۱۰ پاسخ

دست ننه جان درد نکنه 😍
اونقدری خوشمزه بوده که قید خواب رو زده 🫠
رومینا جون یه سوال
کمکی رو شروع کردی رفلاکس نورهان بهتر شده ؟

ای جانم بگردم واسه صورت خوابالوش😄
نوش جانش باشهه

عزیزم ، حالا دوست داشت ؟ 😍

ای خدا قلبم
خدا ننه جان رو برای پسر و پسر طلا رو برای ننه جان حفظ کنه

باشد ننه جان🥰 نوش جونت

جوجه نوش جونت😋

برنج اسیاب شده رو بریز روی یک پارچه حریر از پارچه ردش کن خوب میشه مثل ارد بازاری میشه

از چند ماهگی رو روروئک گذاشتین؟

🥺😂😂😂

ماشالله بهش

سوال های مرتبط

مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ بفرمایید شام 🥘
ما از همین تریبون در سن پنج ماهو بیست و یک روزگیمان اعلام میکنیم سوپ غذا نیست 🦦
جای بحث هم ندارد...
اولین سوپ رسمی زندگیمان را خوردیم و کیف کردیم ، بوی دل انگیزی داشت ، حواسمان بود که ننه هم چند قاشق از آنرا خورد ، اما ما با این سن کممان میدانیم سوپ یک پیش غذاست 🦦 پس چرا مادرمان جوری به ما نگاه میکرد انگار یک گوسفند کامل را برای ما به سیخ کشیده و به ما خورانده ؟!
یکی نیست به این ننه بگوید آخر زن حسابی، اندکی پوره هویج و‌سیب زمینی و برنج که همیشه به خورد ما میدادی ، امروز فقط یک تکه عصاره ی قلم در آن انداختی ، چرا فکر کردی ما دیگر باید دیرتر گرسنه مان شود؟

خلاصه سوپش خیلی خوب بود،دیزاین خوبی هم داشت، از یک تا ده من به خود سوپ عدد ده را میدم 🔟👼🏻
اما به نظرم فاصله ی بین غذای اصلی و‌ پیش غذا زیاد شد 5️⃣ امتیاز کم میکنم و‌البته برای دسر‌هم تدارک ندیده بودند موز در ماسماسک میوه خوری‌ریخته بود و‌دست ما دادند ، من موز رو دوست نداشتم و متاسفانه مجبورم امتیاز دسر را هم کسر‌کنم
پس امتیاز کلی من برای امشب شماره ی 1️⃣ هست 🦦
امیدوارم که راضی باشن...
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
از جمله بازی های مورد علاقه ی ما این است که کتاب دالی بازی را بگیریم در دستانمان و یواشکی به عروسکهای داخل ان نگاه کنیم،البته این کار را بعد از زمانی اجام میدهیم که ننه مان هزار و ششصد بار چهار ورق کتاب را برایمان ورق زد و با عکس هایش دالی بازی کردیم و ما عین هزار و ششصد بار را ذوق کردیم گویی چیز تازه ایی داریم‌ میبینیم و هر بار مادرمان انرژی اش میافتاد نگاهی به او‌ می انداختیم که یادش بیاید ما دیگر دندان داریم و بزرگ‌شدیم و‌میفهمیم که بی انرژی شعرهای من دراوردیش را به خورد ما میدهد🦦
پس در نهایت با حرکتی انتحاری کتاب را از دستان او قاپیدیم و خودمان دالی بازی کردیم
ننه مان هم فرصت غنیمت شمرد با سرعت رفت سروقت گوشی اش !
گفتم گوشی🦦به نظر چیز جالبی می اید، بگذارید اندکی بزرگتر شوم تا از کار آن ماسماسک نور افشان که بیشتر اوقات میبینیم شبها در دستان ننه یمان است و مچش را با ان میگیریم سر در بیاوریم ، تا امروز فقط میدانیم که گاهی صداهایی از ان در می اید ، و ان صداها آشنا هستند با حرفهایی اشنا ، به نظر میرسد انان با ما سخن میگویند و مادرمان فقط منشی تلفنی ست 🧐
فعلا برنامه ایی برای ان‌ نور افشان صدا پخش کن ندارم
فعلا باید در‌کتابمان بگردم ببینم تمساح کوچولو کجاست 🦦🐊
دوستدار شما نبات 👼🏻🍭🤍ن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ صرف صبحانه با فیل ها

امروز صبح مادر به تیر آنکه ما را برای واکسیناسیون به بهداشت ببرد یا مهربانی ما را از خواب بیدار کرد،ما که میدانیم اگر‌واکسن نداشتیم خبری از نوازش های ناز صبحگاهی نبود،میگذاشت آنقدر بخوابیم تا هر وقت صلاح میدانیم از خواب بیدار شویم

پدرمان با مرکز‌بهداشت تماس گرفت،آنان گفتند فردا باید مراجعه کنیم

انگار آب یخ بر سر مادرمان ریختند
به ما نگاهی کرد،دید سرو حال و قبراق بیداره بیداریم صدقه سر نوازش هایش، به او لبخندی تحویل دادیم😏

او گویا دیشب از استرس تا صبح نخوابیده بود،قیافه اش اندکی آشفته و‌پریشان به نظر میرسید،ما قرار است سوزن بخوریم او چرا اینگونه میکند

خلاصه خودش را بعد از رفتن پدر اندکی جمع و جور‌کرد، برایمان فرنی درست کرد با طعمی جدید ،ما امروز با فیل هایمان فرنی خرما خوردیم🐘

فیلها بیشتر فرنی خوردند تا ما، یعنی مادر فرنی را به ما میداد،ما تف میکردیم برای فیلها 🦦
آخر رسم ما نینی ها بر این است که همیشه طعم های جدید را پس بزنیم و استقبال نکنیم...

راستی نینی های شما واکسن شش ماهگی‌ رو چجوری تجربه کردند که انقدر مادرمان رعب و‌وحشت دارد از این سری واکس زدن ما؟
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان ؛ درد پشت درد

یکی نیست به این آدم بزرگها بگوید وقتی ما نینی ها دردی داریم هیچ چیز در دنیا برایمان مهمتر از آن درد نیست،درست است از نظر ابعادی هم تراز شما نیستیم اما شما در هر سایزی باشی درد همان درد است...

غریبه نیستید این دندانهای پایین ما« دو دندان جفت کنار هم »یکی سر از لثه در اورده و تیز شده یکی دیگر در حال شکافتن لثه است،حالا تصور کنید ما چنین دردی داریم و گلاب به رویتان رویم به دیوار مشکل اجابت مزاج هم پیدا کردیم صدقه سر غذاهایی که این ننه به ما میبندد!

از دیروز زور میزدیم رنگمان میشد ارغوانی، دندان هم دردش به کنار،آنوقت ننه با ابروهای گره خورده ی حاصل از استرس و‌نگرانی این ماسماسک نورافشان پر سر صدا را هی در چشم و چال ما روشن میکند ، این دیگر چه کاریست زن، بلند شو برو مثل مادرهای دیگر روغن زیتونی بیاور در ناف ما بچکان،ماساژی بده،کاری‌ کن ما رها و آزاد شویم...

مثل این است که شما از دردکمر در حال اه و ناله باشید هم زمان هم اسهال بگیرید،بعد شمارا به یک شو کمدی دعوت کنند،همینقدر ابلهانه 🦦

در هر صورت مشکل اجابت مزاج ما حل شد و این اولین باری نبود که چشم مادر به ما تحت ما دوخته شده بود ، ما نینی ها ۸۰ درصد مشکلاتمان از بلع شروع میشود و تا دفع ادامه دارد،لطفا انقدر نترسید و کارهای احمقانه نکنید
برای رفع مشکل ، ما کمی ارامش و‌تمرکز نیاز داریم و امدکی دانایی مادر...

دوستدار شما نباتی🤍👼🏻🍭

رفلاکس غذای کمکی دندان یبوست تب واکسن خریداریم 🦦
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان : دندان
و ما در نیمروز یک روز بهاری در حالی که دقیقا نیمی از پنج ماه را پر‌کرده بودیم متوجه شدیم در دهان خود چیزی داریم که مادرمان را بسیار خوشحال کرده
گویی مادر مدتها چشم بر دهان ما دوخته بود تا انرا رؤیت کند، و‌آن چیز را بالاخره در پنج ماه و پانزده روزگیمان دید🦦
ما که خود ندیدیم، اما میدانیم که خیلی سختی کشیدیم تا آن ریز دانه ها را به ثمر برسانیم، ما ماهها تف از دست دادیدم، سه چهار روز تب بیرونی داشتیم و از لباسهایمان بدمان می امد،عاشق دست خوردن بودیم ، اما چون انگشتان دستمان دیگر درد میگرفت این اواخر از انگشتان دست سایرین و انگشتان پای خودمان کمک میگرفتیم،گاهی هم مادرمان با مسواک انگشتی و‌ژل می افتاد بر روی لثه ی ما، و گاهی هویج سرد دستمان میداد،که حال هیچکدام‌مثل انگشت خوردن نبود
انگشت خوردن میتوانست تسکین دهنده باشد جوری‌که وقتی مادرمان شیر میداد،انگشت خود را همراه با میمیش مادر وارد دهان میکردیم و با یک‌تیر دو‌نشان میزدیم، گاهی هم شکافی ایجاد میشد بین انگشت ما و میمیش که ان رخنه منجر به سر رفتن شیرمادر میگردید
خلاصه تا اینجای کار ما موفق شدیم یک خط از این ریز دانه های گران بها را به عرصه ی نمایش بگذاریم،این گنده بک های اطرافمان گویا به این ریز دانه ها مروارید کوچولو گویند اما نام علمی انها دندان است🦦
دندان در اوردن پروسه ی دشواریست هم برای ما هم برای ننه هایمان
امیدواریم همه به زودی این پروسه را رد کنیم و به مراحل بعدی زندگانی برویم
راستی ؛ چیزی که شنیده ام این است که دندان از ابتدای زندگانی تا انتها کلا دهان سرویس کن است،و ما تا اخر‌عمر با ان‌چالش خواهیم‌داشت...
دوستدار شما نبات 🤍🍭👼🏻



غذای کمکی
واکسن
پوشک
تب
مامان نلا 🩷🩷🩷 مامان نلا 🩷🩷🩷 ۱۱ ماهگی
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
امروز مادر تشخیص دادند که تغییری در روند صبحانه ی ما ایجاد کنند ، او برایمان فرنی‌موز درست کرد ، و ما با اکراه خوردیم ، قبلا هم این بو به مشاممان خورده بود، اگر اشتباه نکنم در آن ماسماسک میوه خوری برایمان موز ریخته بود و ما گویا بخاطر درد دندانمان انرا با حرص فشار میدادیم و تصور مادرمان بر این شده بود که موز دوست داریم 🦦 اما حقیقت چیز دیگری بود، ما در آن روزها هر کار میکردیم تا لثه هایمان آرام تر شود ، حالا چگونه به این مادر خوش خیالمان بفهمانیم که طعم موز را دوست نداریم ، تا بیخیال این معامله شود🍌🧐🫠
یادم‌می اید یک روز یک قطره استامینوفن به خورد ما دادند که بوی موز میداد ، و ما هر چه از بدو تولد خورده بودیم را بعد از خوردن ان قطره بالا اوردیم، شاید بخاطر این باشد که این طعم را دوست نداریم 🦦

در هر حال امروز صبحانه فرنی موز بود، بخشی را به زور ادا اطفارهای مادرمان و موسیقی مورد علاقمان خوردیم، بخشی را لگد زدیم در ان و ریختیم ، متاسفانه دیر یادمان افتاد که پا داریم و‌ میتوانیم لگد در ظرفمان بزنیم،زمانی بود که‌نصف غذا را در حلقوم‌ما ریخته بودند،به خدا سوگند اگر بخاطر طعم شیر مادرمان که‌در فرنی حس‌میکنیم نبود، هرگز لب به این غذای مزخرف نمیزدیم

کاش زودتر به بخش خوردن ابگوشت با پیاز و قرمه سبزی با سالاد شیرازی و سیب زمینی سرخ‌شده با سس کچاپ برسیم
دوستدار شما نباتی👼🏻🤍🍭