بیمارستان اگه نه ۶ صبح برو
منم خوابیدم صبح ساعت ۸ از خواب پاشدم رفتم بیمارستان ۹ فشارم رو گرفتن و آن اس دی که فهمیدن ان اس دی بچه ضعیفه سریع بستری کردن و به دکتر گفتن خودش رو سریع به بیمارستان رسوند مجبور به زایمان سزارین تو ۳۷ هفته شدم و ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه گندم کوچولو تو بغلم بود. بچه مایه تو شکم رو خورده بود سه بار ساکشن شد تا معدش خالی شه و بتونه شیر بخوره من دارو بی‌دردی گرفته بودم ولی بازم خیلی دردم زیاد بود مرتب بهم شیاف زدن ولی اگه میتونستم انتخابی داشته باشم صد در صد زایمان طبیعی رو انتخاب میکردم
تا یک هفته بعد زایمان به سختی میتونستم بشینم و اصلا نمیتونستم به پهلو بخوابم مخصوصا این که بچه زردی داشت و باید بهش رسیدگی میکردم فک میکنم شاید درد زایمان طبیعی برام قابل تحمل تر بود
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۲ ماهگی
روز سوم دلوین که تو بخش بود گفتن برم بهش شیر بدم و پیش بچه ۲۴ ساعت بمونم که یا اون بخیه خیلییی سخت بود و دردناک و من اصلا نمیدونسم هییچ باخودم نبرده بودم ن خوراکی و چیزی اصن نمیدونسم باید بمونم وقتی رفتم شیر بدم دیگه نزاشتن برم گفتم باید بمونی خیلیی شب سختی بود خیلی از درد و تنهایی گریه کردم همه مادرا با مادراشون بودن و من تنها... صبح از شدت سردرد تهوع وحشتناک گرفنم و حس مرگگ بهم دست داد ک دو ساعت با خالم جا ب جا کردم رفتم سرم و اینا زدم ک خالم زنگ زد ک دلوین و مرخص کردن و پس فرداش بردمش پیش دکتر اطفالش ک گفت زردی داره و سه روز باید دستگاه باشه فردای روزی ک دلوین از دستگاه زردی خونگی بیرون اوردیم خبر دادن که ماهلین و میخوان ببرن بخش وای درد زایمان درد دلتنگی و نگرانی برای بچه ایی که تو خونس خلاصه یه ۲۴ ساعتم برای ماهلین تو بیمارستان موندم و ماهلین فرداش مرخص شد خداروشکر ولی ماهلینم زردی داشت و خونه ۳ روز تو دستگاه رفت. اینم تجربه های من...