داستان زندگی من پارت 14
خلاصه گذشت و گذشت شکمم اومد جلو طول سرویکسم کوتاه شده بود با شوهرم حرف زیاد نمیزدم چون دعوا میشد هرسری حرف زدیم آخرش من کتک می‌خورم ااز خونه بیرون میشدم مادر شوهرم میومد بیشتر دخالت میکرد هرچی از دهنش در میومد بمن می‌گفت مگ رویای من این بود نه مگ آرزوهای من این بود نه همشون رو دفن کرده بودم نگران بچم بودم میترسیدم با این همه فشاری که رومه دوباره برگردم ب اون دوران دلم میخواست باز برم اما جایی برای رفتن نداشتم دلم میخواست نباشم امیدم فقد بچم بود که دکترا همش منو میترسوندن که بچه نارس بدنیا نیاد مواظب باش هرسری سونو گرافی می‌رفتیم شوهرم می‌گفت چرا طول کشید تو ماشین تا بیاییم خونه سرمو میکوبید ب شیشه ماشین سیلی میزد از دهنم میزد که باعث شده الان نمیتونم دهن کاامل باز کنم درد می‌کنه گذشت یروز من تو 32 هفته درد زایمان شروع شد تا دوروز درد زایمان داشتم شوهرم نگفتم که هرسری دکتر میرفتم کتک می‌خوردم میترسیدم ب مامانم گفتم رفتیم زایشگاه گفت درد زایمان داری بستری به هفته بستری شدم آمپول ریه زدن و مرخص شدم تو اون جین فهمیدم آب دور بچه خیلی کمه هر هفته میرفتم سونو چک میکردم شوهرم باز منو اذیت میکرد چرا این همه بریم دکتر انقد بمن فشار روحی روانی میورد ک تو 35 هفته کیسه ابم پاره شد و زایمان کردم

تصویر
۶ پاسخ

وای بخدا دیونه شدم دلم میخاد یه دل سیر شوهرت کتک بزنم

😔😔😔

واقعا سخته
میشه عکستم ببینم
آخه داستان زندگیتو خواندم چهره توزهنم تسورشد اگر میشه چهرتو ببینم😊

درک میکنم خیلی سخته (:دنیا دار مکافات هست صبر کن

درخواستم قبول کن گمت نکنم

خدای من🥺💔 چه دردای رو تحمل کردی جدی 16سالته؟
دلم میخاد کلی به شوهر نس ناست فش بدم😭

سوال های مرتبط

مامان لیمو مامان لیمو ۲ ماهگی
داستان زندگی من پارت 15
بابام نمیذاشت مامانم بیمارستان پیش من بمونه من زایمان کرده بودم دل ب دلدارش رسیده بود بچم شیر نمی‌خورد انقد تو بی آبی ترشحات خورده بود نمیتونست شیر بخوره منم شیر نداشتم آغوز بود اونم خیلی کم بود رفتم بالا که شب تحت نظر باشم اومدن بچمو گرفتن گفتن تنفسش پایینه بردنش گفتم یه ساعت دیگ میاریم یه ساعت شد فردا هنوز نیوردنش خیلی ناراحت بودم بچم نبود کنارم عزیزمو برده بودن کسیم نمیذاشتن پیشش بمونه میومدم شیر بهش میدادم میرفتم بعد زایمانم هروزم شده بود تا صبح گریه کردن بخیه هام اذیتم میکرد بچم بیمارستان بود بروز دختر خواهر شوهرم شوهرم اومدن دنبالم که بریم بیمارستان من تازه از حموم اومده بودم داشتم با سشوار بخیه هام خشک میکردم مامانم گفت بزار موهاتم خشک کنم گفتم نه شوهرم بیرونه اومدم شوهرم گفت چرا دیر اومدی پیش دختر خواهر شوهرم منو یه عالمه زد از ماشین انداخت بیرون گفت تیمارستانی نمیزارم شیر نجستو ب بچم بدی تو برای بچم کافی نیستی تو مادر خوبی نیستی منم شروع کردم موهام کشیدن بلند بلند گریه میکردم داد میزدم که اومد برد منو بیمارستان دختر خواهر شوهرم ترسیده بود دیگ بخاطر اون کارم نداشت رفتم با صورت قرمز از لبم خون میومد رفتم. شیر دادم کلی گریه کردم بچمم شیرم نخورد اومدم بیرون که برگردیم هیچی نگفت دختر خواهر شوهرم گذاشتیم دوباره شروع کرد دعوا و کتک که می‌زارم تو حسرت بچه بمونی منم فقد میگفتم خدایا بچمو می‌خوام از ماشین خودم انداختم پایین تازه زایمان کرده بودم بدنم نیاز به مراقبت داشت کل بدنم زخم زیلی شده بود هعی اون روزم تموم شد اما من مردم
مامان مریم مامان مریم ۷ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...
مامان هاکان مامان هاکان ۱۳ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان totfarangi مامان totfarangi ۶ ماهگی
مامان سایدا مامان سایدا ۱۱ ماهگی
پارت آخر زایمانم
#
از معاینه میترسیدم و وقتی معاینه میکرد درد هام‌بیشتر میشد و دلم میخاست بمیرم و دوباره ب بچم فکر میکردم و جیغ میزدم و ورزش میکردم از ۲ سانت یهو شدم ۵ سانت چون ورزش میکردم و درد میکشیدم از دستشون رفتم داخل دسشوی و از ترس میگفتم درد ندارم چون میترسیدم از معاینه تا این ک درد هام بیشتر شد نتونستم منی ک دکتر گفت تا چند روز زایمان نمیکنم با تلاش خودم تو چند ساعت زایمان کردم وقتی اومد دوباره معاینه کنن دید شدم ۶ سانت و همه جم شدن دورم و بهم‌میفگتن فقط زور بزن. و من ک بی جون اصلا ب هوش نبودم ب عمر خدا از کمر ب زیر انقد زور داشتم ولی چشام اصلا باز نمیشد و ماما میگفتن آفرین دختر با تلاش خودت دیگ الان زایمان‌میکنی و راحت تا تونستم جیغ زدم و درد کشیدم منی ک دکتر گفت تا ۴ روز زایمان نمیکنی تو ۵ ساعت با تلاش خودم از ۱ فینگر شدم ۱۰ سانت و بلاخره زایدم و سایدا کوچولوم گذاشتن رو دلم و همه درد ها و بی کسی ها فراموش شد و فشارم رفت ۱۷ یعنی اگه ۱ دقیقه دیر تر دخترم دنیا میومد مدفوع میکرد داخل شکمم و خدای نکرده جون دوتامون در خطر بود تا دنیا اومد یهو کل بدنم پر از مدفوع بچه شد و خودم تنها ۳ روز بستری بودم بخاطر فشار و با بخیه ها و بچه گریه میکرد و خلاصه ی مامان‌تنها تو شهر قریب بچه اول انقد فعالیت دا
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت اول
خودمو اماده کرده بودم برا زایمان طبیعی خیلیی میترسیدم اما دیگه مجبور بودم تا اینکه ۳۷ هفته رفتم دکتر که سونو انجام دادم وزن بچم ۳۷۰۰ بود دکترم گفت به احتمال زیاد بخاطر وزن بالا طبیعی نمیتونی و باید سزارین شی از اون روز دیگه فکر سزارین افتاد تو سرم و گفتم هیچ جوره زیر بار زایمان طبیعی نمیرم هفته بعدش رفتم پیش دکترم فکر کردم با این حال نامع میده برا سزارین اما گفت که نه نمیتونه اینکارو کنه رفتم زایشگاه پرسیدم که گفتن همچین چیزی نیست باید درد زایمان طبیعی بکشی اگع نتونستی میبرن سزارین یا اینکه وزن بچه بالای ۴ کیلو باشه شب و روزم استرس شده بود شوهرمم خیلی غصمو میخورد چون میدونست خیلی میترسم هرکاری هم کرد برا اینکه نامه سزارین بدن اما هرجا رفتیم ناامید برگشتیم هر هفته سونو دادم هفته ای تقریبا ۲۴۰ گرم بیشتر میشد و استرس منو شوهرم بیشتر ۳۸ هفته و چهار روز با شوهرم رفتم رایشگاه تا راضیشون کنم که بخاطر شرایط اونموقع زودتر سزارینم کنن تا برم شهرستان اما اینقد بداخلاق بودن که با گریه برگشتم خونه دیگه خانوادمم منو شوهرمو دعوا کردن که چرا اینهمه سختش میکنین
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
شوهرمو راضی کردم بریم بیمارستان دیگه (طالقانی ابادان) رفتیم بخش زایشگاه ساعت ۱۰ بود تقریبا خیلی خلوت و ترسناک بود رفتم داخل شرایطمو گفتم و پرونده برام تشکیل داد وقتی فهمید خرمشهرم گفت که چرا اومدی اینجا گفتم دوست داشتم این بیمارستان زایمان کنم اما فهمید که دروغ میگم چون گفت بیمارستان ولیعصر تمام تلاششو میکنه سزارین قبول نکنه گفتم چرا گفت امتیاز منفی داره دکتر اومد معاینم کرد گفت کیسه ابت پاره و بستری شو گفتم سزارین گفت سونو میدی وزن همون بود سزارین اگه نه طبیعی وای کع مردم از استرس تا صب میمردم گفتم اگه طبیعی بود میتونم برم جواب قانع کننده ای نداد و گفت بزار سونو بدی بعد این وسط خواهرشوهرمم خیلی میترسید میگفت اینجا نمونیم بریم همونجا بستری شو راضی نشدم گفتم دیگه اخرش مجبورم زایمان کنم هرطور شده پس بزار بمونم شوهرمم مدامم زنگ میزد نمون اینجا میترسم شب ببرنت طبیعی🤣
شوهرم کارا بستری و انحام داد خواهرشوهرمم که همش گریه میکرد بخاطر اینکه خانواده خودم دورن بهشون چیزی نگفتم ترسیدم نگران شن
ساعت تقریبا ۲ بستری شدم و کم کم دردام شروع شد و استرسم بیشتر تا صب بیدار بودم و گریه کردم ساعت ۶ خوابیدم تا ۸ و منتظر اینکه ببرنم سونو بدم اما خبری نبود دردامم بیشترشده بود هی میگرفت و ول میکرد ماما هر ربع ساعت یکی میومد معاینه میکرد و غر میزد بلندشو ورزش کن و من گریه میکردم گوشیمم خاموش بود نمیتونستم به شوهرم زنگ بزنم و راه فراری نداشتم هر چند دقیقه یه بار دردم میگرفت اما هنوز یه سانت بودم و من از دیروز صب به جز ابمیوه هیچی نخورده بودم
مامان اهورا مامان اهورا ۳ ماهگی
پارت بعدی :
مجبور بودم تحمل کنم تا ۳۲ هفته بشه و‌دوباره برگردم همین بیمارستان
دکتر همش امید میداد که هیچی نمیشه و من مراقبتم و‌میای زایمان میکنی و‌بچه از بین میره و تمام

همش بهم میگفت داشتن این بچه اشتباهه خطاعه نباید بمونه تو اذیت میشی اول جوونی هستی نباید این بچه زندگیتو ازت بگیره ،
خلاصه تو سر منو همسرم همش همین حرفا بود و‌امید الکیش باعث شد فک کنم‌واقعا اگر بچه بدنیا بیاد میمیره


خلاصه وایسادم تا یک ماه اینده
خیلی سخت بود خیلی زیاد
من حوصله هیچکسو نداشتم اما باید وانمود میکردم حالم خوبه
مادرشوهرم طبقه بالا میشینن هر روز صبح میومد بهم سر میزد قربون صدقه بچه میره دستشو میکشید رو شکمم هی ناز میکرد
من تو دلو اشوب بود میخواستم بمیرم
بغض میکردم ولی الکی جلوش لبخندمیزدم
هی مادر شوهرم میگفت زهرا تو‌چت شده؟ چرا انقد رنگت پریده چرا نمیای بالا چرا ارایش نمیکنی با محمد دعوات شده؟ محمد اذیتت میکنه؟؟؟

همش شوهرمو‌دعوا میکرد میگفت تو‌داری یکاری میکنی این بچه اذیته هیچی نمیگه

خلاصه نزدیکای یک ماه بود که دکترم صدام زد مطبش
رفتم گف باید بری سونوگرافی جدید
ببینیم وضعیت بچه چطوریه چقد رشد کرده
گفت برو‌پیش دوستم باهاش هماهنگ کردم برات بنویسه اب دور جنین خشک شده ک بری بیمارستان بستریت کنن

منم رفتم پیشش
دقیقا سه روز قبل از زایمان بود
بقیه کامنت
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۱ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان آریا مامان آریا ۸ ماهگی
پارت پنجم زایمان طبیعی

دیگه دردام شدیدترین حالت خودش بود
که التماس میکردم ماما یه کاری کنه دردم کم شه
که برام ارامبخش زد ولی تاثیری حس نکردم
گفتم اپیدورال بزن برام کفت دیگه اخراشه نیاز نیست
من هی میگفتم نه بخدا من زایمان قبلیم خیلی طول کشید اون هی میگفت نه تو دیگه داری زایمان میکنی
معاینم کرد گفتم چند سانتم هیچی نگفت
یه شیاف دیگه برام گذاشت گفت تو ازونایی که یهو بچه ت میاد
گفتم پس یعنی هنوز خبری نیست و گریم گرفت
واقعا اون لحظات خیییلی سخت بود هر بار درد میکرفت با تموم وجودم داد میزدم که اصلا دست خودم نبود و هر بار فکر میکردم که دیگه این دفعه میمیرم
حالا بعدا فهمیدم مامانم و شوهرم پست در زایشگاه صدام میشنیدن مامانم که انقد کریه کرده بود چشماش باز نمیشد
خلاصه من هر دقیقه نگاهم به ساعت بود و بسختی تحمل میکردم که ساعت ۵ و چهل اینا ست زایمان و قیچی و این جور چیزا رو آوردن
ولی من بازم باورم نمیشد بچه‌م به این زودی بدنیا بیاد
به پرستار که اومد گفتم توروخدا راستش بگو کی زایمان می‌کنم