۹ پاسخ

ببین عزیزم
شوهرم اون قسمتی که بندش تنظیم داره رو قیچی زد یه بند دیگه وصلش کردیم که ازین حالت نشسته در بیاد که بچه نیوفته شمام همین کارو بکن

تصویر

نمیدونم چرا همه میگن بخر این تاب و
اما مرسی ک ب اشتراک گذاشتی قلبمم🥺🥺🥺🥰
الان پناه خانم حالش خوبه؟

پسر منم اینو داره از سه ماهگی هی میخوام نصب کنم هی کار پیش میاد نمیکنم
خدا رحم کرد بهتون
خوبه منم نصب نکردم

پسرمن یبار خواست خودشو بندازه پایین که منم یه پارچه برداشتم دوختم بالا سرش که وقتی خودشو با پاهاش هول میده باسر نیوفته

تصویر

مگه کمربند نداره؟

خداروشکر به خیر گذشت
عزیزم اصلا نباید بچه رو تنها بزاری خیلی خطرناکه مخصوصا از الان به بعد که هی کنجکاو تر میشن
من خودم هر وقت میرم دسشویی میزارمش جلوم درو نصفه می‌بندم که ببینمش البته نمیزارم هیچی ببینه فقط خودم میبینمش

خداروشکر به خیر گذشته
تابش به چی وصل بود؟
دلیل افتادنش چی بود؟
تاب پاره شد بود یا چی؟

یافطمه زهرا
بخدا خدا بهت بخشیده دخترتو ❤

شرمنده بابت حروف جا مونده😬😬

سوال های مرتبط

مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان مهبد مامان مهبد ۱۲ ماهگی
نصف شبی اومدم درد دل بعد مدت ها بچم بهتر خوابیده من نتونستم بخوابم بخاطر حرف مردم.... امشب رفتم مهمونی هی از بچه داریم ایراد گرفتن.... اا چرا بچت هنوز شیشه نمیگیره دستش بخوره.... گفتم خب بچم موقع شیر خوردن دوست داره ی پارچه بگیره تو دستش هی بازی کنه و پارچه رو بکشه رو صورتش یا سرشو بخارونه... گفتن خوب تو بهش یاد دادی گفتم نه ... من همش رو بالشش پارچه میزارم ک بالش کثیف نباشه خودش اینکارو یاد گرفت... بعد گفت بچه من از دو ماهگی خودش شیشه میگرفت... واای چرا پستونک میدی من ندادم میدونی چقدر سخته پستونک گرفتن..... بعدم براش عادت میشه... من ی نفر رو میشناسم بعد ۵۰ سال هنوز موقع خوای پستونک میخوره... مادرشوهرم هم گفت من اون موقع یواشکی میرفتم تو دستشویی مدرسه پستونک میخوردم... بچم زیاد دوست نداره فقط موقع خوابیدن پستونک میخوره اونم قبل خواب شب هم نمیخوره...... خودمم مامانم گفت پستونک تا دو سالگی خوردم پس چرا الان شصت نمیخورم.... اما خب از بچگی عادت داشتم ی بالش کوچولو رو بغل کنم بخوایم الانم بغل میگیرم....میگن بچه رو عادت ندی پتو یا بالش بغل کنا پسره بده ، براش میمونه.... خب من عادت نمیدم بعضی کارارو خودش دوست داره انجام میده..... از ساعت ۷ ونیم تا ۱۱ شب بچم بیدار بود و مدام تو بغل این و اون رفت خسته شده بود شروع کرده بود به گریه ... گفتن واااای چرا اینقدر گریه میکنه هرکی ی کاری میکرد دورش بچم بدتر میکرد سر آخر گفتم دور بشین رفتم تو اتاق تنها آرومش کردم ... لباس پوشوندم اومدیم خونه ی ربع تو ماشین بچم خوابید سرحال شد... بچم حتی موقع گریه هم پستونک نمیگیره اونا هی میاوردن میگفتن بنداز دهنش گفتم بابا بچم اینجور مواقع پستونک نمیخوره دور شین هم گریه میکنه هم خونتون گرمه