۶ پاسخ

زمانی که مجرد بودم خیلی دختر قوی و مستقلی بودم ولی چون از زمانی که مادرشدم اون قدرت سابق رو تو خودم پیدا نمیکنم خیلی اعتماد به نفسم آمده پایین
هرچند درحال تجربه کردن چیزهایی هستم که هرگز فکر نمیکردم بتونم از پسش بربیام ولی بازم با آدم‌هایی که بهتر از من از پسش برمیان خودمو مقایسه می‌کنم انگار زیادی کمالگرام

عزیزم اصلا مادر شدن خودش باعث میشه یه کارایی بکنی که تو خودت نمیدیدی
یه ورژن جدید و خوب
اصلا انگار نسخه پرو میشی

😂😂😂😂😂😂
لطف داری به شوخی گفتم

حالا بچت که بزرگتر میشه مستقل تر که میشه کامل آزادیای فردیتم پیدا میکنی
صبور و قوی باش که روزای خوب تو راهه💙

,😄😄😄😄
منو میگی

راست میگی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان چوبلو🍪 مامان چوبلو🍪 ۵ ماهگی
واقعیت این بود که من وقتی با شکم ورقلمبیده‌ی خودم توی آینه و رفلکس شیشه ها مواجه می‌شدم کمی باورم میشه که دارم مادر می‌شم و زود فراموش می‌کردم. حتی درد زایمان طبیعی و گریه های روزهای اولش حس مادرانگی رو در من برانگیخته نمی‌کرد و من هر روز بیشتر خودم رو سرزنش میکردم که چرا مثل بقیه سرشار از حس مادرانگی نیستم نکنه تا ابد اینجور بمونم و همه‌ی این ها با حرفهای اطرافیان در‌ مورد شیرخشکی شدن بچه‌م شدت پیدا می‌کرد که مادر بدی‌ هستم چون تو زمان بارداری تغذیه اصولی نداشتم
من مادر بدی هستم چون به بچه‌م شیر خودم رو ندادم
من مادر بدی هستم چون وقتی میرم بیرون دلتنگ بچه‌م نمی‌شم
من مادر بدی هستم چون بچه‌م بدون حضور من و حس من هم ساکت میشه
احساس مرگ میکردم
بی فایده بودن
ناکافی بودن
تراپی؟! غول افسردگی چنان منو در آغوشش کشیده بود که حتی جرات بیانش رو هم توی اتاق درمان نداشتم اما حالا که از اون روزا گذشتم می‌بینم تمام اینها از فشار روحی و روانی بود که تحمل کردم و من خیلی قوی بودم که گذر کردم پس «روز جهانی مادر مبارک خودم و تمامی مادرای هم شکل من»
مامان Anya مامان Anya ۵ ماهگی
داشتم گالریم رو خالی میکردم که رسیدم به عکس های دوران بارداری ..
همون موقع ها که حس میکردم خوشبختی رو پیدا کردم و محکم بغلش کردم و خوشحال ترین آدم روی کره ی زمینم ..
اون موقع ها با خودم فکر میکردم شرایط هر چقدر هم سخت باشه من یه مامان خوشحال و خوش انرژی میشم که دخترم بجز دیدن صورت خندون و شاد مامانش چیزی نبینه و حتی تو شرایط سخت هم یاد بگیره قوی باشه و خوش انرژی ..
اما روزگار بدجوری قصه زندگیم رو تلخ نوشته بود ..
یهو دنیام رو سوزوند و بین زمین و آسمون رهام کرد …
خودمو بدجوری گم کردم ..چه برسه به شادی و حس خوشبختی رو …
این روزا تازه دارم کم کم به خودم میام و دارم با تمام قدرت ناچیز باقی مونده سعی میکنم خودمو جمع و جور کنم ..
راستش من هیچ‌وقت فکر نمیکردم شرایط سخت یعنی نبودن داداش کوچولوم برای همیشه ..داداش کوچولویی که کل آینده رو باهم تصور کرده بودیم و بارها بازی کردن آنیا کوچولو رو با داییه خوش قد و بالاش رویا سازی کرده بودیم ..
خلاصه که شرایط خیلی خیلییییی وحشتناک تر و سخت تر و دردناک تر از چیزی که تصور میکردم برام رقم خورد ..
چیزی که هیچ وقت براش آماده نبودم ..
‌چه امتحان سختی .. مادر بودن در این شرایط !! تنها چیزی که زنده نگهم داشته صورت ناز دختر کوچولومه .. میدونم که همین صورت کوچولو هم توان ادامه دادن میده ..
اینجا بمونه به یادگاری یک بند احساساتِ مامان آنیا کوچولو در این فصلِ سخت از زندگی 🪴🥀
مامان جوجه طلایی مامان جوجه طلایی ۶ ماهگی
این عکس مربوط به سال قبل و دقیقا همین روزه ! بعد از این تست فهمیدم باردارم و قراره مادر شم ؛ قبلش با شوهرم کلی سبک سنگین کرده بودیم و با اینکه کاملا خواسته باردار شده بودم ولی راستشو بخوایین هیچ حسی نسبت به تو دلیم نداشتم ! اون موقع از ترس قضاوت شدن خودمو خیلی ذوق زده نشون میدادم اما ته دلم بیحس بودم! خیلی با خودم کلنجار میرفتم که چرا اینطوریم؟ نکنه مامان خوبی نباشم! نکنه نتونم به بچم محبت کنم و نتونم درست تربیتش کنم ؟! افسردگی و اینچیزا نبودا اتفاقا خیلی خوشحال بودم ولی باورم نمیشد دارم « مادر » میشم !
بارداری فوق العاده راحتی هم داشتم و واقعا اطرافیانم برام سنگ تموم گذاشتن پس نمیتونستم بگم چون دارم اذییت میشم همچین حسی دارم !با هرکسی که در میون میذاشتم میگفت طبیعیه و محبت مادرانه بعد از بدنیا اومدن بچه تازه خودشو نشون میده . با این حال بازهم عاشق دوران بارداریمم، پر از هیجان و حس جدید بود برام ( بماند که چقددرر دلم تنگ شده برا شکم گردالوم و تکوناش)
من تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار صدای گریه دخترمو شنیدم هم مثل بقییه مامانا احساسی نشدم و گریه نکردم ! بیشتر از اینکه حس مادرانه داشته باشم یهو انگار یه عالمه مسئولیت افتاد رو دوشم و سنگینی اون مسئولیت ها اجازه نمیداد احساسی شم .
حس مادرانه من هیچوقت یهو اتفاق نیوفتاد من بمرور نقش جدیدمو قبول کردم یعنی نمیتونم بگم بعد فلان اتفاق یا بعد فلان ماه احساس مادر بودن کردم .همه‌چی یواش یواش درست شد و من عاااااشق این ورژن خودمم . هر روز خداروهزاران بار شاکرم که دخترمو بهم داد ، اگر میدونستم اینقدر مادر بودن لذت بخشه قطعا زودتر بدنیا میاوردمش😂
خلاصه که کلی با مامان بودنم دارم حال میکنم و این حسو برای همه چشم انتظارا آرزو میکنم