این عکس مربوط به سال قبل و دقیقا همین روزه ! بعد از این تست فهمیدم باردارم و قراره مادر شم ؛ قبلش با شوهرم کلی سبک سنگین کرده بودیم و با اینکه کاملا خواسته باردار شده بودم ولی راستشو بخوایین هیچ حسی نسبت به تو دلیم نداشتم ! اون موقع از ترس قضاوت شدن خودمو خیلی ذوق زده نشون میدادم اما ته دلم بیحس بودم! خیلی با خودم کلنجار میرفتم که چرا اینطوریم؟ نکنه مامان خوبی نباشم! نکنه نتونم به بچم محبت کنم و نتونم درست تربیتش کنم ؟! افسردگی و اینچیزا نبودا اتفاقا خیلی خوشحال بودم ولی باورم نمیشد دارم « مادر » میشم !
بارداری فوق العاده راحتی هم داشتم و واقعا اطرافیانم برام سنگ تموم گذاشتن پس نمیتونستم بگم چون دارم اذییت میشم همچین حسی دارم !با هرکسی که در میون میذاشتم میگفت طبیعیه و محبت مادرانه بعد از بدنیا اومدن بچه تازه خودشو نشون میده . با این حال بازهم عاشق دوران بارداریمم، پر از هیجان و حس جدید بود برام ( بماند که چقددرر دلم تنگ شده برا شکم گردالوم و تکوناش)
من تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار صدای گریه دخترمو شنیدم هم مثل بقییه مامانا احساسی نشدم و گریه نکردم ! بیشتر از اینکه حس مادرانه داشته باشم یهو انگار یه عالمه مسئولیت افتاد رو دوشم و سنگینی اون مسئولیت ها اجازه نمیداد احساسی شم .
حس مادرانه من هیچوقت یهو اتفاق نیوفتاد من بمرور نقش جدیدمو قبول کردم یعنی نمیتونم بگم بعد فلان اتفاق یا بعد فلان ماه احساس مادر بودن کردم .همه‌چی یواش یواش درست شد و من عاااااشق این ورژن خودمم . هر روز خداروهزاران بار شاکرم که دخترمو بهم داد ، اگر میدونستم اینقدر مادر بودن لذت بخشه قطعا زودتر بدنیا میاوردمش😂
خلاصه که کلی با مامان بودنم دارم حال میکنم و این حسو برای همه چشم انتظارا آرزو میکنم

تصویر
۸ پاسخ

من بعد ازدواجم احساس خوشبختی میکردم و هیچوقت پشیمون نبودم دوران بارداریم هم این حس باهام بود خوب گذشت ولی الان خودمو گم کردم تغییری ک بدنم کرده بیشتر حالمو بد میکنه
حس میکنم با بچم غریبه م نمیتونم باهاش اونطور ک باید ارتباط بگیرم عذاب وجدان دارم همش امیذوارم حل بشه

دقیقا همینه
آدم با اولین خنده بچش دلش می‌ره و تمااام

من واقعا خوشحال و ذوق زده بودم
حتی تو اتاق عمل گریه کردم ولی تا 1 ماهگی دخترم حس خاصی نداشتم بهش.حتی نمیتونستم باهاش حرف بزنم بابام هی دعوام میکرد تو چرا باهاش حرف نمیزنی
محبت میکردما ولی از ته دلم نبود.حسی ک ابان دارمو اون موقع بهش نداشتم
تا حالا بخاطر قضاوتا جلو کسی نگفته بودم

من تو اتاق عمل احساسی شدم،ولی تقریبا تا یک ماه پیش هنوز دخترم رو نپذیرفته بودم.خیلی سخت گذشت برام،فکر نمی کردم شرایط بهتر بشه.
ولی الان عاشقشم هر کار جدیدی که یاد می گیره من از ذوق می میرم.
می شینم‌نگاهش می کنم اشک می ریزم که اینقدر زود داره بزرگ میشه و عذاب وجدان دارم برای اون روز ها حس می کنم تایمی که می تونستم باهاش بگذرونم رو هدر دادم.

دقیقا احساس منم همینطور بود روزای اول بدنیا اومدن دخترم خیلی میترسیدم الان که دستم روان شده خیلی خوبه

دقیقا منم همین حسو داشتم و دارم

دقیقا منم مث شما بودم و وقتی پسرمو اوردن ببینمش اصلا احساسی نشدم فقط ازمسئولیتش میترسیدم

منم همین بودم همش به‌خواهرم میگفتم من اصلا هیچ حسی بهش ندارم میگفت صبر کن کم کم جوری وابسته اش بشی نتونی جدا شی ازش من واقعا بارداری سختی داشتم پدرشوهرم و شوهر خواهرشوهرمو از دست دادیم همش استرس داشتم😭

سوال های مرتبط

مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۱ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...
مامان چوبلو🍪 مامان چوبلو🍪 ۶ ماهگی
واقعیت این بود که من وقتی با شکم ورقلمبیده‌ی خودم توی آینه و رفلکس شیشه ها مواجه می‌شدم کمی باورم میشه که دارم مادر می‌شم و زود فراموش می‌کردم. حتی درد زایمان طبیعی و گریه های روزهای اولش حس مادرانگی رو در من برانگیخته نمی‌کرد و من هر روز بیشتر خودم رو سرزنش میکردم که چرا مثل بقیه سرشار از حس مادرانگی نیستم نکنه تا ابد اینجور بمونم و همه‌ی این ها با حرفهای اطرافیان در‌ مورد شیرخشکی شدن بچه‌م شدت پیدا می‌کرد که مادر بدی‌ هستم چون تو زمان بارداری تغذیه اصولی نداشتم
من مادر بدی هستم چون به بچه‌م شیر خودم رو ندادم
من مادر بدی هستم چون وقتی میرم بیرون دلتنگ بچه‌م نمی‌شم
من مادر بدی هستم چون بچه‌م بدون حضور من و حس من هم ساکت میشه
احساس مرگ میکردم
بی فایده بودن
ناکافی بودن
تراپی؟! غول افسردگی چنان منو در آغوشش کشیده بود که حتی جرات بیانش رو هم توی اتاق درمان نداشتم اما حالا که از اون روزا گذشتم می‌بینم تمام اینها از فشار روحی و روانی بود که تحمل کردم و من خیلی قوی بودم که گذر کردم پس «روز جهانی مادر مبارک خودم و تمامی مادرای هم شکل من»
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۷ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۴ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟