۶ پاسخ

من مامانم بینایی داره سالمم هست هیچ مشکلیم نداره تاالان یه ساعتم بچه مونگرنداشته شرایط همه گل وبلبل نیست عزیزم فکرنکن که مثلا توبدبخت ترین ادم دنیایی

من اصلا مادرم در قیدحیاط نیست که برا بچم ذوق کنه نامزد بودم مادرم فوت شد ن خونه ام اومد نه جهازمو دید نه دخترمو دید همش میگم آنیا کاش ممان جون تو می دید بعد میرفت ممان عاشق نوه هاش بود

خوب وقتی بچه رو میدی بغل مادرت خودت هم بشین کنارش بعد چند دقیقه بگیر ازمادرت بگو مامان جان بدین به من شما اذیت میشین

عزیز دلم شرایط همه یکی نیست. این که میگی اطرافیانت رو میبینی کمکی دارن وتو نداری رو با تمام وجودم درک میکنم. خود من قبل از زایمانم دو روز بیمارستان موندم مامانم نیومد یه سر بهم بزنه در حالی که تخت بغلیم ۸ نفر آدم دور سرش جمع شده بودن و قربون صدقش میرفتن.یه لحظه به خودم نگاه کردم دیدم تنهای تنهام خیلی دلم گرفت و گریه کردم. الان که دیگه پسرم نزدیک سه ماهشه یه بارم کسی نیومده کمکم. سر اسم گذاریش ۶ تا مهمون داشتم همه کاراشو خودم با شکم پاره کردم. همه همینیم ولی متاسفانه چشممون فقط اونایی که به نظرمون وضعشون بهتره و کمکی دارن رو میبینیم. توکلت به خدا باشه این روزا میگذره و شاید حتی یادتم نیاد.

عزیزم
درکت می کنم
ولی من خودم از اول با اینکه مادرم هست نمیذاشتم کاری بکنه خودم همه ی کارای بچم رو انجام میدادم

کلا آدم بتونه تنهایی زندگی و کاراش رو مدیریت کنه بهتر از اتکا به دیگرانه

همین چند روز پیش بیست و پنج نفر دعوتی داشتم اما اجازه ندادم کسی بیاد کمکم
اینجوری آدم به نظرم زودتر از بحران مادر شدن و مدیریتش خارج میشه

هی ی ی ی خواهر نگو دلم خونه
مامان منم31 ساله زمین گیره ما خواهرا نگهش میداریم الان از بعد چهل روز دخترم نوبت منه خونه منه حتی دستشویی بردنشم با منه نمیتونه دمپایی حتی بپوشه یاحتی خودشو بشوره علاوه براین کارا این که نمیتونه کمکم باشه که هیچ تازه همه مسئولیتاشم بامنه
دوماهه میخام برم م هامو رنگ کنم نمیتونم 😔😔😔

سوال های مرتبط

مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۳ ماهگی
واقعا اشتباه کردم دیروز با دخترم رفتم ختم عمه شوهرم
دیروز چهلم عمه شوهرم بود نمی دونم چی شد یهویی تصمیم گرفتم که برم هیچ کس هم بهم نگفت نرم رفتنم واقعا خریت بود چون هیچ کس هنوز دخترم رو ندیده بود به خاطر محرم هنوز هیچ کس واسه دیدنی نیومده بودن بعدشم که عمه ش فوت کرد همه دخترم رو بوسیدن چه مرد چه زن اصلا دوست نداشتم اینقدر آدم دور دخترم جمع بشن انگار اصلا بهش فکر نکرده بودم که چه اتفاق هایی قراره بیفته همه دورمون جمع شده بودن حالم از خودم بهم می خوره بعد مجلسم موقعی که اومدیم سوار ماشین شدیم نمی دونم یهو چی شد که اینطوری دخترم زد زیر گریه اصلا نفسش بالا نمی یومد هر کاری می کردم حتی سینمو نمی گرفت اصلا از روزی که به دنیا اومده بود تا حالا چنین گریه ای نکرده بود فکر کنم کل گریه های این مدتش اندازه همین یه گریه بود اصلا انگار یه اتفاقی براش افتاده بود هیچ جوره آروم نمی شد هر کاری خودم و مامانم و شوهرم کردیم آروم نشد واقعا گریه عجیبی بود
شوهرم پسرخالمه ،به خاطر خاله های فضولم که حرف در نیارن رفتم و اصلا فکر نکردم امکان داره به دخترم چ صدمه ای بزنم موقع تشیع که بود چهل روز پیش من و مامانم نرفتیم خاله بزرگه زنگ زد به مامانم که خیلی کارت اشتباه بوده باید می اومدی من از ترس که بعد بگن عروسشون همه جا می‌ره فقط اینجا نمی تونست بیاد فکر کردم که برم در صورتی که همیشه میگفتم جایی که خیلی شلوغه یا صدا خیلی بلنده نباید دخترم رو ببرم ولی اینقدر از تلفن خالم ناراحت بودم و می ترسیدم دوباره حرف در بیاد که بدون فکر دخترم رو برداشتم و رفتم
خاک بر سر خاله هام که همیشه از دستشون عاجزم و آرامش ندارم