۷ پاسخ

خداروشکر که این گل دختر زیبارو داری🥰

عزیزم خدا واست حفظش کنه 🥰

ای جانم زنده باشیـن ❤

ای جانم خدا حفظش کنه اون قلب مشکی واسه چیه؟
دوقلو بودن؟

جمله آخرت یادم خودم افتادم
بعضی وقتا که میگم من این همه فلان کار کردم برای پدر مادرم پس کو نتیجه اش
میگردم میبینم همین که مثلا بارداری راحتی گذروندم
زایمان راحت‌تری
پسر بی چالش داره طی میشه
همه اینا می‌تونه نتیجه اون اعمال باشه

ای خدا خدا 🥹🥹

خدا حفظش کنه این گل دختر رو ❤️❤️❤️😘😘😘عزیزم

سوال های مرتبط

مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
سال ۹۸تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم
سونو و ازمایشات لازم دادم
ازمایش که اوکی بود ولی سونو گفت یه کیست کوچیک مشاده میشه و کمی تخمدان ضعیف
نتایج بردم دکتر بهم گفت اقدام کن چون این کیست چسبندگی میاره
ماهم اطاعت کردیم
اما هرچقد گذشت خبری نشد
رفتم دکتر دیگه کلی دارو برا تقویت تخمدان داد اما هیچی به هیچی
همون تایم داداشم از دست دادم دیگه حال روحی نگم براتون
یکسال گذشت با طب سنتی هم پیش رفتم اما فقط سایز فولیکولهام خوب میشدن و هیچی خبری از بارداری نبود
تااینکه بار اخر دکتر گفت عکس رنگی بده
بماند که اسکار بدترین خاطره دوران نازاییم میرسه به همین عکس رنگی
ازدرد دستم گاز میگرفتم و اشک میریختم و مامانم صدا میزدم
حالا فکر کن اون وسط زن دایی شوهرم هم متصدی رادیولوژی بود و اومد بالا سرم که نترسم
فقط همین کم داشتم که فامیل شوهر بفهمن (که البته انقد باشخصیت بود که به هیچکس نگفت )
نتیجه عکس رنگی بردم پیش دکتر
ساعت۱۱شب بود و نفر اخر بودم
دکتر با لحن سرد گفت که هردو لوله دراثر آندومتریوز ازبین رفته و باید ای وی اف کنم
برگشتم خونه
شوهرم سعی داشتم ارومم کنه اما گفتم اجازه بده تنها باشم
نشستم رو پله های حیاط
یه سیگار روشن کردم(اون تایم انقد حال روحیم داغون بود رو به سیگار اورده بودم خداشکر که ترکش کردم)به اوستا کریم گفتم ببین دمت گرم که تیر اخر زدی
اون از بیماری مادر که من تک و تنها بارها توی راهروهای بیمارستان بردی و اوردی
اون ازداداش نازنینم
و به به اینم که دیگه خودم
جریان چیه خصومت شخصی داری باهام؟و اشک بود و اشک بود و اشک
ادامه اش بگم یا حوصله ندارین😆
مامان محیا و تودلی مامان محیا و تودلی هفته سی‌وهفتم بارداری
امشب همسری فیلش یاد هندوستان کرده میگه بچه دوم رو بیاریم 😑 نمیدونم کی مغزش رو شستشو داده که بچه ات از آب و گل دراومده الان نیاز به همبازی داره نمیدونم دچار افسردگی میشه در آینده تک و تنها میمونه، اینقدر حرف زد ها خیلی هاش یادم رفت میگم من اصلا به بچه فکر نمی‌کنم نظرم به تک فرزندی هستش چون نه روحی نه جسمی اصلا آمادگی اش رو ندارم برگشته میگه به نظر تو نیس که فقط این زندگی دوتامون هستش😒 چون تک و تنها دست تنها بچه بزرگ میکنم واقعا سخته من تازه چند وقتی هس که شب ها میتونم راحت بخوابم در طول روز اینقدر کار و فشار روانی رم هستش که شب از بدن درد و فکر و خیال خوابم نمی‌بره ،خودشم اصلااااااا کمک نمیکنه تو بچه داری مثلا میگم اون شیشه رو بشور بده بهم میگه من نمیتونم خودت پاشو، در این حد هستش، الان آقا میگه بچه منم گفتم بیا👍 خیلی تو این یدونه بهم کمک میکنی و کمک دستم هستی که فکر بعدی افتادی! خلاصه اون گفت من قبول نکردم دعوا شد و قهر کرده الان 😒
مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
انقد ماشالا مامانای گهواره فعال و پرانرژین که عزمم جزم کردم و بعد از بیست ماه یه کیک درست کردم حالا بماند که قالب میان تهیم یکسال پیش یه بنده خدایی ازم قرض گرفت و دیگه نیاوردش ومن مجبورشدم تخته ای درستش کنم😆
البته اگه چندماه پیش بود قطعا همچین حرکت انتحاری نمیزدم ولی الان خداشکر دخترجان باهام همکاری میکنه یه زمانی برا آبکش کردن برنج یجوری گریه میکردو اشک میریخت که اگه کسی ازدر وارد میشد فکر میکرد من یه کتک مفصل بهش زدم و اینکه دخترک واحدروبرو یکساعت در روز میاد پیشمون پس منم مواد کیک هویج اماده کردم بهشون گفتم بیان نگاه کنن و یه جاهای کمکمم کنن
هردوتاشون خیلی خوششون اومد و باخنده گردو ها مشت مشت میریختن توی مایع کیک
راستش این دخترک ما پدرومادری ناشنوا داره اما بقول دوستم نشون دادن که توی خانواده درستی بدنیا اومدن چون هردو بشدت اجتماعی و با اعتماد بنفس بالا هستن و به طبع دخترشون هم شبیه خودشون و من باهربار دیدنش میفهمم چقد میتونه محیطی که توش بدنیا اومدیم روی شخصیتمون تاثیربذاره
خلاصه که خیلی خوشش اومد و درنهایت با یه ظرف پرازکیک روانه خونشون کردمش
مامان آنیسا خانوم🍩👶 مامان آنیسا خانوم🍩👶 ۲ سالگی
🎥 ویدیو یی به تازگی وایرال شده که توی اون، یه کودک در باز کردن یه صندوق اشتباه می‌کنه،
و اسمارتیزها روی زمین می‌ریزن.
اما چیزی که از همه بیشتر دیده شد، چهره‌ی مضطرب کودک بود.

اون لحظه فقط یه ریختن ساده نبود؛
یه تجربه‌ی شدید اضطراب، شرم و ترس بود.

🧠 پشت این اضطراب چی هست؟
این ترس معمولاً از چند تجربه‌ی عمیق توی کودکی میاد:

1️⃣ ترس از تنبیه یا قضاوت
کودکی که بارها به‌خاطر اشتباه کوچیک توبیخ شده،
حتی تو موقعیت‌های جدید، ذهنش سریع پیام می‌ده:

«اگه خراب کنم، یعنی بد هستم.»

2️⃣ شرم، نه فقط پشیمانی
بچه فرق بین «کار اشتباهی کردم» با «من بد هستم» رو نمی‌دونه.
اون نگاه توی ویدیو، نگاه کسیه که حس می‌کنه دیگه خوب نیست، نه فقط ناراحته.

3️⃣ ترس از طرد شدن
وقتی اشتباه مساوی با از دست دادن محبت باشه،
بچه‌ها یاد می‌گیرن که به‌جای حل اشتباه، از اشتباه بترسن.

✨ کودک فقط اسمارتیز نریخت…
اعتماد به نفس، امنیت و عزت‌نفسش هم ریختن زمین.

وظیفه‌ی ما اینه که بهش نشون بدیم:

“اشتباه کردی؟ باشه. اما هنوزم دوست‌داشتنی و پذیرفته‌ای.”
مامان آدریانا مامان آدریانا ۱ سالگی
دکتر گفته بود حالا بخاطر عکس رنگی یکی دوماه صبر کن شایدم باردارشدی
گذشت،نشدم
تحقیق کردم یه دکتر معروف توی زمینه ای وی اف توی شیراز پیدا کردم با کلی زیرمیزی تونستم نوبتش بگیرم
رفتم و وارد پروسه ای وی اف شدم
ازمایش ذخیره تخمدان دادم
ام ار ای(با دارو بود و مسئولش بجا اینکه دارو توی رگ بزنه زیر دوستم زد و بیهوش شدم)
کل این مراحل هم بگم که تک و تنهامیرفتم.
ازبس سر بیماری مامانم توی مراکز پزشکی رفته بودم خودم یپا دکتر بودم
شوهرمم مرخصی نداشت با مامان و بابام میرفتیم شیراز(ما خوزستانیم و حدود ۴الی۵ساعت فاصله داریم)
جواب ازمایش ذخیره تخمدان خیلی عجیب بود
ذخیره ام بیشتر از حد نرمال بود
دکترتوجه نکرد
دوز بشدت بالابرای تخمک کشی تجویز کرد
ومنی که هایپر شدم شکمم اب اورد
آخ نگم که چه روزهای بدی بود یک هفته ای سی یو بستری شدم.روزانه میبردنم براسونو
زجه میزدم که دستگاه سونو واژینال نمیره داخل اما گوش نمیدادن
شکمن اندازه یه خانوم باردار ۹ماهه بود
من میخندیدم میگفتم عه پس بارداری این شکلیه بابا ومامانم که میخواستن بیان عیادت ۵دقیقه ای
پرستار میومد میگفت بلندشو بشین خودت خوب نشون بده
اخه حال و روزشون میدیدیم
دستای لرزون بابام و چشمای گریون مامانم