۴ پاسخ

اون دیپ‌آماده ها خوشمزه س؟؟😀

وایی دقیقا منکه انقد بهم فشار اومد نشستم گریه کردم😂

میز مزه درست کردن ده برایر سختتر از چند مدل غذا درست کردنه واقعا خسته نباشی❤️

باز خوبه تونستی برسی

سوال های مرتبط

مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۰ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...
مامان Anya مامان Anya ۵ ماهگی
داشتم گالریم رو خالی میکردم که رسیدم به عکس های دوران بارداری ..
همون موقع ها که حس میکردم خوشبختی رو پیدا کردم و محکم بغلش کردم و خوشحال ترین آدم روی کره ی زمینم ..
اون موقع ها با خودم فکر میکردم شرایط هر چقدر هم سخت باشه من یه مامان خوشحال و خوش انرژی میشم که دخترم بجز دیدن صورت خندون و شاد مامانش چیزی نبینه و حتی تو شرایط سخت هم یاد بگیره قوی باشه و خوش انرژی ..
اما روزگار بدجوری قصه زندگیم رو تلخ نوشته بود ..
یهو دنیام رو سوزوند و بین زمین و آسمون رهام کرد …
خودمو بدجوری گم کردم ..چه برسه به شادی و حس خوشبختی رو …
این روزا تازه دارم کم کم به خودم میام و دارم با تمام قدرت ناچیز باقی مونده سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم ..
راستش من هیچ‌وقت فکر نمیکردم شرایط سخت یعنی نبودن داداش کوچولوم برای همیشه ..داداش کوچولویی که کل آینده رو باهم تصور کرده بودیم و بارها بازی کردن آنیا کوچولو رو با داییه خوش قد و بالاش رویا سازی کرده بودیم ..
خلاصه که شرایط خیلی خیلییییی وحشتناک تر و سخت تر و دردناک تر از چیزی که تصور میکردم برام رقم خورد ..
چیزی که هیچ وقت براش آماده نبودم ..
‌چه امتحان سختی .. مادر بودن در این شرایط !! تنها چیزی که زنده نگهم داشته صورت ناز دختر کوچولومه .. میدونم که همین صورت کوچولو هم توان ادامه دادن میده ..
اینجا بمونه به یادگاری یک بند احساساتِ مامان آنیا کوچولو در این فصلِ سخت از زندگی 🪴🥀