ادامه تایپک علیرضا پارت ۲


علیرضا ساکن یکی از شهر های مرزی بود من اهل تبریز حدود ۳ ۴ ساعت فاصله بود علیرضا متولد ۷۲ بود من ۷۵ تفاوت سنی مون خیلی کم بود دوستی ما ۶ سال طول کشید تقریبا میشه گفت باهم بزرگ شدیم.....
اول آشناییمون یه اکیپ ۶ نفره بودیم من و دوستم نیلوفر و دخترعموش لیلا
و دوست پسر دوستم فرهاد
و دوست پسر لیلا محسن که میشد پسرخاله علیرضا اصلا من توسط لیلا و محسن با علیرضا آشنا شدم...
ما ۶ تا بیشتر اوقات باهم بیرون و گردش میرفتیم البته با اطلاع مامان دوستم اما یک مدت بعد من کم کم ماجرای دوستیم با علیرضا رو به مامانم گفتم و برخلاف تصورم مامانم بجای دعوا و مخالفت خیلی روشنفکرانه باهام رفتار کرد و خواست که علیرضا رو ببینه ما بیرون قرار گذاشتیم و مامانم علیرضا رو دید و باهاش صحبت کرد و ازش خیلی خوشش اومد دید خیلی پسر خوب و خانواده داری هست همچنین از مامان دوستم لیلا که همشهری شون بود حسابی تحقیق کرد و اونم حسابی تعریف کرد وقتی مامانم خیالش راحت شد اجازه داد که با علیرضا حرف بزنم و ارتباط داشته باشم‌ البته همیشه در حد و حدود و چهارچوب...!
از طرف علیرضا همه خانوادش من و میشناختن من با زن داداشش حسابی دوست شده بودیم خاله ها عمه هاش مادربزرگ و پدربزرگ و....
همه میدونستن علیرضا و من همدیگرو خیلی میخوایم....

یادم رفت بگم علیرضا و داداش بزرگترش مادرشونو تو بچگی از دست دادن و پیش مادربزرگ و پدربزرگشون بزرگ شدن
پدرش هم ازدواج کرده بوده و از خانم دومش یه دختر و پسر داشت.....

پدر علیرضا تاجر بود و وضع مالی خیلی خیلی خوبی داشتن.....

تا اینجا کسی سوالی داره بپرسه.....

ادامه تایپک بعدی

۴ پاسخ

👌👌.

عزیزم ادامه داستان زندگیت تا جایی که یادمه تو اسباب کشی بودین پدرشوهرت اومد ناراحتتون کرد آره؟؟
کی بقیه شو میزاری

ایناروگفتی مهسا از شوهرت بنویس ازاونجایی ک خونتونودادین واسه ساخت وساز

مگه درس میدی کسی سوالی داره بپرسه😐

سوال های مرتبط

مامان اوین مامان اوین ۳ سالگی
مامانا اینقد اعصابم بهم ریخته که حساب نداره من پسرم ۵ سالشه به هرزبونی بگی بهش نقاط خصوصی بدن وگفتم اما خیلی مظلوم و اصلا نمیتونه از،خودش دفاع کنه جثش هم ریزه اولین دفعه که متوجه شدم که پسر خواهر شوهرم ۵یا۶ یال ازش بزرگتره دستمالی کرده با اون دعوا کردم با زبون خوش هم به پسرم گفتم اجازه،نده دیگه تا حدودی کمتر شد اگرم جایی احساس می‌کردم بارم بهش گوش زد میکردم که خصوصیه تا امروز که رفتیم خونه یکی از آشنا اینا تو اتاق بازی میکردن داداشمم با پسرم بود اون ۷ سالشه حس کردم یکم غیرنرمال به پسرم گفتم بیا کنار خودم بشین که میخوایم بریم بعد اومدیم تو ماشین با زبون خوش ازش تنهایی پرسیدم گفت هیچی دختره گلوم پ فشار می‌داده نمیزاشته بیام بیرون خصوصی رو هم دست میزده بعد من بهش گفتم من باتو دوستم هرمشکلی داره بهم بگو چرا ازخودت دفاع نمیکنی گفت یعنی چی گفتم یعنی احازه،نده کسی،بزنه اگرم بزرگتر بود نتونستی از مامان و باباکمک بگیر اینقدر عصبانی شدم یکم خوراکی گرفتم رفتم در خونه طرف دختر گفتم بیا خوراکی خریدم بعد بهش گفتم من با پسرم دوستم نبینم دوباره از این غلطا کردی همه راه و امتحان کرده بودم گفتم شاید اینجوری پسرم اعتماد کنه اینقدر اعصابم بهم ریخته که حد و حساب نداره چیکار کنم یه پسر نباید اینجوری باشه آخه شوهرمم اخلاق ورفتار مثل پسرم کم رو خجالتی اصلا من یه چیزی،میگم شما یه جیزی میشنوید