سال ۹۸تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم
سونو و ازمایشات لازم دادم
ازمایش که اوکی بود ولی سونو گفت یه کیست کوچیک مشاده میشه و کمی تخمدان ضعیف
نتایج بردم دکتر بهم گفت اقدام کن چون این کیست چسبندگی میاره
ماهم اطاعت کردیم
اما هرچقد گذشت خبری نشد
رفتم دکتر دیگه کلی دارو برا تقویت تخمدان داد اما هیچی به هیچی
همون تایم داداشم از دست دادم دیگه حال روحی نگم براتون
یکسال گذشت با طب سنتی هم پیش رفتم اما فقط سایز فولیکولهام خوب میشدن و هیچی خبری از بارداری نبود
تااینکه بار اخر دکتر گفت عکس رنگی بده
بماند که اسکار بدترین خاطره دوران نازاییم میرسه به همین عکس رنگی
ازدرد دستم گاز میگرفتم و اشک میریختم و مامانم صدا میزدم
حالا فکر کن اون وسط زن دایی شوهرم هم متصدی رادیولوژی بود و اومد بالا سرم که نترسم
فقط همین کم داشتم که فامیل شوهر بفهمن (که البته انقد باشخصیت بود که به هیچکس نگفت )
نتیجه عکس رنگی بردم پیش دکتر
ساعت۱۱شب بود و نفر اخر بودم
دکتر با لحن سرد گفت که هردو لوله دراثر آندومتریوز ازبین رفته و باید ای وی اف کنم
برگشتم خونه
شوهرم سعی داشتم ارومم کنه اما گفتم اجازه بده تنها باشم
نشستم رو پله های حیاط
یه سیگار روشن کردم(اون تایم انقد حال روحیم داغون بود رو به سیگار اورده بودم خداشکر که ترکش کردم)به اوستا کریم گفتم ببین دمت گرم که تیر اخر زدی
اون از بیماری مادر که من تک و تنها بارها توی راهروهای بیمارستان بردی و اوردی
اون ازداداش نازنینم
و به به اینم که دیگه خودم
جریان چیه خصومت شخصی داری باهام؟و اشک بود و اشک بود و اشک
ادامه اش بگم یا حوصله ندارین😆

۹ پاسخ

بگو بهمون 😢.

بگو بگووو

الان ناامید ترینم احساس میکنم از بچه داری خستم ولی حرفت امیدوارم کرد منم تگ کن

بگردم که چقد فشار روت بود

چقد شبیه دوران ناباروری خودم بود برادر منم فوت کرد تنها فرقش عکس رنگی که سالم بود بی علت باردار نمیشدم

منم ۷سال نازایی داشتم همین راه ها که گفتی رفتم دراخرم خودم طبیعی باردارشدم

من ۴۰۲ تصمیم گرفتم بچه دار بشم وسطای اقدام
با موتور تصادف کردم و پاشنه پام موند لای چرخ موتور
و پاشنه ام از استخوان جدا شد
😄😄😄😄
وسط تصادف همونجور آویزون مونده بود😂😂😂
فقط فشار میدادم
بگم بقیه اش یا نه
😀😀😀

بگو عزیزم ،عکس رنگی مگه با بیهوشی نیست ؟

آخی اشک توچشام حلقه زد
بکو بگو

سوال های مرتبط

مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
دکتر گفته بود حالا بخاطر عکس رنگی یکی دوماه صبر کن شایدم باردارشدی
گذشت،نشدم
تحقیق کردم یه دکتر معروف توی زمینه ای وی اف توی شیراز پیدا کردم با کلی زیرمیزی تونستم نوبتش بگیرم
رفتم و وارد پروسه ای وی اف شدم
ازمایش ذخیره تخمدان دادم
ام ار ای(با دارو بود و مسئولش بجا اینکه دارو توی رگ بزنه زیر دوستم زد و بیهوش شدم)
کل این مراحل هم بگم که تک و تنهامیرفتم.
ازبس سر بیماری مامانم توی مراکز پزشکی رفته بودم خودم یپا دکتر بودم
شوهرمم مرخصی نداشت با مامان و بابام میرفتیم شیراز(ما خوزستانیم و حدود ۴الی۵ساعت فاصله داریم)
جواب ازمایش ذخیره تخمدان خیلی عجیب بود
ذخیره ام بیشتر از حد نرمال بود
دکترتوجه نکرد
دوز بشدت بالابرای تخمک کشی تجویز کرد
ومنی که هایپر شدم شکمم اب اورد
آخ نگم که چه روزهای بدی بود یک هفته ای سی یو بستری شدم.روزانه میبردنم براسونو
زجه میزدم که دستگاه سونو واژینال نمیره داخل اما گوش نمیدادن
شکمن اندازه یه خانوم باردار ۹ماهه بود
من میخندیدم میگفتم عه پس بارداری این شکلیه بابا ومامانم که میخواستن بیان عیادت ۵دقیقه ای
پرستار میومد میگفت بلندشو بشین خودت خوب نشون بده
اخه حال و روزشون میدیدیم
دستای لرزون بابام و چشمای گریون مامانم
مامان امیرعلی جانم♥️ مامان امیرعلی جانم♥️ ۲ سالگی
مامانا دیشب تاپیک گذاشتم ،گفتم بچم از فاصله یک ونیم متری افتاد پایین، الهی شکر الان حالش خوبه، قربون خدابرم که مهربونه ،بخشندس، بچمو ،پاره تموم بمن بخشید، فکرکن تویه شهرغریب این اتفاق واسه بچه آدم بیفته، پدرم چندساله از دنیا رفته اون لحظه بالای سر بچم فقط جیغ میزدم بابا به دادم برس بچم ازبین رفت، بخدا قسم که خدا معجزه کرد واسم،دوبار تاالان این اتفاق واسه بچم افتاد خدا عین دوبار بچمو بهم بخشید، فقط یچیزی واسم خیلی جالبه، اون لحظه که بالاسربچم بودم یه آقایی نسبتا جوون اومد بالاسربچم دست میکشید توصورت بچم میگفت عمو خوب میشی عمو قربونت برم بهت قول میدم حالت خوب میشه، بعد یه لیوان آب داد به خواهرم گفت ابجیت خیلی بی‌قراری بچشو می‌کنه برو از طرف من بهش بگو من این قول رو میدم که بچش حالش خوبه، برو بهش بگو انقد بی‌قراری نکنه، همش اون آقا جلو چشمم بود وقتی که سی تی اسکن از بچم گرفتن دیگه خیالم راحت شد بچم چیزیش نیس اون آقا کلا غیبش زد ، هرچی گشتم ازش تشکر کنم انگار آب شده بود رفته بود تو زمین، همش فکر میکنم اون شاید یکی بود ازطرف خدا، چون تنها کسی که بهم دلداری میداد همون آقا بود، تنها کسی که از اول تا آخر همراهم بود اون آقا بود، نمی‌دونم اما واسم خیلی عجیب بود، درکل اتفاق خیلی تلخ خیلی سنگینی بود واسم یعنی یجورایی دیشب من مردم دوباره زنده شدم اما مطمئنم این اتفاق یه حکمتی داشت، شاید الان واسم قابل درک نباشه هنوز توشوکم اما مطمئنم حکمتی داشته، به هرحال دیشبم گذشت و همه چیز الهی شکر به خیر گذشت، خدایا شکرت،خدایا ممنونتم که یکبار دیگه جیگر گوشمو بهم بخشیدی
مامان هانا مامان هانا ۱ سالگی
سلام #تجربه_اگزما_کودکی
قبلا هم گفتم دخترم اگزما پوستی داشته از دوماهگی یعنی تا زردیش رفع شد اگزماش شروع شد
اوایل که که هنوز به غذاخوردن نیوفتاده بود خیلی سطحی و کم بود و به کرم مرطوب کننده ... رفع میشد از وقتی کم کم به غذا خوردن افتاد بیشتر و عمیق تر شدخیلی دکتر بردمش هرکدوم یه پماد و کرم میدادن هرکدوم هم میپرسیدم از چیه نمیدونستن فقط یه جور دیگه از مرطوب کننده رو میدادن
اخرین بار پیش یه دکتر توی داروخونه معروف بردم که کرم های دست ساز درست میکرد اوم براش یه کرم درست کرد که از وازلین بچه چرب تر خیلی خیلی بهتر شد یعنی دخترم این اخرینا دور از جونش از کمر به پایین عین سوختگی شده بود پوستش
خیلی اون کرم بهترش کرد و فقط یه زخم خیلی عمیق روی سطح پاهاش موند که اونم خیلی کمررنگ اما همونم یه روز ناپدید بود یه روز پیدا پیدا واقعا نمیفهمیدم چی بدترش میکنه
تا امروز قسمت شد رفتیم دکتر طب اسلامی فهمیدم از شکر سفید میاد اگزماش و گفت به هیچ عنوان نباید بستنی و چیزهایی که شکر سفید داره بخوره دور از جونش مثل سم میمونه و خیلی چیزهای دیگه رو هم گفت باید ها و نباید ها که باید تا ۸ .۹ ماه انجام بدم تا رفع بشه وگرنه هرچی بزرگتر بشه و بدتر میشه و به اندام های داخلیش اسیب میزنه یه خانمی هم بود گفت خواهرزاده من الان زده به لوزالمعده اش و اوضاعش خیلی خرابه
همه باید نباید ها رو اگر دقت کنم و انجام بدم تموم میشه تا یه سال دیگه اما شکر سفید و بستنی رو فعلا تا بزرگسالی باید نخوره
مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
واقعا بعضی ها چقدر ...!نمی‌دونم چی بگم
دیشب رفتیم پیتزا بخوریم .پسرم پیش من بود .دستش تو دستم بود .رفتم پیتزا سفارش بدم .یکم رفتیم اونور تر .رو صندلی یه مرد نشسته بود .پسرم هم پیشم بود ولی دستمو ول کرده بود .مرده به پسرم گفت چه پسر خوشگلی بیا گوشیمو بگیر .پسرم هم کنجکاو شد .یهو رفت سمتش .رفتم پسرمو بگیرم که بیارمش این طرف .همون موقع دست پسرمو گرفت گفت حالا که اومدی گوشیمو گرفتی یه بوست کنم .صورتشو گرفت تو دست که صورتشو ببوسه ( با اون همه ریش 😐)گفتم نه ممنون صورتشو نبوسید.اصلا هنگ کردم

واقعا جامعه خراب شده .حالا نمیگم مرد بدی بود یا نه ! ولی آدم که از قصد و منظور بقیه خبری نداره! اصلا یه لحظه هم نمیشه چشم از بچه برداشت .گفتم که حواستون به بچه هاتون باشه که کسی یه لحظه هم حتی نگاه بد بهشون نکنه چه برسه چیز دیگه
و اینکه اصلا نذارید غریبه بچتونو ببوسه .به غیر از بحث بهداشتی که معلوم نیست چه مریضی داشته باشن .به حریم بچتون احترام بذارید که خودشون هم بعدا یاد بگیرن 😍🤍
مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
اب شکمم کشیدن اما کبدم انزیمهاش بشدت بالا بود
به بابام زنگ زدم گفتم بیا و رضایت خودمون مرخصم کن دیگه نمیکشم
حالا مگه میذاشتن
باهزار بدبختی راضی شدن برگشتم خونه اینم بگم که با اون همه تخمکی که ازم کشیدن فقط۴تا جنین تشکیل شد
که سرهمینم روی تخت بیمارستان زار میزدم
خلاصه که مرخص شدم اومدم خونه
گفتم دیگه نمیرم سمت کارای بارداری
خسته شدم
اصلا نمیخوام
ولی بعد۶ماه باز هوایی شدم
اینبار رفتم یه دکتر که فوق تخصص اندومتریوز داشت
دکتر عمه ام بود
نوبتش اصلا گیر نمیومد ولی چون عمه ام سیبیل منشیا چرب میکرد گفت خودم باهات میام
رفتیم
و خبر بد اینکه دکتر معتقد بود کل رحم دچار چسبندگی و روده هم درگیرشده و چون ممکن حین عمل به تخمدان اسیب برسه باید مجدد تخمک کشی بشه
کل مسیر گریه کردم
مامان و بابام رضایت نمیدادن ولی گفتم راهی که باید برم
و دکتر قول داده تجربه قبلی تکرار نشه
داروهای ایرانی با دوز پایین تجویز کرد
البته که سختی ها همون بود
دوباره امپول توی ناف و بازو
دوباره اتاق عمل
اما انجام شد
بعدعمل مطمئن بودم دوباره شکمم اب اورده از حال خودم خبر داشتم
اما درکمال ناباوری با تدابیر دکتر هیچ مشکلی پیش نیومد
خب دیگه وقت مرحله غول اخر

عمل آندومتریوز لعنتی