ادامه سزارین و nicu
وقتی بهم‌گفت کلی ناراحت شدم چون فکر میکردم حداقل دیگه یک ماهگیش توخونس،یکم بعد دکتر صدام کرد گفت اگه شما ایمان داری که بچت اکسیژن نمیخواد من ترخیص کنم من دوباره زدم زیر گریه 😂😂😂گفتم نههه من دوست دارم زودتر برم‌خونه ولی میخوام با خیال راحت برم هرچی شما بکی گفت من که هردقیقه پیشش نیستم شما و پرستارش باید بگی اگه اکسیژن نمیخواد من ترخیص کنم منو پرستارا گفتیم تو بغل من اکسیژنش اصلا افت نمیکنه ،دکتر کفت ترخیص🩷😍😍😍😍😍😍من به پرستارا میگفتم نگرانم میگفتن نباش اگه خطر داشت میگفت با رضایت شخصی ببرش با مسئولیت خودش مرخص نمیکرد،دیگه منم زنگ زدم به شوهرم که گوسفندتو‌اماده کن پاشو بیا و ما بعد یک ماه با دختر قوی و جنگجوم بالاخره اومدیم خونه😍😍😍
دوروز بعد ترخیصش ریفلاکس داشت پرید تو گلوش و بچه داشت خفه میشد من سکته مردم بردیم دوباره بیمارستان اونشب بستری کردن تا فردا دکترش بیاد
دارو‌داد گفت خوبه و باز مرخص مردن،اهان پرستارایی که اونروز منو اونجا دیدن تعجب کرده بودن باز اینجا چکار میکنی میگفتن برو هی بچه رو‌نیار بیمارستان😂
پارت اخر پست بعد

۳ پاسخ

تمام این تایمی که داشتم مبخوندم پیاماتو صدبار بغض کردم خودمو جات گذاشتم و فهمیدم چه عذابی کشیدی واقعاااا بهت تبریک میگم که همچین پدر و مادر قوی هستید شاید هرکسی دیگه بود نصف توام تحمل نمیکرد امااین محبت و مادری تو بود که دخترتو سرحال کرد افتخار میکنم بهت دوست خوبم

عزیزم خدا دختر گلتونو بهتون ببخشه

چقد یاد خودم افتادم وقتی بعد ۲۶ روز گفتن مرخصی 😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
اونروزا با هرسختی بود میگذشت یکی از دوستام که بک هفته زودتر از من تو ۳۰ هفته دوقلو زایمان کرده بود شنیذم بکی از قلاش از دنیا رفت ناراحت اون بودمو خودم کلی ترسیده بودم ،دکتر هیچوقت جواب واضحی به ما نمیداد میگفت بچه س من تو بدن بچه نیستم که بدونم چی میشه ولی خداروشکر رو به بهبوده همین ،من تا روزای اخر نمیدونستم چه اتفاقی برای دخترم میفته،میرفتم تو اتاق مادران بواشکی از شوهرم کریه میکردم بعضی وقتا بعضی از مادرا،یا پرستارا که میدیدن به شوهرم میگفتن داره گریه میکنه برو پیشش اونم میومد منو اروم‌کنه ولی خودشم خال و روزش بهتر از من نبود فقط تحمل میکرد،با مادرا هرکی میرفت پیش بچش قرار میذاشتیم بچه های همو سر میزدیم که اگه گریه میکنن و‌پرستارا حواسشون نیست بهم خبر میدادیم،کم کم دخترم به بغل من عادت کرد دیگه از دست پرستارا شیر نمیخورد فقط با خودم اروم میشد برای من مثه معجزه بود،البته همه پرستارا اونجا میگفتن دختر تو‌معجزس که اینجاس ما دختر تورو ازدهن شیر دراوردیم،دیگه انقد مونده بودم با همه پرستارا دوست بودم و دخترم بزرگترین بچه بخش از لحاظ سن بود،خلاصه که دیگه همه کاراشو خودم کردم بعد ۲۰-۲۲ روز اکسیژن از بینی ش در اوردن و توی اکسی هود کنارش گذاشتن
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
یک خفته دخترم اینتوبه بود بعد یک هفته لوله رو از دهنش خارج کردن و داخل بینیش گذاشتن روزی که رفتم دیدم چقدر خوشحال شدم تمام این مدت شوهرم هروز۸-۹ صبح میومد بیمارستان تا ۱۲ شب پیش ما بود،همه بیمارستان دیگه مارو میشناختن بعد اون یک هفته دیگه دخترمو با دارو نمیخوابوندن ولی من هربار میرفتم پیشش خواب بود مادرای دیگه که تو اتاق بودن میگفتن الان بچت بیدار بود من که میرفتم دخترم خواب بود بهشون التماس میکردم توروخدا وقتی بیداره بمنم بگید فک میکردم دروغ میگن اخه من حتی صدای گریه ش هم نشنیده بودم چشای بازشو‌ندیده بودم،اونروزا که وقتی بچه ها گریه میکردن پرستارا مادرارو صدا میکردن که بیا بچت گریه میکنه من ارزو میکردم کاش منم موه اینا بودم کاش منم صدا میکردن بیا کارای بچتو کن بیا ارومش کن،اخ که چه روزایی بود،یبار وقتی رفتم تو یکی از پرستارا که خیلی هم مهربون بود کفت دکتر شیر واسه بچت شروع کرده قبلش دخترم فقط سرم میگرفت شیرنمیخورد،اونروز گفت شیرو از طریق گاواژ وارد معدش میکنیم برا من همونم غنیمت بود بعد چندروز کفت اجازه داریم شیرو با سرنگ بدیم بخوره پرستاره اجازه داده من بهش بدم من اون سرنگو بادگاری نگه داشتم
ادامه پارت بعد
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۸ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
من هی گریه میکردم میگفتم توروخدا بگید چیشده که گفتن بند ناف محکم پیچیده دور گردنش…
دیگه من اون لحظه نفسم رفت فقط زااار میزدم میگفتم خدایا این کارو با من نکن من اتاقشو چیدم همه چیشو اماده کردم من بدون دخترم از اینجا نرم
خلاصه پرستارا سریع بهم اکسیژن وصل کردن گفتن تند تند نفس بکش بذار اکسیژن برسه به بچه ولی مگه میتونستم…نفسم داشت قطع میشد به زور چندتا نفس عمیق کشیدم تا دکتر اومد
(اینجا اینو اضافه کنم من یکی از دلایلی ک زایمان طبیعی و انتخاب نکردم این بود ک به شدت از معاینه اینا میترسم و حتی به دکترم گفتم تو نامه بیمارستانم بنویس ک سوند و بعد بی حسی تو اتاق عمل برام بذارن) خلاصه دکتر اومد گفت باید معاینت کنم سر بچرو با دست تکون بدم تا بهش شوک وارد بشه
منو نمیگی وحشت کرده بودم گرررریه میکردم میگفتم من میترسم اونم اصلا بدون توجه به من شروع کرد به معاینه…اصلا نمیخوام از دردش بگم😣 یکم که گذشت دکتر گفت دهانه رحمت بستس نمیشه کاری کرد زنگ بزنید دکترش سریع بیاد اورژانسی باید عمل بشه…دوباره یه سرم بهم‌ وصل کردن هی شکممو تکون دادن تا اینکه صدای قلبش ضعیف اومد بعد پرستاره گفت اجازه بده سوندم همینجا وصل کنیم ک دیگه رفتی اتاق عمل سریع عمل و شروع کنیم معطل نشیم منم ک دیگه اب از سرم گذشته بود گفتم معاینه ک شدم دیگه یه سوندم وصل کنن دیگه🥲 خلاصه گفتم باشه اومدن سوند و وصل کردن ک اصلااا درد نداشت ینی من همش منتظر درد بودم ک گفت تموم شد فقط یه حس سوزش و چندشی داشت همین ، نه زدنش درد داشت واسم نه کشیدنش



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی/نوزاد/شیرخشک
مامان کمیل مامان کمیل ۱ ماهگی
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۳ ماهگی
خب دیگه تو اتاق عمل خیلی استرس حال خودمو وبچمو داشتم همش دعا میخوندم بعد دکتر گفت وای چقد چسبندگی داری با یه سزارین سونو چسبندگی رفتی ؟گفتم آره رفتم ولی گفت خوبه سونوت گفت نه سونو نشون نمیده خیلی چسبندگی داری گفت اگه خواستی دوباره بچه بیاری باید بری بیمارستان قائم مشهد اینجا نیا تو دلم گفتم اولا من غلط کنم دوباره حامله بشم دوما اگرم شدم غلط کنم بیام اینجا که تو عملم کنی😅
خلاصه بچه رو که برداشت من نمیدیم یهو شنیدم گفت سلام چطوری دختر هم نیستی بگم روز دخترمبارک پس روز دوست دخترت مبارکه 😂😂آورد اینطرف گریه میکرد اما تنفسش مشکل داشت بردنش که بهش اکسیژن وصل کنن حالم یجوری بود بردنم ریکاوری گریه میکردم پرستاراومد گفت چیشده عزیزم؟
گفتم پسرمو بردن کجا حالش خیلی بده گفت نه بابا اصلا نگران نباش خیالت راحت یه چندروزی بهش دستگاه وصل باشه حالش اوکی میشه یکم آروم شدم بعدنیم بردنم بخش حالم بد بود دم دراتاق فقط شوهرم بود اومد پیش گریه میکردم بخاطر حالم بچم گفت نگران نباش خوب میشه بعد بردنم داخل بخش بعدمادرم اومد پرستاراومد شکمموفشار داد همون اولش دردی نداشت چون بی حس بود بعدش رفت