من بعد ازدواجم احساس خوشبختی میکردم و هیچوقت پشیمون نبودم دوران بارداریم هم این حس باهام بود خوب گذشت ولی الان خودمو گم کردم تغییری ک بدنم کرده بیشتر حالمو بد میکنه
حس میکنم با بچم غریبه م نمیتونم باهاش اونطور ک باید ارتباط بگیرم عذاب وجدان دارم همش امیذوارم حل بشه
دقیقا همینه
آدم با اولین خنده بچش دلش میره و تمااام
من واقعا خوشحال و ذوق زده بودم
حتی تو اتاق عمل گریه کردم ولی تا 1 ماهگی دخترم حس خاصی نداشتم بهش.حتی نمیتونستم باهاش حرف بزنم بابام هی دعوام میکرد تو چرا باهاش حرف نمیزنی
محبت میکردما ولی از ته دلم نبود.حسی ک ابان دارمو اون موقع بهش نداشتم
تا حالا بخاطر قضاوتا جلو کسی نگفته بودم
من تو اتاق عمل احساسی شدم،ولی تقریبا تا یک ماه پیش هنوز دخترم رو نپذیرفته بودم.خیلی سخت گذشت برام،فکر نمی کردم شرایط بهتر بشه.
ولی الان عاشقشم هر کار جدیدی که یاد می گیره من از ذوق می میرم.
می شینمنگاهش می کنم اشک می ریزم که اینقدر زود داره بزرگ میشه و عذاب وجدان دارم برای اون روز ها حس می کنم تایمی که می تونستم باهاش بگذرونم رو هدر دادم.
دقیقا احساس منم همینطور بود روزای اول بدنیا اومدن دخترم خیلی میترسیدم الان که دستم روان شده خیلی خوبه
دقیقا منم همین حسو داشتم و دارم
دقیقا منم مث شما بودم و وقتی پسرمو اوردن ببینمش اصلا احساسی نشدم فقط ازمسئولیتش میترسیدم
منم همین بودم همش بهخواهرم میگفتم من اصلا هیچ حسی بهش ندارم میگفت صبر کن کم کم جوری وابسته اش بشی نتونی جدا شی ازش من واقعا بارداری سختی داشتم پدرشوهرم و شوهر خواهرشوهرمو از دست دادیم همش استرس داشتم😭
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.