داشتم گالریم رو خالی میکردم که رسیدم به عکس های دوران بارداری ..
همون موقع ها که حس میکردم خوشبختی رو پیدا کردم و محکم بغلش کردم و خوشحال ترین آدم روی کره ی زمینم ..
اون موقع ها با خودم فکر میکردم شرایط هر چقدر هم سخت باشه من یه مامان خوشحال و خوش انرژی میشم که دخترم بجز دیدن صورت خندون و شاد مامانش چیزی نبینه و حتی تو شرایط سخت هم یاد بگیره قوی باشه و خوش انرژی ..
اما روزگار بدجوری قصه زندگیم رو تلخ نوشته بود ..
یهو دنیام رو سوزوند و بین زمین و آسمون رهام کرد …
خودمو بدجوری گم کردم ..چه برسه به شادی و حس خوشبختی رو …
این روزا تازه دارم کم کم به خودم میام و دارم با تمام قدرت ناچیز باقی مونده سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم ..
راستش من هیچ‌وقت فکر نمیکردم شرایط سخت یعنی نبودن داداش کوچولوم برای همیشه ..داداش کوچولویی که کل آینده رو باهم تصور کرده بودیم و بارها بازی کردن آنیا کوچولو رو با داییه خوش قد و بالاش رویا سازی کرده بودیم ..
خلاصه که شرایط خیلی خیلییییی وحشتناک تر و سخت تر و دردناک تر از چیزی که تصور میکردم برام رقم خورد ..
چیزی که هیچ وقت براش آماده نبودم ..
‌چه امتحان سختی .. مادر بودن در این شرایط !! تنها چیزی که زنده نگهم داشته صورت ناز دختر کوچولومه .. میدونم که همین صورت کوچولو هم توان ادامه دادن میده ..
اینجا بمونه به یادگاری یک بند احساساتِ مامان آنیا کوچولو در این فصلِ سخت از زندگی 🪴🥀

تصویر
۴ پاسخ

باتمام وجودم درکت میکنم عزیزم داغ برادر کمرشکنه چون خودم کشیدم😭😢
انشاالله هیچ کس نچشه

آخ بمیرم با تمام وجودم درک میکنم داغ برادر چقدر سخته 😥 خدا بهت صبر بده

عزیزم غصه تورو درک نمیکنم ولی از راه دور بغلت میکنم❤️
امیدوارم بتونی با این درد سخت ادامه بدی به عشق دخترکوچولوت که درد تورو شاید نفهمه ولی روش اثر داره

ای قربونت برم چقدر سخت 😭😭

سوال های مرتبط

مامان عسلچه👼🏻 مامان عسلچه👼🏻 ۲ ماهگی
مادر بودن سخت ترین وظیفه ای بود که تا الان داشتم
مسئولیت یه موجود کوچولو که زبون نداره بهت خواسته هاشو بگه واقعا سخته
یادم میاد صبحا ساعت ۶ پامیشدم کلی به خودم میرسیدم میرفتم سرکار😂فکر میکردم دارم چه کاری میکنم و کار خانومای خونه دار خیلی راحته
ولی الان فهمیدم مادربودن سخت ترین شغل دنیاست که البته شیرینیش به تمام لحظه های سختش می ارزه
اگه قبل بچه فکر میکنید عاشق شدید وایسید تا نینی کوچولوتون وارد زندگیتون شه
تازه عشقو تجربه خواهید کرد شما راضی میشد قلبتون رو از سینه در بیارید و همینجوری که ضربانش میکوبه به بچتون تقدیم کنید این تنها تعریف دیوانه واریه که میتونم از عشقی که به پسرم دارم بگم
خوشحالم که مادر بودن رو تجربه کردم و میکنم
حس میکنم لطف خدا بود که این پسر نصیبم شد چشماش مهربون ترین چشمایی هست که دیدم🥺 وقتی کاراشو و واکنشاشو میبینم میفهمم چقد بچه ی باهوشیه و خدارو صدبار شکر میکنم امیدوارم مادر لایقی براش باشم
الهی دامن هرکسی که بچه میخواد سبز بشه💚❤️
مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 هفته دوازدهم بارداری
از حال و هوای این روزام بخوام بگم؛ یاسین بشدت مریض شده و انقدر مظلومانه و ملتمسانه گریه میکنه که می خوام قلبمو پاره پاره کنم براش🥺 شبا خیلی کوتاه و ناپیوسته می خوابه طفلکم هنوز دل درداش خوب نشده و تو بیداری بیشتر مواقع درحال گریه است اماااا با تمام وجود شرایطمو پذیرفتم و از خدا عازجانه خواستم تحت هر شرایطی عاشق پسرم باشم و خسته نشم ازش و واقعا هم خدا دستشو کشید رو سرم دروغ چرا اوایل خیییلی خسته بودم از شبا منتفر بودم و استرس میگرفتم که امشب دوباره با خوابیدن و گریه های پسرم چطوری مدارا کنم از خوابم چطوری بگذرم، اما خدا کمکم کرد هم خودم صبور تر شدم هم پسرم بهتر
خواستم از این تریبونی که دستمه به مامانایی که عزیزکردنشون کوچیک تر از مسر منه و حال و روزشون سخت میگذره بگم با همه ی سختی ها از شرایط و وجود بچتون لذت ببرید قطعا یه روزی دلمون برای این روزا تنگ میشه مطمئنم حتما از خدا بخواهید که انرژی و صبرتون رو ببره بالا و مهم ترین نکته ای خودم تجربش کردم این بود که تا زمانی که شرایطمو قبول نکرده بودم سخت میگذشت از وقتی به خودم فهموندم قرار هست تو این شرایط بچه مو بزرگ کنم خیلی برام راحت تر شد
خدارو بابت وجود پاره تنم روزی هزبار شکر میکنم
یاد گرفتم انرژی مثبت بدم تا بهم انرژی مثبت برگرده شمام امتحانش کنید😉
مامان چوبلو🍪 مامان چوبلو🍪 ۵ ماهگی
واقعیت این بود که من وقتی با شکم ورقلمبیده‌ی خودم توی آینه و رفلکس شیشه ها مواجه می‌شدم کمی باورم میشه که دارم مادر می‌شم و زود فراموش می‌کردم. حتی درد زایمان طبیعی و گریه های روزهای اولش حس مادرانگی رو در من برانگیخته نمی‌کرد و من هر روز بیشتر خودم رو سرزنش میکردم که چرا مثل بقیه سرشار از حس مادرانگی نیستم نکنه تا ابد اینجور بمونم و همه‌ی این ها با حرفهای اطرافیان در‌ مورد شیرخشکی شدن بچه‌م شدت پیدا می‌کرد که مادر بدی‌ هستم چون تو زمان بارداری تغذیه اصولی نداشتم
من مادر بدی هستم چون به بچه‌م شیر خودم رو ندادم
من مادر بدی هستم چون وقتی میرم بیرون دلتنگ بچه‌م نمی‌شم
من مادر بدی هستم چون بچه‌م بدون حضور من و حس من هم ساکت میشه
احساس مرگ میکردم
بی فایده بودن
ناکافی بودن
تراپی؟! غول افسردگی چنان منو در آغوشش کشیده بود که حتی جرات بیانش رو هم توی اتاق درمان نداشتم اما حالا که از اون روزا گذشتم می‌بینم تمام اینها از فشار روحی و روانی بود که تحمل کردم و من خیلی قوی بودم که گذر کردم پس «روز جهانی مادر مبارک خودم و تمامی مادرای هم شکل من»