۱۸ پاسخ

سطح دغدغه هاش رو دوست داشتم …

خیلی ببخشید ولی اونجا چجوری نریدی از خنده واقعا من همچین صحنه ای ببینم از خنده قش میکنم😂😂😂

اصلا از اولم نباید محل می‌دادی😬😐
من ۴تا جاری از خودم بزرگتر دارم و اصلا تا حالا پسرم با بچه های اونا نرفته پارک
اصلا یه محله نیستیم و این نهایت خوشبختی😄

این از اولش دنبال بهونه بوده🤣🤣🤣

این دیگه چه سمی بود اول صبحی دیدم...
خاک تک سر عقده ایش

توروخدا بیا بازم از جاریت بگو بخندیم دور هم🤣

واای ج روانییی
سر صبی چ سمی خوندم😂😂🙁

بهش بگو وات د فاز😂

چه اُسکلیه

وااای چقدر بیخوده بگو گوشِت مشکل داره مگه زنیکه 😑اول برو شنوایی سنجی بعدا اون اخلاق عنتو درست کن بعد سعی کن بیای توی اجتماع بگردی
تااا میتونی از این آدم سم و بیخودو و انرژی منفی دوور شو این آدم حتی لایق هم صحبتی با شما نیس
حالا شما در حقش خوبی کردی به بچت گفتی به پسر عموتم بده
راستش خیلی جوش آوردم 😂😂😂عقدههه ای الحق که جاریه🤣

این یچیزی راجب این موضوع شنیده که آدم باید از حق بچش دفاع کنه و این حرفا
مثلا اومده اون حرکتو بزنه ولی متاسفانه💩💩💩

😂😂😂😂

شت🫤🫤🫤

وای چقد عنتر خانومه...

🙄🙄😑😑این آدم مریضه قطعا

چرا خب اصلا باهم رفتامد میکنین سوال اینجاس

وا خاکبرسر عغده ایش معلومه پر بوده واقعا

خدایا چجوری باهم رفت آمد میکنیین

نوشته همه دنیا ی طرف بچم ی طرف. 🤔🤔🤔

سوال های مرتبط

مامان اوین مامان اوین ۳ سالگی
مامانا اینقد اعصابم بهم ریخته که حساب نداره من پسرم ۵ سالشه به هرزبونی بگی بهش نقاط خصوصی بدن وگفتم اما خیلی مظلوم و اصلا نمیتونه از،خودش دفاع کنه جثش هم ریزه اولین دفعه که متوجه شدم که پسر خواهر شوهرم ۵یا۶ یال ازش بزرگتره دستمالی کرده با اون دعوا کردم با زبون خوش هم به پسرم گفتم اجازه،نده دیگه تا حدودی کمتر شد اگرم جایی احساس می‌کردم بارم بهش گوش زد میکردم که خصوصیه تا امروز که رفتیم خونه یکی از آشنا اینا تو اتاق بازی میکردن داداشمم با پسرم بود اون ۷ سالشه حس کردم یکم غیرنرمال به پسرم گفتم بیا کنار خودم بشین که میخوایم بریم بعد اومدیم تو ماشین با زبون خوش ازش تنهایی پرسیدم گفت هیچی دختره گلوم پ فشار می‌داده نمیزاشته بیام بیرون خصوصی رو هم دست میزده بعد من بهش گفتم من باتو دوستم هرمشکلی داره بهم بگو چرا ازخودت دفاع نمیکنی گفت یعنی چی گفتم یعنی احازه،نده کسی،بزنه اگرم بزرگتر بود نتونستی از مامان و باباکمک بگیر اینقدر عصبانی شدم یکم خوراکی گرفتم رفتم در خونه طرف دختر گفتم بیا خوراکی خریدم بعد بهش گفتم من با پسرم دوستم نبینم دوباره از این غلطا کردی همه راه و امتحان کرده بودم گفتم شاید اینجوری پسرم اعتماد کنه اینقدر اعصابم بهم ریخته که حد و حساب نداره چیکار کنم یه پسر نباید اینجوری باشه آخه شوهرمم اخلاق ورفتار مثل پسرم کم رو خجالتی اصلا من یه چیزی،میگم شما یه جیزی میشنوید
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
کلا تو خونه م. جایی نیس برم. شوهرم وسیله ندارع میگه با موتور زشته ....فقط خونه مامانم دارم اونجام ازبس پسرم بد هست کسی نیست باهاش بازی کنه ....خواهرم بچه هاش نمیاره یا کم میاره خونه مامانم. پسر شش سالع م ب شدت شلوغ هست بلند حرف میزنه صدا آژیر در میاره جیغ میزنه امروز صبح خاستم بریم پیش مامانم بدو بدو رفت تو تاکسی نشسته ماهم هنوز سوار نشدیم در قفل کرده بلند می‌خندید رسیدم خونه مامانم کاسه برداشته با ملاقه میزد پشت کاسه. دخترم از این اتاق می‌کشه این ور اون ور کردن دخترم میگیره میشینه رو دخترم میگه بالشت. ده بار ب مامانم میگه خوراکی، سر سفره غذا بلند حرف میزنم غذاش تند میخوره بکناار منم زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت نمیاد پیش بچها دخترش 11سالشه گفت میخایم بریم خونه دایی شوهرم. خب واقعا راست گفت. منم دیگه خودم بچهام گرفتم. ظهر پسرم نزاست بخابم ازبس بپر بپر میکرد دیگه عصرم ازبس شروع کاری کرد خواهرش زد. بابام اذیت کرد اومدم خونه زنگ گوشی دختر خواهرم زدم گفتم کجایی گفت مامانم رفت خونه دایی بابام من پیش عمم بعد زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت کجاست اونم بردید باخودتو ن گفت آره. منم گفتم خواهر من که نمیخام بخورمش دخترت گفت پیشش عمم همین الان این پیام داد الان اومدم خونه شوهرم درک ندارن بچه چقدر اذیتم می‌کنه میگه وظیقت بچه جمع کنی. بچه بزرگ کنی دلم گرفت
مامان ارتین مامان ارتین ۲ سالگی
امروز پسرمو بردم کوچه با بچه ها بازی کنه با پسر همسابمون داشت بازی میکرد من و زنه هم صحبت میکردیم اینا سنگ هی پرت میکردن بازی میکردن نمیدونم حالا اتفاقی یا از قصد پسرم سنگ پرت کرد خورد به پیشونی پسره اون ۴ سالش ایناست
پسره گریه کرد من هی رفتم پیشونی شو مالیدم گفتم ببخشید خاله بعد پسرمو دعوا کردم پسره رو بردم براش بستنی خریدم ساکت شد نشست خورد
حالا مامانش گریه میکرد میگفت وای خدا چیکار کنم اگه سرش چیژی شده باشه چی گفتم ن بابا نگا هیچی نشده ن کبود شده ن باد کرده بچه که ساکت شده تو هی اینجوری میکنی اون بدتر میترسه، میگف نهههه اگ بعدا بگه درد میکنه چیکار کنم، یه کوچولو اندازه یه نقطه خون اومده بود میگفت وای اگ خون داخل سرش مونده باشه ضربه مغزی شده باشه چی چیکار کنم😐 شوهرم بفهمخ میکشه ، کوچه قبلی مون یه پسره توپ زد سر پسرم شوهرم رفت جلو درشون،، میترسم حالا شوهرش بیاد جلو درمون😐
بعد زنه قیافه گرفت من هرچی خاستم بحث و عوض کنم اون بدون خدافسی رفت😐 انقد اعصابم خورد شد ب خودم قول دادم دیگ نبرم پسرمو کوچه
مامان چغاله بادوم مامان چغاله بادوم ۲ سالگی
دیشب خیلی احساس رضایت از تمام تلاشهام کردم
لا اقل احساس کردم تلاشام در مورد تقویت اعتماد بنفس پسرم نتیجه داد شایدم این فقط بخاطر عشق مادرانس که منو انقدر خوشحال و راضی کرده
پسر من خیلی دوچرخه دوست داره ولی من میخواستم یه مقدار عاقل تر و توانا تر بشه بعد براش بخرم اینجوریه که تو پارک خیلی دوچرخه ها چشمشو میگیره
دیشب تو پارک یه دوچرخه نارنجی دید گفت میخوام سوارش بشم مامان
منم که اصلا حوصله نداشتم گفتم مال ما نیست ( مثل همیشه)
گفت بریم اجازه بگیریم و اگر اجازه داد سوار شم ( قانون همیشگی)
گفتم باشه برو خودت بگو
اینجاش خیلی منو خوشحال کرد من رفتم به مادر بچه سلام کردم و پسرمم به دختر بچه گفت سلام وقتی جواب سلام دادن پسرم بدون کمک من و دخالت و حرف من به دختر بچه گفت اجازه میدی من از دو چرخت استفاده کنم و سوارش بشم و اون هم قبول کرد
این منو خیلی شاد کرد که پسرم اعتماد بنفس داشت که خودش حرفشو بزنه و مودبانه تقاضا کنه
انقدر خوشحالم که امروز رفتیم براش دوچرخه بخریم 😂