۱۵ پاسخ

وا حداقل اخم میکردی تخس میشدی ..براشون غادت میشه بچت سرخوده بارمیاد

شوخی میکرده دیکه

باذگفتن کر و لال و اینا بچه تو کر و لال دور از جون نمیشه ولی برات چون مهمه بچه باادب بار بیاد تو از بالا به عمه هههه بگو عمه جون شاهان میشنوه ولی شیطونی امان نمیده بهش و خودت مودب دوباره به شاهان بگو برو اون طرف تر
تا یاد بگیره با بچه بااحترام صحبت کنه

ناراحتی ندارن فردا برو پیشش بگو از حرفایی که با شاهان دیروز گفتی خیلی ناراحت شدم دیگه تکرار نکن وگرنه مجبور میشم نزارم بچه بیاد اینطرفا تااحترامشو حفظ کنی خلاص

بچه ات که به حرف زدن افتاد یادش بده هر چی گفت جوابش بده

نذار بچت بره پیش شون هرجور شده پیش خودت نگهش دار

ای بابا عین خواهرشوهر عوضی من ۵۰ سالشه مجرده نفهمه یهو یه چی میگه رفته بودیم مهمونی دختر جاریم ۹ ماه از دخترم بزرگتره اون مغروره با دخترم بازی نمکنه دخترمنم اجتماعی ومهربون دخترم هی بهش میگفت آجی فلان آجی بمان... اونم محل نمیداد بعد خواهرشوهر هر هر میخندید میگفت نگاه کن بزرگه کوچیکه رو ادم حساب نمیکنه خیلی بهم برخورد خواستم جوابشو بدم دیدم خورد میشه تو جمع ولی از اون وقت تا دیگه خیلی روابطم باهاشون کم کردم هم خودم هم دخترم دیر به دیر میریم

ایندفعه که گذشت لطفا دفعه بعد قهوه ایش کن

از این ب بعد با خودت تمرین کن دیگ نزار هرکی هر گوهی ک دلش میخواد و بخوره اونم ب بچت بخواد چیزی بگه

😡😡😡😡😡😡

خودتو سرزنش نکن عزیزم مطمعنن اگه یه درصد حس میکردی ک لحنش خیلی تنده همون لحظه جوابشو میدادی ، دفه بعد ک تکرار شد جوابشو بده بزار لال شه دیگه

اشکال نداره بگو اون دفعه هم گفتی چیزی نگفتم ولی شاهان به عمه بگو خودتی کر

اشکال نداره گلم ناراحت نباش جواب ابلهان خاموشیست

منم همینجوریم فقط واسه شوهرم زبون دارم جواب هیشکیو نمیتونم بدم مثل خودش

با همسرت صحبت کن خودش مشکلو حل کنه

سوال های مرتبط

مامان شایان مامان شایان ۲ سالگی
#فرزند پروری # فرزند پروری#پسر بچه# دختر بچه # فرزند پروری

بچه ها میخوام اتفاقی ک دیروز از سر گذروندم رو بهتون بگم فقط خدا رحم کرد امیدوارم شما هم هواستون جمع هرچند میدونم خودتون عاقلید دیروز پسرمو بردم پارک بعد یه خانم ک رو بنده زده بود با یه دختر بچه تقریبا پنج ساله اومدن نشستن رو صندلی من همیشه در هر حالی کنار شایان هستنم میتونه ازسر سره برا بالا تاب بازی کنه ولی خب نزدیکشم ک هواسم بش باشه خلاصع خانما رو بندشو زد بالا اومد نزدیک منو شروع کرد حرف زدن بچشم داشت بازی مسکرد حالا نمیدونم بچش یود یا ن خلاصه دختره بعد چند دیقه گفت مامان دلم درده مامانش گفت بیا بشین بکم بهت اب بدم من اب شایان یادم رفته بود بیارم یهو شایان گفت مامان اب بده گفتم خب بیا بریم سوپر مارکت برات بخرم خانمخ اصراررر ک ن بیا از ابن اب بخوره گفتم ن عزیزم نمیتونی اب دهنی ب پسرم بدم غیر بهداشتی گفت خب من می مونم پیش بچه ها تو برو برا بچت اب بخر بیا:/ شاخکام پرید گفتم ن ممنون باپسرم میریم میخرم مبایم دوبازه گفت ن چرا انقد اصرار میکنی برو بخر هواسم بشون هس من یه لحظه مشکوک شدم گفتم ن ممنون یه پرایدم اون ورتمون واستاده بود دوتا اقا داخلش بودن هی نگا خانمه میکردن خلاصه من تا خواستم برم خانمه دسم گرفت یه لحظه انگار با تهکم گفت خب گناه دازه بچه کجا گرما میبریش ای همه راه بعد دید تجب کردم لحنش مهربون کرد گفت ن خب گفتم گناه داره گفتم ول کن دستمو ببینم برو کنار سریع رفتم خیابونم شلوغ شد دیگه ترفتم سوپر مارکت سریع رفتم خونه واقعا ترسیدم خواهش میکنم به هیییچ کس اعتمادی نکنید پچتون دست هیچکس نسپارید من میگم اصلا اون قصدی نداشت ولی این همه اصرارش منو ب شک انداخت خلاصه هواستون باشه
مامان اوین مامان اوین ۳ سالگی
مامانا اینقد اعصابم بهم ریخته که حساب نداره من پسرم ۵ سالشه به هرزبونی بگی بهش نقاط خصوصی بدن وگفتم اما خیلی مظلوم و اصلا نمیتونه از،خودش دفاع کنه جثش هم ریزه اولین دفعه که متوجه شدم که پسر خواهر شوهرم ۵یا۶ یال ازش بزرگتره دستمالی کرده با اون دعوا کردم با زبون خوش هم به پسرم گفتم اجازه،نده دیگه تا حدودی کمتر شد اگرم جایی احساس می‌کردم بارم بهش گوش زد میکردم که خصوصیه تا امروز که رفتیم خونه یکی از آشنا اینا تو اتاق بازی میکردن داداشمم با پسرم بود اون ۷ سالشه حس کردم یکم غیرنرمال به پسرم گفتم بیا کنار خودم بشین که میخوایم بریم بعد اومدیم تو ماشین با زبون خوش ازش تنهایی پرسیدم گفت هیچی دختره گلوم پ فشار می‌داده نمیزاشته بیام بیرون خصوصی رو هم دست میزده بعد من بهش گفتم من باتو دوستم هرمشکلی داره بهم بگو چرا ازخودت دفاع نمیکنی گفت یعنی چی گفتم یعنی احازه،نده کسی،بزنه اگرم بزرگتر بود نتونستی از مامان و باباکمک بگیر اینقدر عصبانی شدم یکم خوراکی گرفتم رفتم در خونه طرف دختر گفتم بیا خوراکی خریدم بعد بهش گفتم من با پسرم دوستم نبینم دوباره از این غلطا کردی همه راه و امتحان کرده بودم گفتم شاید اینجوری پسرم اعتماد کنه اینقدر اعصابم بهم ریخته که حد و حساب نداره چیکار کنم یه پسر نباید اینجوری باشه آخه شوهرمم اخلاق ورفتار مثل پسرم کم رو خجالتی اصلا من یه چیزی،میگم شما یه جیزی میشنوید
مامان چغاله بادوم مامان چغاله بادوم ۲ سالگی
دیشب خیلی احساس رضایت از تمام تلاشهام کردم
لا اقل احساس کردم تلاشام در مورد تقویت اعتماد بنفس پسرم نتیجه داد شایدم این فقط بخاطر عشق مادرانس که منو انقدر خوشحال و راضی کرده
پسر من خیلی دوچرخه دوست داره ولی من میخواستم یه مقدار عاقل تر و توانا تر بشه بعد براش بخرم اینجوریه که تو پارک خیلی دوچرخه ها چشمشو میگیره
دیشب تو پارک یه دوچرخه نارنجی دید گفت میخوام سوارش بشم مامان
منم که اصلا حوصله نداشتم گفتم مال ما نیست ( مثل همیشه)
گفت بریم اجازه بگیریم و اگر اجازه داد سوار شم ( قانون همیشگی)
گفتم باشه برو خودت بگو
اینجاش خیلی منو خوشحال کرد من رفتم به مادر بچه سلام کردم و پسرمم به دختر بچه گفت سلام وقتی جواب سلام دادن پسرم بدون کمک من و دخالت و حرف من به دختر بچه گفت اجازه میدی من از دو چرخت استفاده کنم و سوارش بشم و اون هم قبول کرد
این منو خیلی شاد کرد که پسرم اعتماد بنفس داشت که خودش حرفشو بزنه و مودبانه تقاضا کنه
انقدر خوشحالم که امروز رفتیم براش دوچرخه بخریم 😂