مکالمات ما ظهرا شبا :
مامان :بیا بخوابیم وقت خوابه ساعت ۲ شد
محمدحسین :نه مامان نخوابیم دوسندارم
مامان :بیا برات قصه قلی رو بگم که دوسنداشت بخوابه (قصه من دراوردی میگم بهش )که بیاد رو پام فقط بخوابه اینجوری گولش میزنم
میاد میخوابه
براش میگم یکی بود یکی نبود یه پسره بود که اسمش قلی بود.....(اگر داستا میخوایید کامنت کنید 😅😅🫡)
میگمو تموم میشه
دوباره محمد حسین:من وقت خوابو دوسندارم 😫
من :اتفاقااااااااااااا مامان عاشق وقت خوابههههه😅😅😅😅😅😅😅
خلاصه با این پتوهاش رو پام جدل تا کم کم کوتاه میادو میخوابه 😅
#پسر من سه تا پتو داره
یه سبز که مال خودشه
یه قهوه ای که از خودش خونه مادر شوهرم بود اوردش
و یه پتو مسافرتی ام توماشین گذاشته بودم که اونم برداشت اورد اضافه کرد به بقیه ۵ تا هم متکا دور تشکش داره 🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄شماهم همینه اوضاعتون ؟؟؟؟؟خدایی قبلا بچه ها اینطور نبودن نوه داشتیم اینجور نمیکردن ولی پسر من خیلی داستان داره فکر کنم ژنتیک خیلی باعثش میشه 😑😑😑😑

تصویر
۸ پاسخ

قصه شو برای من بگو

میترسم یه چیزی بگم چشم بزنم دخترمو🤣🤣

دقیقا پسر منم همینه

عزیزم چه خوبه که جمله میگه قشنگ

دختر من میاد رو دستم میخوابه، دوتا قصه میگم خوابه بعدش😎

دخترمن باپتومشکل داره زمستون وتابستون جلودهن کولر باشه پتو بکشی روشو میندازه اونور جیغ میزنه پتوون وبرلی خوابیدن تا خونه خودمون باشه خودش ساعت ۱ بالش به دست نیادمنوبخوابون اکثرا کنارم درازمیکشه خوابش میبره گاهی روپا ولی جایی باشیم چون بقیه بچه هانمیخوابن بزورباید بخوابونیش

باز خوبه بالاخره می‌خوابه ساعت چندبیدارمیشه؟

پسر من
نه میخابم نه میخورم نه میام نه میدم نه نه نه نه😑🤣🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی ۲ سالگی
ادامه تایپک علیرضا پارت ۲


علیرضا ساکن یکی از شهر های مرزی بود من اهل تبریز حدود ۳ ۴ ساعت فاصله بود علیرضا متولد ۷۲ بود من ۷۵ تفاوت سنی مون خیلی کم بود دوستی ما ۶ سال طول کشید تقریبا میشه گفت باهم بزرگ شدیم.....
اول آشناییمون یه اکیپ ۶ نفره بودیم من و دوستم نیلوفر و دخترعموش لیلا
و دوست پسر دوستم فرهاد
و دوست پسر لیلا محسن که میشد پسرخاله علیرضا اصلا من توسط لیلا و محسن با علیرضا آشنا شدم...
ما ۶ تا بیشتر اوقات باهم بیرون و گردش میرفتیم البته با اطلاع مامان دوستم اما یک مدت بعد من کم کم ماجرای دوستیم با علیرضا رو به مامانم گفتم و برخلاف تصورم مامانم بجای دعوا و مخالفت خیلی روشنفکرانه باهام رفتار کرد و خواست که علیرضا رو ببینه ما بیرون قرار گذاشتیم و مامانم علیرضا رو دید و باهاش صحبت کرد و ازش خیلی خوشش اومد دید خیلی پسر خوب و خانواده داری هست همچنین از مامان دوستم لیلا که همشهری شون بود حسابی تحقیق کرد و اونم حسابی تعریف کرد وقتی مامانم خیالش راحت شد اجازه داد که با علیرضا حرف بزنم و ارتباط داشته باشم‌ البته همیشه در حد و حدود و چهارچوب...!
از طرف علیرضا همه خانوادش من و میشناختن من با زن داداشش حسابی دوست شده بودیم خاله ها عمه هاش مادربزرگ و پدربزرگ و....
همه میدونستن علیرضا و من همدیگرو خیلی میخوایم....

یادم رفت بگم علیرضا و داداش بزرگترش مادرشونو تو بچگی از دست دادن و پیش مادربزرگ و پدربزرگشون بزرگ شدن
پدرش هم ازدواج کرده بوده و از خانم دومش یه دختر و پسر داشت.....

پدر علیرضا تاجر بود و وضع مالی خیلی خیلی خوبی داشتن.....

تا اینجا کسی سوالی داره بپرسه.....

ادامه تایپک بعدی