۳۷ پاسخ

میمونه این طور؟ بچه من پل میزنه سریع؟

خیلی نازه ماشالا

چقدنازپسرت عزیزم ماشاالله ازچشم بدبه دورباشه 😘😘🤩🤩🤩🤩

چرا پسرت انگار داداش دختر منه😍😍😍

ای جانم دیگ
چجوری درس می‌کنی ب منم میگی

چند وعده در روز بهش غذا میدی گلم

ای ننه قربون شمبول طلات😍🩵

میگم عزیزم ختنه کردی نورهانو؟؟

ااای خدااا😍🥹

شبیه قصه ها میمونه♥️

عزیزم شما چه شیرخشکی میدی ب نورهان

عزیززززم

ای مادر چه قند عسلی ماشالله

چه آقای متشخصی

بامززززه😍😍😍

عوووخخخخییییشششش بلاش بقووولمش🥹🥹🤤🤤🤤

دارم به لحظه ای فکر میکنم که نشستی روبروش و داری با ذوق صبحونه میدی ، ایشونم یهو سردش میشه و زیر سانسورشو ول میکنه به امون خدا ...!!!🫢🫢🫢🤣🤣 بعد اون موقعست که میفهمی اون دروشیتو نباید زیر پهن میکردی ، باید مینداختی روش 🫣🫣😂😂😂

فندقققق

آخی خوشگلم 😊

اخههه🥹😂🤭

حریره چ جوری درست می‌کنی عزیزم؟

هزارماشالله

گربههههههه جذاب

عزییییزم❤️❤️❤️❤️❤️❤️

وای خدا نکشت با متنت کلی خندیدم تپلوی بامزه😍😂

اوخداا🤣🤣🤣

تو چشاش ی ولم میکنی یا نه ای هس😂😂😂😂

من دو روزه فرني چهارمغز ميدم😍
حريره رفلاكسشو بيشتر ميكرد

وای خدا چقد نازی شما 😍
صبحونه با باسن لخت نوش جونت 😁

تو نگاش یه عجب گیری کردیم باحالی هست😂😂

عزیزممممم 🤣

صبحونه چی میدی بهس عزیزم

خیلی شبیه دختره

وای بگردممم😂😂😂
فقط سانسور کردنششش😂😂

ای جون😍😂
چقدر آقاعه

لخت نزارش که خودش به شومبول طلاش دست بزنه

نوش جونت 😅

قوربونت بشم من

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۱ ماهگی
این داستان ؛ رغیب عشقی
ما امروز میزبان بودیم🦦
میزبان دایان خان که ۱۳ روز بزرگتر از ماست
وقتی دایان آمد با ننه اش، ما با ننه مان به استقبالشان رفتیم

ابتدا کمی بهم‌نگاه کردیم چون دقیقا هم قد و‌قواره ی هم بودیم ، چقدر خوب بود که در این دنیا یکی هم قد و‌قواره ی خودمان دیدیم که همه چیزش مثل ما بود، حتی ننه اش هم‌مثل ننه ی ما بود ، با دغدغه های مشابه!

مما با اسباب بازی های هم بازی‌ کردیم، ما بیشتر اسباب بازی های دایان را میدزدیدیم و در دهانمان میکردیم و با دندانمان تق تق صدا میدادیم‌و صفا میکردیم ، و کمی بسوز به دایان‌میرفتیم که بداند دنیا در دست ما دندان داران است، اما دایان که از گروه نشینندگان بود مثل یک جنتلمن نشسته بود و ما را که هی روی زمین میخزیدیم نگاه میکرد و حتما با خود ما را مسخره میکرد و‌در دلش میگفت چقدر این دختر جلو ما حرکات آکروبات میرود و یکجا بند نمیشود😶

درست است که از نظر‌ننه ، دایان خیلی با شخصیت بود چون جواب حرکات مارا نمیداد، ما موهایش را دو بار کشیدیم ، یه بار هم وقتی خواب بود خواستیم با پا بیدارش‌کنیم او فقط نگاه میکرد ولی در عوض به زبان نینی ها به من گفت که «کل پتویت را با استفراغ یکی میکنم دختره جیغجیغو،تا تو باشی پستونک من را ندزدی » ولی ما نمیتوانستیم به ننه ثابت کنیم که او از قصد استفراغ میکند و قیافه ی مظلوم هارا به خود میگیرید ، او جواب سرقتهای مکرر ما را با استفراغ های مکرر میداد😒
رفقا
من روزی به خانه ی دایان‌خواهم رفت و تصمیم گرفته ام جوابهای دندان شکنی به این پسرک‌ ننه دزد بدهم، آخر او ننه ی ما را عاشق خود کرده بود!
ولی ننه نمیداند او چه شارلاتانی است، باید ننه ی ساده ی خود را از این عشق دروغین نجات دهم ❤️‍🩹👼🏻🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۱ ماهگی
سلسله داستان های عروسی قسمت ۲
رفقا
آمدم برایتان بگویم از آنچه که گذشت و اعتراف کنم که گویا دیروز همه چیز تحت کنترل ننه بود😔من از همین تریبون از تمام نینی های خرابکار شرم خود را اعلام‌میکنم که نتوانستم دیشب را زهر مار یک ننه کنم ، و ننه ها یک لکتیاز از ما جلو افتادند بخاطر کم کاری های من🥲 اما قول میدم جبران کنم
یکی دو تا از دوستان پیشنهاداتی دادند مثله ؛ کثیف کردن پوشک بعد از اینکه لباسمان را پوشیدیم، باید بگویم رو دست خوردم، من این کپن خود را زودتر سوزانده بودم،دقیقا زمانی که میخواستیم به نقاشی خانه ی ننه ها برویم!💄
آنجا یک جای عجیبی بود که گروهی از ننه ها میرفتند تا گروهی دیگر صورتهایشان را رنگ آمیزی کنند🎨
برخی را بعد از نقاشی دیگر نمیشد شناخت مگر‌از روی صدایشان
ما پای کار بودیم از ابتدا تا انتها،خوشبختانه ننه قابل شناسایی بود، وگرنه همانجا پروژه ی جدیدی را رونمایی میکردیم، با نام پروژه ی ترس از چهره ی جدید🦦
خلاصه که ما فکر‌کردیم لباس پوشیدیم که به عروسی برویم پس حسابی تا جان در بدن داشتیم خرابکاری کردیم ولی زهی خیال باطل که آنجا عروسی نبود، و ننه طبق معمول به درستی مدیریت کرد و این کپن ما سوخته بود
ننه نقاشی شد
ما بازگشتیم به خانه
چقدر این‌عروسی مرحله دارد، برای خراب کردن آن نیاز به پروژه های بزرگتری هست،این پروژه های دم دسنی به راحتی‌مدیریت میشدند
ادامه دارد ...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۱ ماهگی
سلسله‌داستانهای عروسی قسمت آخر
این عروسی را هم ما دیدیم ، با عروس‌داماد تقلبی شان😏
چیزی که برایمان جالب بود این بود که هر از گاهی صدای اسباب بازیهای غول‌پیکر زیاد میشد🎷🎺🎹🥁 و دقیقا در همان لحظه هیچ کدام از آدم بزرگهای آنجا دور میزهایشان‌نبودند،فقط ما مانده بودیم و چند دستگاه پیرزن موز‌خور که هی موز خوردند و ما تماشا کردیم و‌در‌دل میگفتیم‌ای‌پیرزنهای طفلکی ، مگر نمیدانید موز با شما چکار میکند؟! 😂
از لحظه ی طلایی میخواهم صحبت کنم که یک موسیقی پخش‌شد که گویا موسیقی شمالی بود ، بعد از پخش این‌موسیقی آدمها نه تنها دیگر‌دور‌ میزهاشان نبودند بلکه آهنا روی‌زمین هم‌نبودند 💃🏻
گویا آنان ارق خاصی به آن‌موزیک داشتند
ناگفته نماند که ما هم احساس کردیم باید حرکاتی‌انجام دهیم مثل آنها
پاهایمان را با شدت بیشتری‌تکان میدادیم
و دستهایمان را مشت کرده و در هوا میچرخاندیم که سایرین به این حرکات ما نی نای نای میگفتند💃🏻
ما قبلا هم‌در خانه با ننه نی نای نای میکردیم اما نه با این آهنگ
با آهنگهای فارسی مورد علاقه ی ننه🦦
ننه باید ما را بیشتر با آهنگهای شمالی آشنا کند، درست است که او خودش شمالی نیست، اما ما دیدیم وقتی آن آهنگ‌شمالی را زدند،‌ننه هم روی زمین نبود 💃🏻😂
در پایان
اگه مه یار نباشی خِل بومه،مِن ارازل بومه،گنگستر شهر بابل بومه...👼🏻🤍🍭

شیر خشک ،غذای کمکی ، پوشک ، رفلاکس ، تب