پسرم مادرت سرشار از احساسات و واکنش های انسانیست
دردانه من من کوله باری از آسیب های تربیت آبا و اجدادی خود را با تمام سنگینی اش حمل میکنم پسرم وقتی با تو در جاده زندگی قدم میزنم بهم حق بده نتونم پا به پای تو قدم بردارم کوله پشتی خیلی خیلی سنگینه نمیخوام کوله پشتی رو بهت بدم چون چیزای خوبی نیست هرچند تو بعضی موقع ها با شیطنتت خسته ام میکنی و دستم بدرون اون کوله رفته و وزنه ای رو به تو انتقال خواهم داد ولی دردم بیشتر خواهد شد چون قرار نیست تو گیرنده این کول پشتی باشی مامانت اصلا دلش نمیخواد اون کوله پشتی رو بهت بده پسرم منو بابت تمامی اون وزنه ها که پشت تورا سنگین کرد ببخش من می‌پذیرم که تو این برهه از تاریخ خسته ام من می‌پذیرم که خنجر های درونم از نسل قدیم درد داره زجر داره من این احساس رو می پذیرم ولی بهت قول می‌دم تمامی تلاشم رو خواهم کرد که در این جاده ی گل آلود که پایم رو بسختی از درونش بیرون می کشم قول می‌دهم در این هوایی که بی رحمی هایش ریه هایم را می‌سوزاند قول می‌دهم علارغم زنجیر و گوی های سنگینی که از پشت به خودم می‌کشانم تو را همراهی کنم عاشقانه و تا آنجا که می‌توانم کوله بارم رو پیش خودم نگه میدارم تا تو سبکبال پرواز کنی به سمت رویاها و آرزوهایت به سمت زندگی و زیبایی هاش شاید جلوتر از این آبادی ای باشد که آنچه مادرت ندید تو آنجا نظاره گر باشی ولی هر جا که هستی بدون مادرت عاشقته
بابت دیروز مرا ببخش
میدانم که حق دارم خشمگین باشم حق دارم خسته باشم ولی حق ندارم به بی پناهترین فردی که پناهش منم فریاد بزنم مرا ببخش
(بعد از دوماه تلاش برای فروخوردن خشم و صبوری کردن دیروز بالاخره شکست خوردم )

تصویر
۶ پاسخ

واقعا منمن. وقته فریاد ممنوع کردم نق ممنوع غر ممنوع تهدید جملات منفی ممنوع کردم تاثیرش رو دارم میبینم گاهی مقصر بود چون نمیخواستم قبول کنم که این فقط یه بچه ست .

هعی چقد حرف دلمو زدی ک نمیتونستم ب زبونشون بیارم..

چه کتابایی خوندی و روت تاثیر گذاشته؟

من کوله پشتی و حمل نکردم ...هر چیزی که آزارم میداد یا احتمال آزار دادن دخترم و میده گذاشتم کنار ...نه میزارم خستگی و فشار روحی این روزا روش تاثیر بزاره ...دیگه تقریبا همه اطرافیان میدونن که من چقدر رو روحیه دخترم حساسم ..هرجا میرم اونام دیگه تغییر رفتار میدن میدونن که باید به دختر من احترام بزارن ...خیلی سخته ..ولی تا الان یکبارم دعواش نکردم ..سعی کردم جلو تروما کودکی خودمو بگیرم فوقالعاده کار سختیه...ولی باور دارم عشق و محبت معجزس..

عزیزم این رونوشت هست یا خودت نوشتی؟

کاش منم میتونستم خودموکنترل کنم هرکاری میکنم نمیشه ایناهمه آسیب هاسرزنش هایی بوده که خودماتوکودکی دیدیم😔😭

سوال های مرتبط

مامان پسر وروجک مامان پسر وروجک ۲ سالگی
بچه ها یادتون باشه ما هرچقدر هم تلاش کنیم هیچ بچه ای بدون طرحواره یا بدون تروما نیست یعنی شما تو کل جهان بگردید حتی روانشناس را هم ببینید و چه حتی بچه هاشون رو ببینید نمیتونید ببینید که تروما ندارن همه آدما طرحواره و تروما رو دارن من هرچقدر هم تلاش کنم نمیتونم بگم بچه ام بدون طرحواره بزرگ میشه هر انسانی حداقل 5 طرحواره درونش شکل میگیره کجا مشکل سازه اینکه با هم در تناقض باشن اونجا که تعدادشون زیاد شه اینا حرف من نیست حرف روانشناسی و سالیان سال تحقیقه
پس از این حالت کمال‌گرایی در بیایید بپذیرید که شما هم انسانیت و تلاش کنید هر روز بهتر از دیروز باشید خودتون گیر نگه ندارید تو حس عذاب وجدان و حس بد رو تو خودتون نگه ندارید هیچ مادری نمیتونه ادعا کنه من هیچی تو چنته ام برای انتقال طرحواره و تروما ندارم اونی که میگه ندارم یا با خودش صادق نیست یا خودش نمیدونه چه طرحواره هایی به همراه داره خودتون رو با دیگران مقایسه نکنید همینکه تلاش کنین خودتون هر روز بهتر از دیروز باشید شادترین بچه رو در زندگیتون خواهید داشت
همه ی نا آدما پر از نواقصی همه همه همه..دنبال مادر بی ایراد نباش
حالا من تروما ممکنه خشم باشه
یه مادر دیگه تروما چیز دیگه ای
ولی اون کوله پشتی نمیتونه خالی باشه اینو 99 مطمئنم
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
یه مدته که بخاطر بی اشتهایی و هیچی نخوردن هانا خیلی عصبی و کم حوصله شدم..این که با تمام خستگیام پا میشم براش غذایی که دوست داره رو میپزم اما حتی نگاهشم نمیکنه خسته ترم میکنه و واقعا به قول شوهرم غمباد میکنم...حالم از این دنیا و زمونه و شرایط زندگی های سختمون هم گرفتس...دیشب رفتیم جایی مهمونی و از لحظه ورود هانا یهو چسبید تو بغل باباش و دیگه پایین نیومد بعدم خودم به زور بردمش داخل اتاق و باهاش کلی حرف زدم ترسیده بود از آقای صاحب خونه که قبلا هم بارها دیده بودش...هرکاری کردم نه تنها آروم نشد و از بغلم پایین نیومد شروع کرد با آخرین توان گریه کردن و داد و بیداد...عمه ش اونجا بود همه اومدن و باهاش حرف میزدن اما هیچ فایده ای نداشت...دیگه یه لحظه از شدت عصبانیت و برافروختگی داد زدم سرش و با ناراحتی از بغلم گذاشتمش پایین و اونم بلندتر اشک میریخت تا اینکه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم...از خودم بدم اومد که بعد اون همه همدلی و آرامش دادن بهش اون حرکت آخر چی بود...روز قبلش هم بخاطر اینکه دهنشو بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی باز نکرد و غذا بخوره سرش داد زدم...اونم منی که با تمام وجود مخالف تهدید و داد زدن سر بچه ام...دیشب های های اشک ریختم چرا نمیتونم رو خودم تسلط داشته باشم..گناه اون طفل معصوم چیه من مسئولم در برابر تمام رفتارهای خودم....😒😒