۶ پاسخ

آخی عزیزم خداراشکر بخیر گذشته دلم واسه باباتون هم خیلی سوخت چه کشیده از ترس واسترس

خدارو شکر بخیر گذشت، طفلی بابات.
منم چند روز پیش با مامانم و خواهرم رفتیم بیرون ، مامانمو دخترم جلو تر رفتن، من داشتم ماشین پارک می‌کردم. با خواهرم پیچیدیم تو کوچه دیدم مامانمو و دنیز کف کوچه هر کدوم یه طرف خورده بودن زمین ، خواهرم پیر شده فقط می‌خندید ولی من واقعا نگرانشون شدم ، مامانمم که تو اوج درد فقط به خودش ناسزا میگفت به خاطر اینکه باهم خوردن زمین

صدقه بده

وای چه صحنه بدی باز خداروشکر بخیر گذشته

بخیر گذشت چقدر بد

چرا بابات گفت دیگه نمیام ؟

سوال های مرتبط

مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
کلا تو خونه م. جایی نیس برم. شوهرم وسیله ندارع میگه با موتور زشته ....فقط خونه مامانم دارم اونجام ازبس پسرم بد هست کسی نیست باهاش بازی کنه ....خواهرم بچه هاش نمیاره یا کم میاره خونه مامانم. پسر شش سالع م ب شدت شلوغ هست بلند حرف میزنه صدا آژیر در میاره جیغ میزنه امروز صبح خاستم بریم پیش مامانم بدو بدو رفت تو تاکسی نشسته ماهم هنوز سوار نشدیم در قفل کرده بلند می‌خندید رسیدم خونه مامانم کاسه برداشته با ملاقه میزد پشت کاسه. دخترم از این اتاق می‌کشه این ور اون ور کردن دخترم میگیره میشینه رو دخترم میگه بالشت. ده بار ب مامانم میگه خوراکی، سر سفره غذا بلند حرف میزنم غذاش تند میخوره بکناار منم زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت نمیاد پیش بچها دخترش 11سالشه گفت میخایم بریم خونه دایی شوهرم. خب واقعا راست گفت. منم دیگه خودم بچهام گرفتم. ظهر پسرم نزاست بخابم ازبس بپر بپر میکرد دیگه عصرم ازبس شروع کاری کرد خواهرش زد. بابام اذیت کرد اومدم خونه زنگ گوشی دختر خواهرم زدم گفتم کجایی گفت مامانم رفت خونه دایی بابام من پیش عمم بعد زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت کجاست اونم بردید باخودتو ن گفت آره. منم گفتم خواهر من که نمیخام بخورمش دخترت گفت پیشش عمم همین الان این پیام داد الان اومدم خونه شوهرم درک ندارن بچه چقدر اذیتم می‌کنه میگه وظیقت بچه جمع کنی. بچه بزرگ کنی دلم گرفت
مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 ۲ سالگی
مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 ۲ سالگی
اشکام داره میریزه وقتی تایپ میکنم قبل غذا گفتم میوه بیارم بخوریم یکم تا میوه رو گذاشتم داخل ظرف رفتم چاقو بیارم یهو دیدم پسرم رنگش کبود شده انگاری چیزی گلوش گیر کرده 😭😔 همسرم کنار تلویزیون بود سریع رفتیم پسرم و برگردوندیم همسرم زد چندبار پشتش ولی همچنان کبود بود پسرم منم فقط صلوات می‌فرستادم و گریه میکردم🥹😭همسرم میگفت بده بیرون
ولی نمیتونست بده بیرون خلاصه پسرم رنگش برگشت
به همسرم گفتم بلندشو بریم پیش تل گیر این هسته زردآلو گیر کرده گلوش همسرم گفت نه بابا اگه هسته بود که دور از جون خفه میشد... گفتم من مطمئنم که هسته اس از من اصرار از همسرم انکار که نه هسته نیس 😔نمیدونم چطور آماده شدیم رفتیم تو راه دیدیم ترافیک منم فقط دارم گریه میکنم و صلوات حضرت زهرا میفرستم همسرمم گاز داد سریع برسیم قبل اینکه بریم زنگ‌ زدم به خانم تل گیر که همسرش جواب داد گفت بله گفتم ببخشین حاج خانم نیستن؟داشتم گریه میکردم گفت دخترم آروم باش چی شده
گفتم پسرم زردآلو خورد هسته گیر کرده گلوش
گفت دخترم غیر ممکنه هسته بره گلو خفه میکنه آدمو😭
گفتم والا میدونم که چیزی هست گفت باشه ما بیدار میمونیم بیارین آقا پسرتون ...
مامان چغاله بادوم مامان چغاله بادوم ۲ سالگی
دیشب خیلی احساس رضایت از تمام تلاشهام کردم
لا اقل احساس کردم تلاشام در مورد تقویت اعتماد بنفس پسرم نتیجه داد شایدم این فقط بخاطر عشق مادرانس که منو انقدر خوشحال و راضی کرده
پسر من خیلی دوچرخه دوست داره ولی من میخواستم یه مقدار عاقل تر و توانا تر بشه بعد براش بخرم اینجوریه که تو پارک خیلی دوچرخه ها چشمشو میگیره
دیشب تو پارک یه دوچرخه نارنجی دید گفت میخوام سوارش بشم مامان
منم که اصلا حوصله نداشتم گفتم مال ما نیست ( مثل همیشه)
گفت بریم اجازه بگیریم و اگر اجازه داد سوار شم ( قانون همیشگی)
گفتم باشه برو خودت بگو
اینجاش خیلی منو خوشحال کرد من رفتم به مادر بچه سلام کردم و پسرمم به دختر بچه گفت سلام وقتی جواب سلام دادن پسرم بدون کمک من و دخالت و حرف من به دختر بچه گفت اجازه میدی من از دو چرخت استفاده کنم و سوارش بشم و اون هم قبول کرد
این منو خیلی شاد کرد که پسرم اعتماد بنفس داشت که خودش حرفشو بزنه و مودبانه تقاضا کنه
انقدر خوشحالم که امروز رفتیم براش دوچرخه بخریم 😂
مامان هامین و ماهوین مامان هامین و ماهوین ۲ سالگی
فرزند پروری
کودک
بچه
پوشک
خانوما من با پدر شوهرم حدود دو ماه پیش بحثم شد سر اینکه میخواستم پسرم تو دستشویی پی پی کنه اینم می‌گفت الان وقتش نیست بچه گریه میکنه گناه داره نباید گریه کنه بعدش ی لحظه صداشو برد بالا منم برگشتم گفتم صداتون برای بچه هاتو زنت خوشه ن من که عروسم از اونجا دیگه صحبت نکردیم با هم بعدشم که خبر می‌رسید بهم که پشتم صحبت کرده که اره این نمیزاره پسرم جواب تلفنمو بده .....بگذریم با مادرشوهرمم ده روز پیش دوباره بحثم شد اینم سر اینکه مبل هارو نشور فرش هارو نشور پسرم چک داره بدبختش کردی پسرم نداره از این حرفا منم گفتم زندگی خودمه من تصمیمات راجبش میگیرم ن شما پررو بازی در آورد اینم بگم که همسرم فوق العاده ولخرجه از هیچیش نمیزنه اما خب چک هاشم جور میشه اما دیر تر از موعد...من نمیخوام عید برم خونشون میگم باید بفهمن چجوری رفتار کننن اما همسرم میگه ولشون کن اونا همینجور بزرگ شدن بنظرتون برم؟اینم بگم ما تو یک ساختمون میشینیم متاسفانه