خب بریم سراغ ادامه داستان … روزی که از بیمارستان اومدم خونه رفتم خودم دوش گرفتم و تو حموم کلی گریه کردم و دیگه از همونجا افسردگی اومد سراغم و تقریبا تا ۳ هفته باهام بود و بعد کم‌کم بهتر شدم… چسب ضد اب رو بخیه هام بود که دکتر گفت میتونم باهاش دوش بگیرم و بعد ۳ ر‌وزم چسبو بکنم… خلاصه از حموم اومدم و پروسه شیر دادن شروع شد بچم سینمو نمیگرفت گریه میکرد گشنه بود سیر نمیشد با شیرم و هزار مشکل دیگه سر شیر دادن که اخر بابام رفت شیر خشک گرفت. واسش و ۳۰ تا بهش دادم که همشو یک نفس خورد فهمیدم سیر نمیشه اصلا با هزار بدبختی سینمو میگرفت ولی سیر نمیشد عصبی میشد دیگه در کنار شیر خودم شیر خشکم میدادم ولی سینمو نمیگرفت همه کار کردم بگیره به شدت روزا بدی بود خودم افسردگی شدید داشتم اصلا بچه رو نمیخواستم پشیمون شده بودم شبا نمیخوابید کولیک داشت همش گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم اینم بگم که مامان و بابام اومدن پیشم کلا ۱۰ روز بودن بعدش بابام شبا نمیموند دیگه میرفت خونشون باز صبح میومد تا ظهر ولی مامانم تا ۴۰ روز پیشم بود خالم هر روز میومد دوستم میومد هر شب با شوهرم بیرون بودم ولی بازم داغون بودم خیلی خیلی حس بدیه… یک موجود جدید میاد که نمیدونی چیکارش کنی بدنت زشت و بد ریخت شده کلی خون داری از دست میدی بچت نمیذاره حتی نیم ساعت بخوابی شیر نمیخوره دل درده و و و خیلی روزای نحسی بود…
ادامه داره

۲ پاسخ

درکت میکنم 🥲

همه اینارو من سر بچه اولم کشیدم خیلی بددددددد بودددد

سوال های مرتبط

مامان کایان مامان کایان ۱۶ ماهگی
ولی این تمام ماجرا نبود
بعد زایمان پروسه ی بچه داری و سریع سرپا شدن و رسیدگی به بچت
روزای اول بچه داری خیلی سخته
درد زایمانت و تویی که دیگه برای خودت نیستی و پرستار ۲۴ساعته برای جیگر گوشتی
وقتی شیر نداری و بچت سینه تو نمیگیره سینت زخم و درد داری بچت کوچولوعه و تو هیچ تجربه ای نداری چطوری بغلش کنی چطوری بهش شیر بدی هیچی بلد نبودم
خلاصه ک بعد ۳روز بزورسینمه و دادم و خیلی سخت پسرم گرفت و فهمیدم اصلا سیر نمیشه چون همش بیقرار بود و نمیخابید و گریه میکرد
منک افسردگی و عذاب وجدان گرفته بودم که من مامان بودن بلد نیستم و من مامان خوبی نیستم که پسرم گریه میکنه
تازه همه ی اینا بکنار زردی شروع شد
توی ۴روزگی گذاشتیمش دستگاه به مدت ۲روز انگار که غم دنیا مال من بود درجه زردیش۱۲بود بعدش اومد پایین شد۸ و دیگه دکترش گفت تقریبا خوب شده و منی که مادر بودم شب تا صب گریه میکردم هیچی نمیخوردم شیرم نمیومد و مامانم به زور بهم غذا میداد تا بتونم شیر بدم نگران بودم پسرم گشنه میموند و من همش گریه میکردم شبا تا صبح کایان بیقرار بود و گریه میکرد تا ک کمکی بهش دادم و یکم خابش بهترشد و وقتی ۲۳روزش بود بردیمش دوبارع برای تست زردی که باز رفته بود بالا و شده بود ۱۵دکترش براش قرص نوشت که هر ۱۲ساعت یه قطره بدیم بخوره بعذش ۵.۶روز دیدم خوب شد و توی ۱۰روز کامل خوب شد و یکمم از نگرانیم کم شد
مامان سارمین🐣💙 مامان سارمین🐣💙 ۹ ماهگی
#درد دل
من از همون ماماناییم که دوران بارداری میگفتم حتما شیر خودمو میدم😔
روزای اول نوک سینم زخم بود با همه دردش باز میدادم که بخوره
از سینم خون میومد با قطره چکون میدادم.
دو ماه سینمو خورد ولی همیشه کلافه بود خودشو چنگ میزد و موهاشو میکشید و... ولی میخورد
شیرم کم شد کلی پودر شیرافزا و قرصشو خوردم باز شیرم زیاد شد و راضی بود
ولی یه روز صبح پاشد دیگه نخورد با اینکه شبش تا صبح ۴ بار شیر خورده بود
نه شیر خشک میدادم بهش نه چیزی که بگم عادت کرده بود به اون😪
‌همه کار کردم باز سینمو بگیره( قطره آد زدم، قنداب زدم،شیر خشک زدم نوکش،تو تاریکی دادم،با اهنگ دادم،سرپا دادم،لباساشو کم کردم، با ناز و نوازش دادم و....) نخورد که نخورد
همین که میرفت دهنش جیغ میزد اونقدر گریه میکرد که نفسش میرفت
رابط سینه رو امتحان کردم خورد🥲 انگار دنیا رو بهم دادن با اینکه برام سخت بود هی کنده میشد و شستنش و چسبوندنش و کلی مکافات دیگه ولی راضی بودم حداقل بخوره
دو هفته با رابط خورد شیرمو
باز یه روز صبح پاشد دیگه با رابط هم نخورد😔
دو مدل رابط باز خریدم خارجی ایرانی باز نخورد که نخورد😪
دومدل شیردوش خریدم هی شیرمو میدوشم میدم ولی زخم میشه و گاهی خون میاد😔
دیگه کم اوردم به خدا😭😭
تازگیا شیر خشک هم میدم کنار شیر خودم.
ولی حس ناکافی بودن دارم که شیرمو نمیخوره
اعتماد بنفسم اومده به شدت پایین
اصلا دوست ندارم کسی موقع شیر دادن با گریه یا شیر خشک درست کردن ببینه حس بدی میگیرم😔
سینه هام مثل سنگ میشه هی میدوشم  ولی همیشه دردناکه

بقیش تو کامنتا میذارم