۷ پاسخ

پسر خواهرم اینطوریه با اینکه از پسرم کوچیکتره ولی خیلی اروم احساس میکنم خیلی فهمیدس حرفگوشکن بعضی از بچه ها خودشون خود بخود اینطورین

سلام
با بچه نرو اگه اذیت میکنه

دختر من تو خونه خیلی شیطون و دیوونه ام میکنه ولی تو جمع نا آشنا خانوم میشه😁 انقدر آروممممم حرف گوش کن زیادم حرف نمیزنه ساکت میشینه

وای چرا بچها بقیه اینقدر آروم و بحرف گوش کن هستن اما بچهای ما نه بحرف میکنن نه یجا آروم بازی میکنن یکسره خرابکاری و شیطونی
نمیدونم مشکل از بچهای اوناس یا بچهای ما 🤔🤔

من باشم نمیرم چون اینجوری بچم خیلی اذیت میشه با پسرت صحبت کن ببین نظرش چیه
منم همینم خانواده شوهرم دو تا بچه هست اروم حالا دختره من
بعصی اوقات فکر میکنم از فضا اومده بچم همه چیزش فرق داره
بماند که چه حرفها پشت سر بچم میزنن

نه شخصیتش اینه.. بچه همسایه ما هم همین.. حالا پسر من وای خدا خندم میگیره 😂

از مامانش بپرس ک کلا اینجوریه یا قلق داره شاید

سوال های مرتبط

مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی
بعد از یک سال و نیم کاردرمانی و گفتار درمانی و انواع و اقسام دکتر و دارو. به این نتیجه رسیدم که واقعا دخترم اتیسم داره به هر دری زدم به هر ریسمانی چنگ انداختم که دخترم بهتر بشه نمیخواستم اصلا قبول کنم دخترم اتیسمه اما انگار واقعا همینطوره چون همه علایمشو داره بچه هایی بودن که وضعشون از دختر من خیلی بدتر بود اما با کاردرمانی و گفتار درمانی بهتر شدن اما دختر من لاک‌پشتی داره پیشرفت میکنه الان اونا کاملا خوب شدن اما دختر خیلی باهاشون فرق داره یه مدته کلاسلس خلاقیت و مادر و کودکم میبرم. اما فرق خاصی نکرده میبینم نه دخترم خیلی با بقیه فرق داره. ارتباطش ضعیفه. دوس داره تنها بازی کنه اصلا نمیتونه با کسی دوست بشه یا بازی کنه. کلام رو داره اماحرف زدنش با بقیه فرق داره نمیتونه چیزی رو تعریف کنه. احساسات رو درک نمیکنه و خیلی از مشکلات ریز و درشت دیگه. امروز تو کلاس بازی یخ کنی انجام میدادن کن به زور یکم دخترم رو بردم که بازی کنه اما باز فرار رد رفت سراغ کار خودش. اصلاً بازی کردن بلد نیس انقد دخترم رو بردم و آوردم کلاسای مختلف تو جمع. اما امروز دیدم چقدر خسته شدم. فهمیدم بیخود دارم درجا میزنم انگار دخترم قرار نیس دیگه یه بچه عادی باشه باید اینو قبول کنم اما چ کنم نمیتونم جیگرم کبابه. اگه خدایی نکرده زبونم لال دخترم رو از دست میدادم هم همینقدر ناراحت میشدم. با تمام وجودم خستم از زندگی. هیچوقت حتی یه درصد هم فک نمیکردم یه روزی برسه خدا منو با بچم امتحان کنه. منی که انقد ضعیفم تو این مورد گاهی میگم کاش هیچ وقت بچه دار نمی‌شدم که الان بخوام این همه غم بخورم
مامان ایلیا مامان ایلیا ۴ سالگی
همیشه همسرم میگه درباره ایلیا حرف میزنی چشم میخوره 😅 ولی واقعا ذوق زده میشم از رفتاراش

اومدیم هشتگرد ویلای داییم برای چیدن محصولات و تفریح
طبیعتا بچه هایی مثل ایلیا که تو آپارتمانن حیاط رو رها نمیکنن
همه بچه ها اومدن داخل خونه از شدت گرما، ایلیا یهو زد زیر گریه شدید که کسی باهام بازی نمیکنه و چسبید به پاهام
گفتم مامان من با گریه کردنت متوجه نمیشم چی ناراحتت کرده
مامانم اشاره کرد که بغلش کن
خلاصه آوردمش پیش خودم، گفتم مامان بذار من حرفمو بگم اگر دیدی اشتباهه به گریه ادامه بده
گفتم پسرم اومدیم برای تفریح الان گرما شدیده ، تو این گرما بری بیرون ممکنه بالا بیاری ، بریم بجاش دومینو بیاریم و بازی کن با بچه ها
گریش قطع شده بود ، ولی ته صداش بغض داشت و گفت آره حرفت درسته ولی میتونیم از حیاط سنگ بیاریم نقاشی بکشیم
من ذوب شدم از خوشحالی اون لحظه
میدونید به من خیلی انتقاد میشد بابت رفتارم با ایلیا زمانی که کوچک تر بود
همش ایراد میگرفتن که چقدر حرف میزنی با بچه، چقدر توضیح میدی، چقدر نظر میپرسی ازش ، کارتو بکن
ولی الان خوشحالم که اون مسیر رو رفتم و میبینم ایلیا شنیدن و گوش کردن رو یادگرفته

به مامان هایی که بچه کوچولو دارن پیشنهاد میکنم از حرف زدن با کوچولوها خسته نشید، از نوزادیشون حرف بزنید باهاشون
بزرگتر که بشن راحت میشید 🥰🥰