۹ پاسخ

عزیزم اول ک خوندم تجربتو خیلی ناراحت شدم واقعا
ولی الان خوشحالم برات ک بعد از اونهمه سختی بالاخره روزای خوبتم رسید

خداروشکر

خداروشکر عزیزم

سلام خوبین ..میگم منم سزارین شدم ولی شکمم رو فشار ندادن...دکترم با گان داخل شکم رو تمیز کرده بود..جوری ک اصلا خون لخته نداشتم اصلا

چقد سختی کشیدی عزیزم 🥹 خدا خودش به جبران همه این سختی ها مواظب جیگر گوشت باشه انشالله داغش نبینی عروسش کنی🥹

اخی عزیزم چقد سخت گذشته بهت ان شالله بهتر باشی هم خودت هم گل دختر به شادی کنار هم

خداروشکر عزیزم

شکر

چرا عفونت کرد😟
اخیییی خیلی سخته

سوال های مرتبط

مامان سوین مامان سوین ۱۵ ماهگی
مامان لیمو مامان لیمو ۲ ماهگی
داستان زندگی من پارت 15
بابام نمیذاشت مامانم بیمارستان پیش من بمونه من زایمان کرده بودم دل ب دلدارش رسیده بود بچم شیر نمی‌خورد انقد تو بی آبی ترشحات خورده بود نمیتونست شیر بخوره منم شیر نداشتم آغوز بود اونم خیلی کم بود رفتم بالا که شب تحت نظر باشم اومدن بچمو گرفتن گفتن تنفسش پایینه بردنش گفتم یه ساعت دیگ میاریم یه ساعت شد فردا هنوز نیوردنش خیلی ناراحت بودم بچم نبود کنارم عزیزمو برده بودن کسیم نمیذاشتن پیشش بمونه میومدم شیر بهش میدادم میرفتم بعد زایمانم هروزم شده بود تا صبح گریه کردن بخیه هام اذیتم میکرد بچم بیمارستان بود بروز دختر خواهر شوهرم شوهرم اومدن دنبالم که بریم بیمارستان من تازه از حموم اومده بودم داشتم با سشوار بخیه هام خشک میکردم مامانم گفت بزار موهاتم خشک کنم گفتم نه شوهرم بیرونه اومدم شوهرم گفت چرا دیر اومدی پیش دختر خواهر شوهرم منو یه عالمه زد از ماشین انداخت بیرون گفت تیمارستانی نمیزارم شیر نجستو ب بچم بدی تو برای بچم کافی نیستی تو مادر خوبی نیستی منم شروع کردم موهام کشیدن بلند بلند گریه میکردم داد میزدم که اومد برد منو بیمارستان دختر خواهر شوهرم ترسیده بود دیگ بخاطر اون کارم نداشت رفتم با صورت قرمز از لبم خون میومد رفتم. شیر دادم کلی گریه کردم بچمم شیرم نخورد اومدم بیرون که برگردیم هیچی نگفت دختر خواهر شوهرم گذاشتیم دوباره شروع کرد دعوا و کتک که می‌زارم تو حسرت بچه بمونی منم فقد میگفتم خدایا بچمو می‌خوام از ماشین خودم انداختم پایین تازه زایمان کرده بودم بدنم نیاز به مراقبت داشت کل بدنم زخم زیلی شده بود هعی اون روزم تموم شد اما من مردم
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان
پارت ۵
تقریبا ساعت ۱ بود که آوردنم بخش و یه چند لحظه بعد هم پسرمو آوردن
(بدی بیمارستانی که رفته بودم این بود که بچه رو به باباش نشون نمیدادن و شوهرم با بقیه ساعت ۳ موقع ملاقات تونست بچه رو ببینه.)
از موقعی که وارد بخش شدیم بی حسیم دیگه داشت میرفت و دردام شروع میشد که اومدن شکممو فشار دادن خیلی درد داشت دوبار هم تو ریکاوری ماساژ دادن اما اونجا درد نداشت بی حس بود کامل
پرستار هر ۶ ساعت میومد یه شیاف میذاشت و دردام زیاد بود همش باخودم میگفتم کاش پمپ درد میگرفتم
خیلی هم نفخ کرده بودم و بیشتر دردی که داشتم بخاطر همین نفخ بود که فشار میاورد به بخیه هام
حسابی ضعف کرده بودم اما میگفتن ساعت ۱۰ شب مایعات رو شروع کنم
ساعت ۱۰ شد و مایعات میخوردم از پرستار هم پرسیدیم فرقی نداره چقد بخوریم گفت نه منم نسکافه و چای و آبمیوه و .. درهم میخوردم که مثلا اثر مواد بی حسی زود بره
اینقد اون نفخ شکمم اذیتم میکرد همش از پرستار میپرسیدم کی باید راه برم میگفت ساعت ۱ میایم کمکت میکنیم راه بری
منم خوشحال بودم و به آبجیم میگفتم راه که برم حالم بهتر میشه
اما به این راحتیا که فکر میکردم نبود البته بدن با بدن فرق داره
اما واسه من اون شب خیلی سخت گذشت..
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
اینم‌ تجربه زایمان طبیعی من

من ۳۸ هفته معاینه شودم ۲ سانت باز شده بودم خیلی پیاده روی ورزش میکردم دیگه امدم خونه درد های پریودی داشتم از اول ماه ۹
کم کم ترشح های موکوسی هم شروع شد ک میگفت روند زایمان ولی خبری نبود شبا درد داشتم تا صبح باز صبح ها درد هام غیب میشود تا اینکه شودم ۳۹ هفته ۲ شب بود درد های ریزی داشتم و حس فشار ت لگنم ترشح موکوسی هم داشتم دیگه رفتم بیمارستان ۲ نیم سانت شده بودم سر بچه هم خیلی امده پایین رحم قشنگ نرم شده بود بستری کردن مستقیم بردنم اتاق زایمان با دستگاه درد هام چک کردن گفتن احتمالا تا صبح زایمان میکنی منم ترسیده بودم استرس داشتم خیلی حالم بد شده بود هی امدن درد هام چک کردن رفتن تا ساعت ۶ صبح ک امدن دوباره معاینه کردن همون بودم درد هام کمتر شده بود دکتر گفت ترخیص نمیشی میری توی بخش هی میایم چکت میکنیم خیلی گفتم من با رضایت شخصی میرم ولی گفتن ن رفتم توی بخش امدن گفتن باید ورزش کنی تا زودتر بشه روندت گفتم خوب امپول فشار وصل کنید گفتن تا ۴۰ هفته کامل ما وصل نمیکنیم 😐😐

بقیه پارت بعد
مامان مارشمالو🫶 مامان مارشمالو🫶 ۸ ماهگی
📌📌تجربه زایمان طبیعی ۶

دوباره گذاشتنم روی تخت یکم بودم و بچه رو آووردن بغلم بعد گفتن باید بری بخش . رفتم روی ویلچر و با بچه بردنمون بخش خانوادمو دیدم رفتم دراز کشیدم . اومدن بعد از چند دقیقه داخل همسرم و بابام بعدم رفتن . اتاقه دو تخته هم نبود فقط سه تخته داشتن اون شب که خیلی اذیت کننده بود بچه ی من کنار پنجره بود اون شبو. هی میومدن شکممو فشار میدادن که خونا بیاد بیرونو میرفتن. ساعت ۲ شب به دنیا اومده بود ۵ بعدازظهر با مسئولیت خودمون مرخص کردیم چون بچم پی پی نکرده بود.
اومدیم خونه بعد از دوساعت پی پی کرد خداروشکر.
بعدشم که سوزش بخیه ها وحشتنام بود همش میخواستم گریه کنم فکر میکردم غیر عادیه ولی دکترم گفت دستتم ببره میسوزه خب دیدم راست میگه خب.
ولی از اینا گذشته بعد از زایمان خیلی راحت بودن راه میرفتم و کارامو میکردم
من تجربه نداشتم و بلد نبودم اگه از اول بجای جیغ زور میزدم این همه درد نمیکشیدم ولی برگردم عقب بازم طبیعی انتخاب میکنم چون خیلی بعدش راحته یعنی دردش همون لحظه زایمانه. تا ۱۱ ۱۲ روزم خونریزی داشتم بعدش لک شد و الانم لک هست ولی خیلی کمه روز ۲۰هم بخیه هام شروع به افتادن کردن.

ولی اونجایی که دیگه شروع کردم به زور زدن با خوذم فکر کردم نه ماه نگه داشتیش الان یه اتفاقی میفته دیگه زور زدم😅😅