نظر بدین دوستان
ما روستا هستیم آب قطع میشه بعد مثلا صبح ها مال پایین روستا میاد بعد از ظهر مال بالا روستا دیگه من آب نداشتم مهیار و برداشتم رفتم خونه مامانم اونجا ببرمش حموم بعد تا من خودم و بشورم مهیار با پسر بزرگم رفتن در حیاط خواهر شوهرم که همسایه مامانمه مهیار گرفته برده خونش پسرم گفته مامانم میخواد ببرمش حموم گفته خودم میبرم بعد پسر اومد به من گفت گفتم اشکال نداره حالا برو بیارش بگو مامانم تو حموم منتظره اینم بچه رو نداده بود گفته خودم میبرم از حموم اومدم رفتم بیارمش دیدم بچه داد و گریه تو حموم در باز کردم دیدم سطل بزرگ پر میکنه میریزه رو این بچه آبش هم بخدا سرد بود چون خودش چاقه آب سرد میریزه رو خودش همون رو بچه هم می ریخت منم گفتم دوساعت تو حموم منتظرم چرا نفرستادی این آب یخه بعدم حوله پیچیدم آوردم بیرون حالا خانم تو لبه البته به درک بنظرتون کارم بد بود؟البته این خواهر شوهرم 50 رو رد کرده مثلا بزرگ تره

۳ پاسخ

کار خوبی کردی رفتی سراغ بچت
واقعا چرا؟!!!!! چرا وقتی مامانش میگه منتظرم تو حمومه، بچه رو نده ؟
والا منم خواهر شوهرم بخدا
خدا شاهده یکبار بچه داداشمو نگرفتم بیارم خونه خودم یا بابام
چه برسه تنها ببرمش حموم و ندم مامانش
اینقدم بعضیا نگیم خواهر شوهر
ما خودمونم خواهر شوهریم علاوه بر عروس یه خانواده دیگه.
بخدا عروس ما ده تا خواهر شوهره از بس سیاست داره
ینی هرکار که بخواد با سیاست و نقشه بهش میرسه
بعد منم اسمم خواهرشوهره.والا خواهرشوهرا همشون اینجور نیستن
من کلا سرم به زندگی خودمه

ببین اون مقصره درست ولی خودت از اول نباید اجازه میدادی ببرش حموم وقتی خودت رفتی که بچتو حموم کنی یه نه قاطع بگید انقدر حرص نخورید

خدا ب اینطور آدما عقل نمیده چرا

سوال های مرتبط

مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۴ ماهگی
مامانا یه درد ودلی میخوام باهاتون کنم من جفت بچه کوچیک زبون نفهم دارم امروز بعد عمری بالاخره قسمت شدم برم حموم بچه بزرگمم ببرم .به مامانم زنگ زدم اون کوچیکه رو میارم جات گفته نه خودم میام.آخه مامانم هر وقت میاد خونمون همش میگه زود باش کاراتو بکن که میخوام برم فلان کارو بکنم آی این کارو انجام بدم اون کارو انجام بدم امروزم که اومده خونمون همون اول میگه سریع برو حموم که داداشت میخواد بیاد خونمون گفتم پس کوچیکه رو ببر خونت با خیال راحت به کارای خودت هم برس گفت نه همینجا نگه میدارم .رفتم حموم صداش کردم بیا بچه رو ببر شستمش اومده حوله رو فقط نمادین دور بچه پیچونده میگم مادر باز کن حوله شو قشنگ سرشو وبدنشو بپوش سرما نخوره میگه خوبه همینجوری باز همینجوری خیس با یه حوله اومدم که چرا دخترم گریه میکنه میبینم مامانم در خونه باز بچه رو جلو در داره خشک میکنه اون وقت لباسشم از پاهاش میکشه بالا هر چی زور میزنه به بالاتنش نمیرسه دخترمم همینجوری گریه میکنه.اول از همه هم روسری بچه رو سرش کرده.میگم مامان تو که انگار تا حالا بچه بزرگ نکردی.باز میگه برو واسه بچه شیشه درست کن میگم خب از اون موقع اون بچه خوابه واسش شیشه درست میکردی من الان خیسم سرما میخورم برم دنبال کارا اون میگه تو منت کارای نکرده تو سر من داری خودت اول باید درست میکردی بعد میرفتی میگم تو که اون قدر عجله داشتی اصلا فرصت دادی که واسش شیشه بخوام درست کنم؟!تازه از دستم عصبانی هم شد به نظرتون من مقصرم یا مامانم 😟همیشه سر اینکه نمیدونه واسه بچه باید چه کارایی کنه حرص میخورم همیشه هم‌کاراشو با غرغر انجام میده