۹ پاسخ

ن خوب کردی تازه تو‌جم باید میگفتی حق نداری اینطور حرف بزنی پسرت بفهمه پشتشی

نه خوب کردی
تحت هر شرایطی باید پشت بچت باشی

کار خیلی خوبی کردی نباید کسی به بچه خودمون جلو خودمون اینجوری کنه

من تازه اگه دوست من با بچه ام اين كارو بكنه باهاش برخورد مىكنم

سلام عزيزم اولا كه كار دوستتون بسيار اشتباه بوده بچه ها تا ٣/٥ متوجه نمىشن از قصد انجام نداده روانشناسهاى كودك مىگن تو جمع اصلا بچه هارو اجبار نكنيد به عذرخواهى

بنظرم زدن کلا خوب نیست بنظرم حق با جفتتون بوده

خوب کردی گفتی ، هم تو مادری هم اون
حق با جفتتون بوده

خیلی خوب رفتار کردی همین که بهش گفتی هم عالیه

اول بچه با بچه دعوا میکنن دنیا بچگی بع مادرها هیچ ربطی ندارن دعوا میکنن باز آشتی میکنن رفتار اونم خانم خیلی اشتباه بود بچه ها تو دنیا بحث بچگی دعوا بچگی رشد میکنن جز زندگیشون هست

سوال های مرتبط

مامان اوین مامان اوین ۳ سالگی
مامانا اینقد اعصابم بهم ریخته که حساب نداره من پسرم ۵ سالشه به هرزبونی بگی بهش نقاط خصوصی بدن وگفتم اما خیلی مظلوم و اصلا نمیتونه از،خودش دفاع کنه جثش هم ریزه اولین دفعه که متوجه شدم که پسر خواهر شوهرم ۵یا۶ یال ازش بزرگتره دستمالی کرده با اون دعوا کردم با زبون خوش هم به پسرم گفتم اجازه،نده دیگه تا حدودی کمتر شد اگرم جایی احساس می‌کردم بارم بهش گوش زد میکردم که خصوصیه تا امروز که رفتیم خونه یکی از آشنا اینا تو اتاق بازی میکردن داداشمم با پسرم بود اون ۷ سالشه حس کردم یکم غیرنرمال به پسرم گفتم بیا کنار خودم بشین که میخوایم بریم بعد اومدیم تو ماشین با زبون خوش ازش تنهایی پرسیدم گفت هیچی دختره گلوم پ فشار می‌داده نمیزاشته بیام بیرون خصوصی رو هم دست میزده بعد من بهش گفتم من باتو دوستم هرمشکلی داره بهم بگو چرا ازخودت دفاع نمیکنی گفت یعنی چی گفتم یعنی احازه،نده کسی،بزنه اگرم بزرگتر بود نتونستی از مامان و باباکمک بگیر اینقدر عصبانی شدم یکم خوراکی گرفتم رفتم در خونه طرف دختر گفتم بیا خوراکی خریدم بعد بهش گفتم من با پسرم دوستم نبینم دوباره از این غلطا کردی همه راه و امتحان کرده بودم گفتم شاید اینجوری پسرم اعتماد کنه اینقدر اعصابم بهم ریخته که حد و حساب نداره چیکار کنم یه پسر نباید اینجوری باشه آخه شوهرمم اخلاق ورفتار مثل پسرم کم رو خجالتی اصلا من یه چیزی،میگم شما یه جیزی میشنوید
مامان ماهک مامان ماهک ۲ سالگی
تجربه ی از پوشک گرفتن :
امروز تقریبا شد ۹ روز که شروع کردم
هر چقدر که جایزه دادم و با ملایمت رفتار کردم و مهربون و صبور بودم فایده نداشت زیاد ...
واقعا به این پی بردم که بچه با بچه خیلی فرق داره
من با زبون خوش و با داستان و شعر هردفعه توضیح دادم براش لجبازی کرد و به بازی و مسخره بازی گرفت و می‌گفت نه جای جیش تو پوشکه تو دستشویی کار بدیه ...
جدی رفتار کردم😬🙂 جایزه رو همچنان دادم و تشویق همیشه بود
ولی دیگه جدی و منطقی رفتار کردم و حرف زدم خیلی جدی گفتم وقتی تو شلوار جیش میکنی من ناراحت میشم خیلی کار بدیه و فلان
هر دفعه توضیح دادم تنبیه هم کردم (شاید شما با من مخالف باشید )مثلا تو شلوار پی پی کرد تنبیه کردم و خوراکی ندادم بهش بخوره چون کار بدی بود و مامان ناراحت میشد خونه کثیف میشه ..
نتیجه چی شد؟ از دیروز هروقت جیش داره خودش میاد میگه مامان من جیش دارم ...
امروز پنج ساعت تو راه بودیم تو ماشین و پوشکش کرده بودم هرچقدر اصرار ‌ التماس که جیش کن تو پوشک اصلا اشکالی نداره
قبول نکرد می‌گفت کار بدیه باید تو دستشویی جیش کنم آخر یه دستشویی پیدا کردیم که تمیز بود بردمش جیش کرد
من که از کار خودم خیلی راضی بودم ...
این تجربه ی من بود
مامان چغاله بادوم مامان چغاله بادوم ۲ سالگی
دیشب خیلی احساس رضایت از تمام تلاشهام کردم
لا اقل احساس کردم تلاشام در مورد تقویت اعتماد بنفس پسرم نتیجه داد شایدم این فقط بخاطر عشق مادرانس که منو انقدر خوشحال و راضی کرده
پسر من خیلی دوچرخه دوست داره ولی من میخواستم یه مقدار عاقل تر و توانا تر بشه بعد براش بخرم اینجوریه که تو پارک خیلی دوچرخه ها چشمشو میگیره
دیشب تو پارک یه دوچرخه نارنجی دید گفت میخوام سوارش بشم مامان
منم که اصلا حوصله نداشتم گفتم مال ما نیست ( مثل همیشه)
گفت بریم اجازه بگیریم و اگر اجازه داد سوار شم ( قانون همیشگی)
گفتم باشه برو خودت بگو
اینجاش خیلی منو خوشحال کرد من رفتم به مادر بچه سلام کردم و پسرمم به دختر بچه گفت سلام وقتی جواب سلام دادن پسرم بدون کمک من و دخالت و حرف من به دختر بچه گفت اجازه میدی من از دو چرخت استفاده کنم و سوارش بشم و اون هم قبول کرد
این منو خیلی شاد کرد که پسرم اعتماد بنفس داشت که خودش حرفشو بزنه و مودبانه تقاضا کنه
انقدر خوشحالم که امروز رفتیم براش دوچرخه بخریم 😂
مامان پسر وروجک مامان پسر وروجک ۲ سالگی
پسرم مادرت سرشار از احساسات و واکنش های انسانیست
دردانه من من کوله باری از آسیب های تربیت آبا و اجدادی خود را با تمام سنگینی اش حمل میکنم پسرم وقتی با تو در جاده زندگی قدم میزنم بهم حق بده نتونم پا به پای تو قدم بردارم کوله پشتی خیلی خیلی سنگینه نمیخوام کوله پشتی رو بهت بدم چون چیزای خوبی نیست هرچند تو بعضی موقع ها با شیطنتت خسته ام میکنی و دستم بدرون اون کوله رفته و وزنه ای رو به تو انتقال خواهم داد ولی دردم بیشتر خواهد شد چون قرار نیست تو گیرنده این کول پشتی باشی مامانت اصلا دلش نمیخواد اون کوله پشتی رو بهت بده پسرم منو بابت تمامی اون وزنه ها که پشت تورا سنگین کرد ببخش من می‌پذیرم که تو این برهه از تاریخ خسته ام من می‌پذیرم که خنجر های درونم از نسل قدیم درد داره زجر داره من این احساس رو می پذیرم ولی بهت قول می‌دم تمامی تلاشم رو خواهم کرد که در این جاده ی گل آلود که پایم رو بسختی از درونش بیرون می کشم قول می‌دهم در این هوایی که بی رحمی هایش ریه هایم را می‌سوزاند قول می‌دهم علارغم زنجیر و گوی های سنگینی که از پشت به خودم می‌کشانم تو را همراهی کنم عاشقانه و تا آنجا که می‌توانم کوله بارم رو پیش خودم نگه میدارم تا تو سبکبال پرواز کنی به سمت رویاها و آرزوهایت به سمت زندگی و زیبایی هاش شاید جلوتر از این آبادی ای باشد که آنچه مادرت ندید تو آنجا نظاره گر باشی ولی هر جا که هستی بدون مادرت عاشقته
بابت دیروز مرا ببخش
میدانم که حق دارم خشمگین باشم حق دارم خسته باشم ولی حق ندارم به بی پناهترین فردی که پناهش منم فریاد بزنم مرا ببخش
(بعد از دوماه تلاش برای فروخوردن خشم و صبوری کردن دیروز بالاخره شکست خوردم )
مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 ۳ سالگی
چه خبرا خوبین ؟
دخترم این موقع خوابیده شبی پدر منو دربیاره
بچه ها ما یه دختر همسایه داریم پنج سالشه
میاد خونه ما با کل وسایل دختر من بازی می‌کنه ولی هیچ کدوم از وسایلش رو دست دختر من نمیده همیشه کارش همینه دفعه پیش اومده بود خونه ما قشنگ یک ساعت بازی کرد موقع رفتنش دخترم خیلی گریه کرد باهاش بره مجبور شدم بفرستم باهاش بره بعد پنج دقیقه خودم دم در بودم دخترمو از خونه انداخت بیرون درم بست
چند روز پیشم بازم یه لحظه دخترم رفت پیشش دیدم جیغش در اومده خیلی گریه کرد بعد که آروم شد گفت منو زده
باز امروز مامانش زنگ دخترم بیادخونتون اومد یه دوساعتی بازی کرد
ولی خودش اصلا اسباب بازی هاشو دست دختر من نمی‌ده به هیج وجه من سر همین موضوع قطع رابطه کردم با مامانش چون مامانش میگه بچه باید هنر نه گفتن بلد باشه
اون موقع که دختر من یک سالش بود یه سه چرخه داشت چند بار دختر من دست زد بهش دخترش جیغ میزد که دست نزن به سه چرخه ام من دخترمو با کالسکه برده بودم تو کوچه دخترش داشت با کالسکه دختر من بازی میکرد دختر منم سوار سه چرخه اش شد تا دید دختر من سوار شده سریع جیغ داد که پیاده شو من هر کاری میکردم دخترم نمیومد پایین مامانشم اصلا نگفت که مامان نی نیه تو هم داری با کالسکه اون بازی خدا شاهده یک کلمه از دهن این زن در نیومدکه بگه بزار یه ذره بازی کنه منم زوری بچمو پیاده کردم آوردمش خونه دیدم دخترش زودتر از ما در حیاط وایستاده که بیاد خونمون 🤦
منم بهش گفتم برو خونتون تو بی ادبی دختر من با تو بازی نمیکنه مامانش تا مدت ها قهر بود که بچمو تو خونه راه نداده
به جاریمم گفته من نمی تونستم به بچم چیزی بگم اعتماد به نفسش میموده پایین
باز دوباره امروز خیلی شیک بچشو فرستاده خونه ما