برگشتم خونه دوساعت بعدش دوباره اسنپ گرفتم رفتم ازمایشگاه
خانوم متصدی ازمایشگاه با لبخند بهم دادش
با دست لرزون بازش کردم
روکردم بهش:میشه بگین مثبت یا نه؟
اونم باخنده گفت بلهههه
اشکم سرازیرشد
رفتم دفتر دوستم که نزدیک ازمایشگاه بود
شب قبلش هماهنگ کرده بودیم با جواب برم پیشش
قیافه ام که دید فکر کرد منفی
وقتی گفتم مثبته
باصداب بلند گریه کرد(حالا اون وسط مراجعین دفتر مونده بودن این دوتا چشونه😆)
سریع رفتم سونو
برا خانوم دکتر جریان گفتم
دستگاه که گذاشت رو شکمم
یهو صدا قلبش توی اتاق پیچید
خدای من دارم چی میشنوم
خانوم دکتر گفت تبریک میگم قلبش هم تشکیل شده
۷هفته و ۴روز
از سونوگرافی اومدم بیرون زنگ زدم شوهرم همینکه گفت الو
گفتم قلبش هم تشکیل شده
سکوت و صدای نفسهاش شنیدم
و هق هق گریه
اخه طی اون مدت همش میگفت من بچه نمیخوام خودت اذیت نکن داری به خودت اسیب میرسونی
و زمانیکه فهمید باردارم میگفت بیشتر از این خوشحال بودن که اون سختیات تموم شد
و تمام😆
میخوام اینو بگم که هرچیزی زمانی داره
دیر یا زود
اما بالاخره میرسه
بارها توی مطب دکتر که رفته بودم نسخه ام ثبت کنه خانومهای باردار دیده بودم اشکم بیصدا میریخت که چرا من
هربار پریود میشدم صدا شکسته شدن قلبم میشنیدم
هزاران بار خدا صدا زدم
گفتم میبینی چقد داغونم دیگه کوتاه بیا
و اومد ،خیلی قشنگ هم اومد♥️

۲۱ پاسخ

و منی ک داستانتو خوندم از ته دلم زار زدم خیلی برات خوشحال شدم ایشالله قسمت تمام آرزومندها😭

خداروشکر💖💖💖

عزیزمم چهه قشنگگ🥹🥹🥹
خدابرای هم حفظتون کنه جانم🫂

خداروشکر ایشالله ک خدا کوچولوتو حفظ کنه و خیرشو ببینی جانم❤️

کاش خدا قسمت منم بکنه..دیگه کم اوردم😭😭😭

خداروشکر به خاطر هدیه قشنگی که خدا بعد از این همه رنج و سختی بهت داد . خدا برات حفظش کنه . زیر سایه پدرو مادرش بزرگ بشه قد کشیدنشو ببینین و لذت ببرید. 🥰🥰

خداروصد هزار مرتبه شکر

خداروشکر ماشاالله بهت انقد قوی بودی و هستی🥹😍چقدر سختی کشیدی🥹

عزیزم اول اینکه مبارکه بعد یه سوال شما که دخترت تازه یکسال و نیمه چرا انقد عجله داشتی برای بارداری اونم انقد اقدام داشتی که میگی خداروشکر باردارشدی اخه دیر نشده و بچت هم هنوز کوچیکه که

بگردم براتون چقد سختی کشیدید🥹🥹🥹

اخی الهی بمیرم الهی همیشه خنده هات از سرشوق باشه و مسیر زندگیت سرشار از شادی و آرامش باشه🌹🌹🌹🌺🌺

عزیزم منم الان اشک ریختم.منم این روزا کشیدم خیلی بدبود.انشااله که بچه ات دراینده سربلندت کنه.من که دخترم خیلی اذیتم کرده ومیکنه وهمش میگم چرا به زور ازخدا بچه خواستم حالا داره اینجوری دستمزدم میده

چقد احساسی اشکم اومد ک🥲😭

خدا دخترت رو حفظ کنه چقدر با این داستان اشک ریختم
فقط میتونم تو یه زن خیلی خیلی قوی هستی
آفرین بهت کار هر کسی نبود ولی از پسش بر اومدی

اخ چه راه درازیو نرفتیم برا بچه دار شدن اخ که چقدر حرف شنیدیم و هربار با پریودی قلبم بیشتر مچاله میشد🥲

توی مهمونیم انقدر خودمو کنترل گریه نکنم آخرم اشکم ریخت نتونستم خودمو کنترل کنم😭
معنای واقعی مادر یعنی جان سخت 🎀
تو واقعا جان سختی

آخی عزیزم خدا برا هم نگهتون داره❤️

چقدر قشنگ😍مبارکه

الهی شکر عزیزم ..کاش عزیز منم این حالت رو تجربه کنه ..سر تخمک کشی از محل خروج تخمک ها خونریزی کرد . ۱۰ روز بستری شد.کلی خون از دست داد . پدرش دراومد بیچاره 😭😭😭

وای دختر به خدا قسم باخوندن تک تک کلماتت اشک ریختم قربون خدا برم

اخییی عزیزم خدا حفظش کنه برات 😍🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان شاهی مامان شاهی ۲ سالگی
خوب ببخشید دیر اومدم درگیر شاهان بودم که بخوابه...دوربین رو گذاشتم روی جاکفشی
شوهرم توی تراس بود
بهش گفتم میشه بیای تو
اومد نشست
بعد گفتم مبخوام یه چیزی بهت نشون بدم
گفت چی شده باز چی شده شاهان دست گل به اب داده یا تو....😅🤕🥲

بعد پاکت رو داده بودم به شاهان‌
شاهان داد به باباش
در اورد و دید و خوند
بعد گفت
دروغ میگی؟!!!!
(سر شاهانم دقیقا اولین جمله همینو گفت)
گفتم نه
قسمم داد بعد متن رو دوباره خوند.... براش جالب بود و خندید و شاهان رو بوسید....
ولی بعدش گفت حالا چیکار‌ کنیم
میخوای بندازیمش؟
خیلی بهم ریخت اونقدر که فشارش افتاد :)
خیلی هول شد
بعد یه بار میگفت که بندازیم تو اذیت میشی شاهانم کوچیکه...ولی در نهایت گفت که خدا داده خدا بهمون هدیه داده چیزی بهمون داده چیزی که نگرفته......بغلم کرد و گفت خدا بزرگه
به شکل دعا خوندنی دستش رو بالا گرفت و شکرگزاری کرد و گفت خدایا خودت کمکمون کن و سالم بدنیا بیاد
از خودمم پرسید که قصد دارم نگه دارم یا نه....

ببینید هم من هم شوهرم تموم ترسمون اینه که من نتونم تحمل کنم....خود شوهرمم میدونه میگه که تو دست تنها بودی و من هیچوقت کمکت نکردم....الانم میترسه....بخصوص با وجود شاهان که زمانی که من زایمان کنم شاهان ۲ سال و ۵ ماهش میشه.....

الانم احساساتش رو کنترل کرد
حالش خوبه و خیلی خوشحاله....بغلم کرد و بهم میگه مامان کوچولو....
همش میپرسه کی قلبش تشکیل میشه
جنسیتش چی
کی تولدشه...
تفاوت سنیش با شاهان چقدره و.....
گفته کمکت میکنم....تا ببینم!😅فردام میرم ازمایش بتا میدم
مامان مَهزاد و گیسو مامان مَهزاد و گیسو ۲ سالگی
خانوما بیایین اینجا بازم من اومدم🤦🏻‍♀️
هفته قبل من جواب آزمایشم رو از آزمایشگاه گرفتم چند روز بعدش به دکتر نشون دادم گفت غلظت خون دارم نامه داد بیمارستان امام خمینی درمانگاه پره ناتال رفتم اونجا نامه و آزمایش رو دادم بهشون برسی لازمه رو کردن چون من به آمپول انکساپارین حساسیت داشتم گفتن هپارین بزنم اما گفت یه مشکلی توی خونم هستش که پیش پزشک خون هم برم، بلا فاصله از اونجا رفتم پیش دکتر خون چون نامه داده بودن کارم سریع پیش رفت، توی درمانگاه خون گفتن مشکلت هموفیلی هستش برو پیش فلان دکتر رفتم دکتر نگاه کرد گفت فاکتور ۵ خونم کمه و فاکتور A کمه، برام کلی آزمایش خون نوشت که همشون فوق تخصصی بودن، خلاصه چون قرص آسپرین خورده بودم گفتن که هیچ دارویی نباید مصرف میکردم و آزمایش انجام نشد موند برای شنبه، تو راه برگشت من یکم تو گوگل گشتم حس کردم این مریضی اصلا به من نمیخوره ینی ریشه این بیماری ژنتیکی هستش که سمت ما اصلا همچین بیماری وجود نداره، دوباره رفتم مطب پیش دکتر زنان خودم بهش گفتم شما این نامه رو دادی رفتم اونجا این نامه رو دادن اون دکتر این حرفا رو زد دکتر دوباره چک کرد همه چیو گفت من یه ارجاع داده بودم بهت این داستانا رو نپذیرفت گفتش که تشخیص همونجا هستش سوالی داری برو از خودشون بپرس و از این حرفا شد،

کسی براش همچین مشکلی پیش اومده بهم یکم راهنمایی بده؟
غلظت خونم بالا هستش خب مگه دارو مصرف کنم درست نمیشه؟ این همه آزمایش برای چیه؟
اگه واقعا مشکل من همین باشه کل خوانوادم باید این مشکل رو داشته باشن که ندارن هیچ کدومشون
مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
سال ۹۸تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم
سونو و ازمایشات لازم دادم
ازمایش که اوکی بود ولی سونو گفت یه کیست کوچیک مشاده میشه و کمی تخمدان ضعیف
نتایج بردم دکتر بهم گفت اقدام کن چون این کیست چسبندگی میاره
ماهم اطاعت کردیم
اما هرچقد گذشت خبری نشد
رفتم دکتر دیگه کلی دارو برا تقویت تخمدان داد اما هیچی به هیچی
همون تایم داداشم از دست دادم دیگه حال روحی نگم براتون
یکسال گذشت با طب سنتی هم پیش رفتم اما فقط سایز فولیکولهام خوب میشدن و هیچی خبری از بارداری نبود
تااینکه بار اخر دکتر گفت عکس رنگی بده
بماند که اسکار بدترین خاطره دوران نازاییم میرسه به همین عکس رنگی
ازدرد دستم گاز میگرفتم و اشک میریختم و مامانم صدا میزدم
حالا فکر کن اون وسط زن دایی شوهرم هم متصدی رادیولوژی بود و اومد بالا سرم که نترسم
فقط همین کم داشتم که فامیل شوهر بفهمن (که البته انقد باشخصیت بود که به هیچکس نگفت )
نتیجه عکس رنگی بردم پیش دکتر
ساعت۱۱شب بود و نفر اخر بودم
دکتر با لحن سرد گفت که هردو لوله دراثر آندومتریوز ازبین رفته و باید ای وی اف کنم
برگشتم خونه
شوهرم سعی داشتم ارومم کنه اما گفتم اجازه بده تنها باشم
نشستم رو پله های حیاط
یه سیگار روشن کردم(اون تایم انقد حال روحیم داغون بود رو به سیگار اورده بودم خداشکر که ترکش کردم)به اوستا کریم گفتم ببین دمت گرم که تیر اخر زدی
اون از بیماری مادر که من تک و تنها بارها توی راهروهای بیمارستان بردی و اوردی
اون ازداداش نازنینم
و به به اینم که دیگه خودم
جریان چیه خصومت شخصی داری باهام؟و اشک بود و اشک بود و اشک
ادامه اش بگم یا حوصله ندارین😆
مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
اب شکمم کشیدن اما کبدم انزیمهاش بشدت بالا بود
به بابام زنگ زدم گفتم بیا و رضایت خودمون مرخصم کن دیگه نمیکشم
حالا مگه میذاشتن
باهزار بدبختی راضی شدن برگشتم خونه اینم بگم که با اون همه تخمکی که ازم کشیدن فقط۴تا جنین تشکیل شد
که سرهمینم روی تخت بیمارستان زار میزدم
خلاصه که مرخص شدم اومدم خونه
گفتم دیگه نمیرم سمت کارای بارداری
خسته شدم
اصلا نمیخوام
ولی بعد۶ماه باز هوایی شدم
اینبار رفتم یه دکتر که فوق تخصص اندومتریوز داشت
دکتر عمه ام بود
نوبتش اصلا گیر نمیومد ولی چون عمه ام سیبیل منشیا چرب میکرد گفت خودم باهات میام
رفتیم
و خبر بد اینکه دکتر معتقد بود کل رحم دچار چسبندگی و روده هم درگیرشده و چون ممکن حین عمل به تخمدان اسیب برسه باید مجدد تخمک کشی بشه
کل مسیر گریه کردم
مامان و بابام رضایت نمیدادن ولی گفتم راهی که باید برم
و دکتر قول داده تجربه قبلی تکرار نشه
داروهای ایرانی با دوز پایین تجویز کرد
البته که سختی ها همون بود
دوباره امپول توی ناف و بازو
دوباره اتاق عمل
اما انجام شد
بعدعمل مطمئن بودم دوباره شکمم اب اورده از حال خودم خبر داشتم
اما درکمال ناباوری با تدابیر دکتر هیچ مشکلی پیش نیومد
خب دیگه وقت مرحله غول اخر

عمل آندومتریوز لعنتی
مامان عطرین و آریا🩷🩵 مامان عطرین و آریا🩷🩵 ۲ سالگی
شبی به مدت یکساعت و نیم بچه هارو گزاشتم پیش پدرشون رفتم بیرون کار داشتم،، وقتی برگشتم کلید انداختم دیدم فقط صدای گریه میاد ،همسرم داره شیر واسه اریا درست میکنه و عطرین هم پایین پاش هی میگفت بابا اب بابا اب و شوهرم دست وپاش گم کرده بود نمیدونست به عطرین اب بده که هی صداش نکنه یا شیر بده به اریا که گریه نکنه..
من قبل رفتن ابگوشت درست کرده بودم گزاشته بودم وقتی اومدم عطرین گرسنه بود شوهرم حتی وقت نکرده بود که یه لقمه غذا بده،، نه که بگم پدرشون کم کاری کرده بودها ..واقعا تمام سعیش کرده بود ولی نتونسته بود ازپسش بربیاد
من شبی واقعا به خودمون مادرا افتخار کردم بهش گفتم حالا فکر کن من باید اول دوتاشون اروم کنم غذا بزارم، با بچها بازی کنم، سرگرمشون کنم ،ظرف بشورم خونه رو هم جمع کنم و....
وقتی اومدم داخل خونه عطرین بچم بقدری خوشحال شده بود که تا بیاد برسه بغلم دوبار افتاد زمین
خلاصه که خسته نباشیم هممون
درموردعکس هم بگم
اینارو هم واسه عطرین گرفتم یه هوش چین و کتاب دالی چی و ملت عشق واسه خودم🤣