اب شکمم کشیدن اما کبدم انزیمهاش بشدت بالا بود
به بابام زنگ زدم گفتم بیا و رضایت خودمون مرخصم کن دیگه نمیکشم
حالا مگه میذاشتن
باهزار بدبختی راضی شدن برگشتم خونه اینم بگم که با اون همه تخمکی که ازم کشیدن فقط۴تا جنین تشکیل شد
که سرهمینم روی تخت بیمارستان زار میزدم
خلاصه که مرخص شدم اومدم خونه
گفتم دیگه نمیرم سمت کارای بارداری
خسته شدم
اصلا نمیخوام
ولی بعد۶ماه باز هوایی شدم
اینبار رفتم یه دکتر که فوق تخصص اندومتریوز داشت
دکتر عمه ام بود
نوبتش اصلا گیر نمیومد ولی چون عمه ام سیبیل منشیا چرب میکرد گفت خودم باهات میام
رفتیم
و خبر بد اینکه دکتر معتقد بود کل رحم دچار چسبندگی و روده هم درگیرشده و چون ممکن حین عمل به تخمدان اسیب برسه باید مجدد تخمک کشی بشه
کل مسیر گریه کردم
مامان و بابام رضایت نمیدادن ولی گفتم راهی که باید برم
و دکتر قول داده تجربه قبلی تکرار نشه
داروهای ایرانی با دوز پایین تجویز کرد
البته که سختی ها همون بود
دوباره امپول توی ناف و بازو
دوباره اتاق عمل
اما انجام شد
بعدعمل مطمئن بودم دوباره شکمم اب اورده از حال خودم خبر داشتم
اما درکمال ناباوری با تدابیر دکتر هیچ مشکلی پیش نیومد
خب دیگه وقت مرحله غول اخر

عمل آندومتریوز لعنتی

۴ پاسخ

دکترت کی بود عزیزم

والا من فکر کنم برای بچه این همه سختی نمیکشیدم

منم با آمپول سینال اف که به شکم زدم شکمم آب آورد و به کلیه هام آسیب رسوند ‌دیالیز شدم

همشون تجربه کردم
😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
دکتر گفته بود حالا بخاطر عکس رنگی یکی دوماه صبر کن شایدم باردارشدی
گذشت،نشدم
تحقیق کردم یه دکتر معروف توی زمینه ای وی اف توی شیراز پیدا کردم با کلی زیرمیزی تونستم نوبتش بگیرم
رفتم و وارد پروسه ای وی اف شدم
ازمایش ذخیره تخمدان دادم
ام ار ای(با دارو بود و مسئولش بجا اینکه دارو توی رگ بزنه زیر دوستم زد و بیهوش شدم)
کل این مراحل هم بگم که تک و تنهامیرفتم.
ازبس سر بیماری مامانم توی مراکز پزشکی رفته بودم خودم یپا دکتر بودم
شوهرمم مرخصی نداشت با مامان و بابام میرفتیم شیراز(ما خوزستانیم و حدود ۴الی۵ساعت فاصله داریم)
جواب ازمایش ذخیره تخمدان خیلی عجیب بود
ذخیره ام بیشتر از حد نرمال بود
دکترتوجه نکرد
دوز بشدت بالابرای تخمک کشی تجویز کرد
ومنی که هایپر شدم شکمم اب اورد
آخ نگم که چه روزهای بدی بود یک هفته ای سی یو بستری شدم.روزانه میبردنم براسونو
زجه میزدم که دستگاه سونو واژینال نمیره داخل اما گوش نمیدادن
شکمن اندازه یه خانوم باردار ۹ماهه بود
من میخندیدم میگفتم عه پس بارداری این شکلیه بابا ومامانم که میخواستن بیان عیادت ۵دقیقه ای
پرستار میومد میگفت بلندشو بشین خودت خوب نشون بده
اخه حال و روزشون میدیدیم
دستای لرزون بابام و چشمای گریون مامانم
مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
سال ۹۸تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم
سونو و ازمایشات لازم دادم
ازمایش که اوکی بود ولی سونو گفت یه کیست کوچیک مشاده میشه و کمی تخمدان ضعیف
نتایج بردم دکتر بهم گفت اقدام کن چون این کیست چسبندگی میاره
ماهم اطاعت کردیم
اما هرچقد گذشت خبری نشد
رفتم دکتر دیگه کلی دارو برا تقویت تخمدان داد اما هیچی به هیچی
همون تایم داداشم از دست دادم دیگه حال روحی نگم براتون
یکسال گذشت با طب سنتی هم پیش رفتم اما فقط سایز فولیکولهام خوب میشدن و هیچی خبری از بارداری نبود
تااینکه بار اخر دکتر گفت عکس رنگی بده
بماند که اسکار بدترین خاطره دوران نازاییم میرسه به همین عکس رنگی
ازدرد دستم گاز میگرفتم و اشک میریختم و مامانم صدا میزدم
حالا فکر کن اون وسط زن دایی شوهرم هم متصدی رادیولوژی بود و اومد بالا سرم که نترسم
فقط همین کم داشتم که فامیل شوهر بفهمن (که البته انقد باشخصیت بود که به هیچکس نگفت )
نتیجه عکس رنگی بردم پیش دکتر
ساعت۱۱شب بود و نفر اخر بودم
دکتر با لحن سرد گفت که هردو لوله دراثر آندومتریوز ازبین رفته و باید ای وی اف کنم
برگشتم خونه
شوهرم سعی داشتم ارومم کنه اما گفتم اجازه بده تنها باشم
نشستم رو پله های حیاط
یه سیگار روشن کردم(اون تایم انقد حال روحیم داغون بود رو به سیگار اورده بودم خداشکر که ترکش کردم)به اوستا کریم گفتم ببین دمت گرم که تیر اخر زدی
اون از بیماری مادر که من تک و تنها بارها توی راهروهای بیمارستان بردی و اوردی
اون ازداداش نازنینم
و به به اینم که دیگه خودم
جریان چیه خصومت شخصی داری باهام؟و اشک بود و اشک بود و اشک
ادامه اش بگم یا حوصله ندارین😆
مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
برگشتم خونه دوساعت بعدش دوباره اسنپ گرفتم رفتم ازمایشگاه
خانوم متصدی ازمایشگاه با لبخند بهم دادش
با دست لرزون بازش کردم
روکردم بهش:میشه بگین مثبت یا نه؟
اونم باخنده گفت بلهههه
اشکم سرازیرشد
رفتم دفتر دوستم که نزدیک ازمایشگاه بود
شب قبلش هماهنگ کرده بودیم با جواب برم پیشش
قیافه ام که دید فکر کرد منفی
وقتی گفتم مثبته
باصداب بلند گریه کرد(حالا اون وسط مراجعین دفتر مونده بودن این دوتا چشونه😆)
سریع رفتم سونو
برا خانوم دکتر جریان گفتم
دستگاه که گذاشت رو شکمم
یهو صدا قلبش توی اتاق پیچید
خدای من دارم چی میشنوم
خانوم دکتر گفت تبریک میگم قلبش هم تشکیل شده
۷هفته و ۴روز
از سونوگرافی اومدم بیرون زنگ زدم شوهرم همینکه گفت الو
گفتم قلبش هم تشکیل شده
سکوت و صدای نفسهاش شنیدم
و هق هق گریه
اخه طی اون مدت همش میگفت من بچه نمیخوام خودت اذیت نکن داری به خودت اسیب میرسونی
و زمانیکه فهمید باردارم میگفت بیشتر از این خوشحال بودن که اون سختیات تموم شد
و تمام😆
میخوام اینو بگم که هرچیزی زمانی داره
دیر یا زود
اما بالاخره میرسه
بارها توی مطب دکتر که رفته بودم نسخه ام ثبت کنه خانومهای باردار دیده بودم اشکم بیصدا میریخت که چرا من
هربار پریود میشدم صدا شکسته شدن قلبم میشنیدم
هزاران بار خدا صدا زدم
گفتم میبینی چقد داغونم دیگه کوتاه بیا
و اومد ،خیلی قشنگ هم اومد♥️
مامان مَهزاد و گیسو مامان مَهزاد و گیسو ۲ سالگی
خانوما بیایین اینجا بازم من اومدم🤦🏻‍♀️
هفته قبل من جواب آزمایشم رو از آزمایشگاه گرفتم چند روز بعدش به دکتر نشون دادم گفت غلظت خون دارم نامه داد بیمارستان امام خمینی درمانگاه پره ناتال رفتم اونجا نامه و آزمایش رو دادم بهشون برسی لازمه رو کردن چون من به آمپول انکساپارین حساسیت داشتم گفتن هپارین بزنم اما گفت یه مشکلی توی خونم هستش که پیش پزشک خون هم برم، بلا فاصله از اونجا رفتم پیش دکتر خون چون نامه داده بودن کارم سریع پیش رفت، توی درمانگاه خون گفتن مشکلت هموفیلی هستش برو پیش فلان دکتر رفتم دکتر نگاه کرد گفت فاکتور ۵ خونم کمه و فاکتور A کمه، برام کلی آزمایش خون نوشت که همشون فوق تخصصی بودن، خلاصه چون قرص آسپرین خورده بودم گفتن که هیچ دارویی نباید مصرف میکردم و آزمایش انجام نشد موند برای شنبه، تو راه برگشت من یکم تو گوگل گشتم حس کردم این مریضی اصلا به من نمیخوره ینی ریشه این بیماری ژنتیکی هستش که سمت ما اصلا همچین بیماری وجود نداره، دوباره رفتم مطب پیش دکتر زنان خودم بهش گفتم شما این نامه رو دادی رفتم اونجا این نامه رو دادن اون دکتر این حرفا رو زد دکتر دوباره چک کرد همه چیو گفت من یه ارجاع داده بودم بهت این داستانا رو نپذیرفت گفتش که تشخیص همونجا هستش سوالی داری برو از خودشون بپرس و از این حرفا شد،

کسی براش همچین مشکلی پیش اومده بهم یکم راهنمایی بده؟
غلظت خونم بالا هستش خب مگه دارو مصرف کنم درست نمیشه؟ این همه آزمایش برای چیه؟
اگه واقعا مشکل من همین باشه کل خوانوادم باید این مشکل رو داشته باشن که ندارن هیچ کدومشون
مامان فندوق🩷 مامان فندوق🩷 ۱ سالگی
جونم براتون بگه شب که اتاقم جابه جا شد رفتم اتاقی که دستگاه و اینا وصل بود هم ترسیدم هم تنها شدم چون تازه با هم اتاقیم اخت شده بودیم خیلی کمک حالم بود مامان باران الهی خیر ببینی اصلأ نمیزاشت من اذیت بشم دست تنها بودم کسی نداشتم تهران و شوهر و بچم هم قم بودن 😔
همه همراه میومدن عوض میشدن من تو این ۸ روز خودم بودم فقط گهگداری شوهرم وسیله برام میورد
دیگه گذشت شنبه صبح قرار بود آندوسکوپی کنند اینم بگم برای دختر من قبلش باید دکتر مغزو عصاب بیمارستان و دکتر بیهوشی تأیید میکرد تا آندوسکوپی کنند که و پنجشنبه اوکی ندادن موند شنبه 🫠
دیگه شنبه صبح دکتر ایمان زاده اومدن دخترم دید و گفت چرا تایید ندادن و ... شخصا زنگ زد دکتر مغز و عصاب گفتن زود اوکی بده بچه از دیشب گشنه هست
تایید دادن زود و منو بردن سمت آندوسکوپی با پرستار گفتن رگش خوب نیس بچم اونجا کلی پرستار سوراخ کرد دست و پاهاش آخر گفتن ببر اتاق عمل با دستگاه رگ گیر بگیرن 😭💔
من انقد گریه کرده بودم حال راه رفتن از این ساختمون به اون ساختمون نداشتم ولی مگه چاره داشتم کسی نداشتم مجبور بودم ادامه بدم رفتیم و با کلی گریه دخترم رگ گرفتن


فرزند پروری کولیک نوزاد مادر
مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد