مامانم امروز گولم زد پریروز رفتم خاکسپاری مادر بزرگ پدریم بچم مریض شد خودمم مریض شدم رفتم دکتر بهتر شدم
امروز رفتم خونه دختر خالم جشن داشت
مامانم گفت برم سر خاک زود میام پیشت ده دقیقه بیشتر نمی‌رم سر خاک
گفتم باشه منو گول زد رفتم اونجا پنج شیش بار زنگ زدم همش می‌گفت نمیشنوم تو برو برو تو برو منم میام میگفتم مامان من خونه دختر خالم می‌گفت تو برو تو برو
هر بار زنگ زدم اینجوری اذیتم کرد
بچه خالمم بچم و اذیت میکرد همش میگرفتش اینم جیغ میزد نحس شده بود یه جوری اذیت شدیم زنگ نزدم تاکسی بیاد پولش و خواهرم بده چون پول پیشم نداشتم
چندبار خواستم برم نزاشتن خاله هام بچم و از دستم میگرفتن دخترم براشون بای بای کرد ذوق کرد میریم اذیت میشد از بغلم گرفتنش نحس تر شد جیغ شدید میکشید مریضم بود اذیت شد من رو حرف مامانم حساب کردم رفتم اونجا مامانم نیومد
من دیگ بچم و گرفتم و زدم زیر گریه رفتم بیرون
با یه ساک سنگین دارو شیر خشک پوشک و فلاکس پر اب یه قوطی شیر خشک سنگین پر یه شومیز و شلوار
یه ساک دستم بچمم سنگین تا رفتم طرف خونه مامانم هلاک شدم چون خونه خودم روستا
تا خونه مامانم چند بار نشستم زمین بچم آبریزش بینی داشت همش بینیشو پاک میکردم آخرش یه خانومه یکم کمکم کرد هر چقدر میرفتم نمیرسیدم مسیری و که باید اسنپ می‌گرفتم و پیاده با بچه و ساک رفتم تا رسیدم دیدم دلشون قفله بعد شانس آوردم عروس عموم کیلید یدک داشتن درو برام باز کردن رفتم تو انقد جیغ زدم و گریه کردم بچم سکوت کرد ترسید
بابام اومد بردم خونه خراب شده خودم که روستای
به شوهرم زنگ زدم گفتم بیا دنبالم نیومد مجبور شدم کل راه و پیاده رفتم
پولم نمیزاره پیشم شوهرم

۷ پاسخ

باور کن همه مااز این روزا داشتیم من امروز با دوتا بچه واسه اولین بار رفتم پنجشنبه بازار حالا یه دستم بچم و یه کوله کوچولو یه دستم تره بار دختر بزرگمم جیغ و گریه اینوبخر اونو بخر کوچیکه هم دندون در میاره تب و آبریزش بینی زنگ زدم شوهرم ترخدا زود بیا نمیتونم بار بکشم میگه ماشینو زدم پارکینگ دارم می‌شورم خبسه نمیتونم در بیارم همین تمام ببین تا من رسیدم خونه دهنننننم صاف شد فقط به حال خودم گریه کردم همین تمام تازه این فقط یکیش بود درکت میکنم ولی چاره ای جز قوی بودن نیست

عزیزم اولویتت بچت باشه ، و خودت
اصلا یه وقتایی بمون خونه فوقش پشت سرت حرف درمیارن
مهم نباشه برات
خیلی ناراحت شدم درکت کردم 😓😓😓😓😓

عزیزم چه روز بدی درکت میکنم کاش ما زنا هم برا خودمون درآمد داشتیم اختیار داشتیم هرجا میتونستیم اراده کنیم بریم برو حموم بچه رو هم ببر با آب کلرم دوش بگیرید یکم آروم شید استراحت کنید هیچکس جز تو به فکر تو و بچت نیست فقط خودتو بچتو تو اولویت قرار بده همیشه درسته من خودمم مثل شما همیشه دردسر اطرافیانم گرفتتم...

وا خب خونه خالت میموندی اینکارا چیه !!!

بنظرم پیاز داغشو خیلی زیاد کردی توذهنت...بچست دیگ اذیت داره.سخت بوده کاملا امادرحد اینکه جیغ بزنی گریه کنی نبوده واقعا

عزیزم مامانت که مقصر نیست تو دیگه زندگی مستقل خودتو داری نمیشه که تا آخر مامانا کنارمون باشه مقصر اصلی شوهرته

لعنت به چنین مرذایی که زناشونو اذیت میکنن

سوال های مرتبط

مامان وروجک مامان وروجک ۱۷ ماهگی
بیاین به منه خر یکم سیاست یاد بدین🥲
با شوهرم ک بحثمون میشه یکم بعد میرم خ.ا*یه مالش😪
دلم نمیاد ناراحت ببینمش ولی اون برلش مهم نیست دیشب سر هیچ و پوچ اشکمو در اورد این فشاریم کرد که برای اوللللیییین بار زنگ زدم مامانم گفتم بیاد دنبالم بدون پسرم رفتم برای اولین بار خیلی روم فشار اورد
رفتم بعد ۲۰دقه ب مامانم زنگ زد بیاد بچه رو ببر گناه داره گریه میکنه
مامانمم گف خیلی ناراحته ارومش کنم میارمش باز بعد ۱۰دقه ب خودم زنگ زد ک بیا خونه گفتم نمیام گف من معذرت میخوام فقط بیا خونه
هیچی دیکع مامانم و مامان بزرگم گفتن برو سر سنگین باش باهاش
مامانم یک ادم ب شدت تندیع گفتم تو نمیخاد بیای خودم میرم
اونم گف بهش بگو تو خونم برا بچه خودم همیشه جا هست ولی من برای بچه مردم دیگه جا ندارم
شب قبلشم رفتم خونه مامانم نگفتم قهرم با پسرم رفتم‌ اصلا نگف تو چرا شب خونه نیومدی تو چرا رفتی
من خودم اصلا از این اخلاقا ندارم ک قهر کنم برم بیرون بخدا خیلی روم فشار اورد
واسه مامانش هنیشه وقت داره حالشم خوبه ب من ک میرسه وقت نداره مریضه......







پوشک پوشک.پسر بچه.بارداری.شیرخشک نان.سانستول زینک پلاس.وزن دهی.اسهال.یبوست.بی قراری.شیر شب
ختنه.بهداشت قطره
مامان تیامیس🤍 مامان تیامیس🤍 ۱ سالگی
یکی از بد ترین شب های زندگیم امشب بود😭😭😭 شوهرم نبودش رفتم دستشویی تیامیس هم داشت بازی میکرد اومد پشت سرم درو بستم نیادش تو دستشویی گریه کرد اومدم سریع درو باز کنم دیدم باز نمیشه اونم جیغ جیغ و گریه تند تند دستگیره رو فشار دادم شکست تیامیس وحشت کرده بود و ب شدت گریه میکرد در قفل شد باز نمیشد حالا ساعت ۱ نصف شب😭🤦🏻‍♀️رفتم رو چهار پایه همسایه رو صدا زدم صدام نمیرسید رفتم روی جا دستمال توالت صدا زدم شنیدن یهو شکست افتادم بچم با این صداها بیشتر میترسید هرچی صداش میزدم باهاش حرف میزدم نمیشنید و بد جور گریه میکرد من میزدم تو سرم میگفتم وای بچم نفسش رفت از زیر در دستامو میوردم نوک انگشتامو میگرفت و گریه میکرد همسایه مون زن و شوهر بودن اینا اومده بودن جلو در با تیامیس حرف میزدن اروم شه ولی اصلا بچم وحشت زده بود و گریه شدید😭…یهو وسط گریه شدید ساکت شد هرچی صداش میکردم شعر میخوندم جواب نمیداد دستامو بردم زیر در دستامو نمیگرفت گفتم وای بچم بیهوش شده یه بخدا که فکر کردم بچم بیهوش شده به همسایه گفتم صداش کن هرچی اونم باهاش حرف زد تیامیس حرف نزد همسایه میگفت نترس حتما خوابیده😭گفتم اخه مگه میشه این بچه وحش زده ست نمیخوابه که جیغ زدم محکم در زدم صداش میزدم و گریه میکردم میگفتم ترو خدا مامان خوبی هی گفتم تیامیس و هی گریه کردم یهو دوباره بچم گریه کرد خیالم راحت شد
اروم شدم باهاش هی حرف زدم
همسایه مون به شوهرم زنگ زد ب اتش نشان ب کیلید ساز و….اخرش با پیچ گوشتی در و باز کردن بچم اومد بغلم وای مامان فدات بشه گوشیمو ورداشته بوده اورده بوده جلو در دستشویی 😭خ
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
اونشب آرتا تا صبح گریه کرد گشنش بود منم شیر نداشتم سرمم نمیتونستم تکون بدم مامانم با بدبختی میچسبوند به سینم چندبار پرستار اومد بهش شیر خشک داد طفلک گرسنه بود😢
صبح بیدار که شدم اول دکترم اومد ویزیت گفت میتونی الانم اینجا بری حموم خودم گفتم نه میرم خونه گفت ساعت ۱۰ونیم بلند شو راه برو
بهیار اومد کمکم برام شیاف گذاشت و زیرمو تمیز کرد کمکم کرد رو تخت بشینم بعد دستمو گرفت دوتا قدم رفتم نشستم رو مبل بعد رفتیم سرویس نشستم رو توالت فرنگی خیر ببینه تمام پاهامو رحممو شست با آب گرم تمیز باز کمک کرد اومدم رو تخت

یادم نیست قبل سرویس یا بعدش نسکافه خوردم و آبمیوه کلا مایعات میخوردم اون روز من چندبار تو راهرو با کمک شوهرم قدم زدم اصلا برام سخت نبود فقط یکم از تخت میومدم پایین سخت بود 🫠🫠🫠🫠

منو ی شب دیگه هم بیمارستان نگه داشتن نمیدونم برای چی بخاطر بیهوشی یا غیره ولی پرسیدم گفتن باید سرمت و داروهات تموم بشن من دوشب بیمارستان بودم پس قرداش مرخص شدیم اومدیم خونه 🤩

رفتم حموم پانسمان برداشتم و با سشوار خشک کردم بخیمو کلا باید تا ده روز بعد حمام خشک کنی
روز دهم رفتم بخیمو کشیدم خیلی راحت بود یکم سوزش داشت چون گره بخیه من رفته بود تو 😕
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
سلام خوبین روزتون بخیر 🥰
داشتم داستان زایمان یکی از دوستان و میخوندم یاد زایمان خودم افتاد❤️😍
اصلا یادم رفته بود از وقتی خوندم همه لحظاتش برام تداعی شد میخام براتون تعریف کن بعد از یکسال و نیم 🤣❤️

اول بگم من تو محلات زندگی میکنم تا ماه آخر ۳۶هفته میرفتم محلات دکتر بعد ۳۶هفته رفتم کاشان پیش دکتر تقریری چون میخاستم سزارین بشم باید میرفتم خصوصی اول که رفتم قبول نکرد به هیچ عنوان گفت برو سونو بده و ی سری آزمایش بیا تا ببینم چی میشه آخرای ۳۷هفته رفتم سونو و آزمایشمو بردم پیشش نگاه کرد گفت دفع پروتئین داری باید ختم بارداری بدم 🙁
هیچی معاینه کرد گفت یک سانت و نیم بازی دیگه کلی حرف زدم خواهش و تمنا قبول کرد سزارین کنه 😁😁😁

گفت همین امشب برو بیمارستان برا عمل قبول نکردم گفتم باید برم شهر خودمون کار دارم گفت پس جمعه بیا منم گفتم اوکی

برگشتیم فردا صبحش من رفتم ارایشگاه یکم خرید داشتم کردم اومدم یکم دل درد داشتم گفتم طبیعیه بخاطر راه رفتن زیاده غروب هم انار دون کردم بخوریم با شوهرم 😋😋اومدم برم دستشویی دیدم لای پاهام ی چیز پنیری مانند همراه خون ولی سفت بود سریع زنگ زدم دکتر علائمم گفتم گفت باید بیای حالا من قبول نمیکردم میگفتم هنوز ساک نیستم حموم نرفتم بمونم فردا صبح بیام
دکتر دعوام کرد گفت جاده خرابه یادم اونشب هوا سرد و برفی بود 🥶😥🥶

هیچی دیگ زنگ زدم مامانم و شوهرم تا بیان سریع وسیله جمع کردن منم دوش گرفتم ساک بستم مامانمم فلاسک اینا از خونشون برداشته بودن
موهامم خشک نکردم فقط سریع جمع کردیم بریم
اینم اضافه کنمبعد اینکه دکترم گوشی قطع کرد سریع از بیمارستان زنگ زدن که خانم امینی جان 😁تخت و اتاقتو رزرو کردیم سریع خودتو برسون 😥
ما بعد از دوساعت رسیدیم کاشان …
مامان مهیار مامان مهیار ۱۴ ماهگی
مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته پانزدهم بارداری
پارت ۲
همینطوری درد داشتم و دهانه رحمم باز نمیشد ، دیگه ساعت ۸ صبح با کمک مامانم از تخت اومدم پایینو یه خورده راه رفتم ورزش کردم خعلی سخت بود ولی مامانم میگفت به باز شدم رحمت کمک میکنه
پرستارا هعی میومدن میگفتن زایمان بی درد نمیخای؟ امپول بزنم فلان ؟؟
مامانم نمیزاشت میگفتم مامان تورو قران بزار بزنن من دارم میمیرم مامانم میگفت نه من سر زایمان داداشت زدم تا الان عوارضش ولم نکرده از کمر درد 😑
هیجی هر جوری بود تحمل کردم تا ساعت ۲ ظهر ماما اومد و معاینه کرد و گفت پیشرفت داشتی رحمت شده ۵ سانت بعد یه نیم ساعتی دوباره اومد و کیسه ابمو پاره کرد، کل زیر اندازم خیس شد نمیتونستم از رو تخت پاشم
بعد چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم اماده بودن برای زایمان من ولی خودم دیگه استرس نفسم بالا نمیومد همینجوری کم کم اتاقم پر شد از دانشجو 😐
بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر با کلی جون کندن زایمانم تموم شد و دختر گلمو گذاشتن رو سینم
بچرو بردن بخش نوزادان یکمی تنفسش مشکل داشت ، من بعد زایمان بیحالو بی جون به این فکر میکردم خدایا تونستم ، تموم شد 😍 مامانم اومد بالاسرم از خوشحالی گریه میکرد و تبریک میگفت
پرستار ب مامانم گفت بعد نیم ساعت که استراحت کرد از رو تخت اروم اروم بلندش کن تا بره دسشویی و قدم بزنه
من استراحت کردم و کم کم به سختی از رو تخت بلند شدم همین طوری رفتم تا دسشویی یهو جلو چشمم سیاهی رفت گوشام کیپ شد فقط گفتم مامان حالم بده دیگه یادم نمیاد چیشد
انگار از خواب بیدار شدم دیدم دوباره دور تا دور تختم دکترو پرستاره کف اتاقم پر خون بود هنوزم منگ و گیج بودم مامانم داشت گریه میکرد
داشتن معاینه میکردن دکترم گفت اره بقایای جفت مونده و باید بریم اتاق عمل
مامان 🌿النا🐼🤍☔ مامان 🌿النا🐼🤍☔ ۱۶ ماهگی
وای کمکم کنید دخترم هیچ وقت اینجوری جیغ های بلند و شدید نکشیده بود یک دقیقه پشت سر هم جیغ زد میخواست بخوابه جاش خیس بود رفتم شستمش همش با گریه می‌گفت نه نه نه
بعد آوردم پوشکش کردم به شوهرم گفتم پستونکش و دربیار بهش شیر بده همین که شوهرم پستونک و درآورد دخترم شروع کرد به جیغ زدن شوهرم گرفت بغل بردش اتاق بدتر و بدتر کرد گرفتم بغلم بردم آب دادم بهش ارومش کردم بعد گذاشتم رو پام خوابوندم
یکم تو نت تحقیق کردم نوشته از گرسنگی و بی خوابی بچه هست یا رسیدن به خواسته هایش که نمیتونه حرف بزنه جیغ میزنه
بچم خوابش میومد ما پستونک و گرفتیم افتاد سر لج
ولی هیچ وقت انقد جیغ نمی‌زد فوقش یدونه جیغ میکشید
هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش دلم ریش شد
پدرش بهم میگه تو دیوونش کردی باهاش بد رفتاری میکنی یکبار نشده باهاش خوب باشی
دروغ میگه😔 خودش خیلی باهام و سرد و بد برای بچه هم وقت نمیزاره اینو بگم به ماشینش بیشتر از بچش اهمیت میده
به من چه اصلا
بهم می‌گفت طلاقتو بگیر برو من راضیم بری
شده بچه های شما اینجوری بشن؟
پوشک شیر خشک شیشه شیر