۱۲ پاسخ

دلم گرفت😭😭😭😭

منم خیلی استرس دارم میخوام ۲۰ ماهگی از شیر بگیرمش ولی مطمئنم دلتنگش میشم

چقد قشنگ اشکم درومد😭😭😭

شبا گریه جیع

دخترمن الان شب پنجمه هنوز سینمو دست میزنه دهنش میکنه ولی نمیذارم بخوره

عزیز به چه روشی گرفتی و بعد چجوری میخوابید؟بد اخلاق نشده؟

عزیزم چقدر بااحساس نوشتی😍😍😍😍
میتونم بپرسم چطور از شیر گرفتیش؟

خوشبحالت که تاالان شیر دادی منه بی عرضه۲هفتم ندادم خدا منولعنت کنه

دختر من از ۱۳ ماهگی دیگه شیرمو نخورد 😞

وای منم فکر کنم از شیر بگیرمش دلم واسه اون خنده هاش موقع دیدن ممه تنگ شه😭😭😭

مبارکه.میگن یکی از سخت ترین چالشا همین از شیر گرفتنه ولی منم دلم نمیاد بگیرمش خودش کم کم از سرش میوفته بچه دیگه بشه دو سالش بیشتر سمت غذا و هله هوله میره کمتر شیر میخوره.نهایت رپزی دوبار دوتا میک بزنه

بنظرت زود نیس از شیر گرفتیش😯

سوال های مرتبط

مامان 🧿M🫀 مامان 🧿M🫀 ۲ سالگی
از روزی که تورو توی بغلم گذاشتن ۱۸ماه گذشت….
کوچولوی چشم درشتی که اصلا گریه نمیکرد و با چشمای باز توی بغلم به من نگاه میکرد
گرمای بدنت و تعجب و ترس توی نگاهت رو هیچوقت یادم نمیره
من شروع کردم به خوندن آهنگی که همیشه برات تو بارداری میخوندم 😉
انگار خیالت راحت شد که جات توی بغلم اَمنه
نگاهت آرامش گرفت ولی بازم گریه نمیکردی
و سوال من از دکتر و ماما های بالا سرم فقط این بود که« چرا گریه نمیکنه»🥺
بردنت برای چک کردن وزن و قد و بابایی اومد برای دیدنت 👨🏻‍🍼🧑🏻اونم همیشه میگه که نگاهت رو توی اون بامدادِ دوشنبه ی ۲۴اردیبهشت یادش نمیره….
حدود نیم ساعت بعدش نشسته بودم توی تختم و منتظرت تا لباساتو بپوشونن و بیارنت پیشم و نگرانیم از بین رفته بود چون توی اون سالن بزرررگ و خالی و توی اون هوای بارونی فقط صدای گریه ی تو بود که میومد 🥺🥹
اومدی….👶🏻👼🏻
اومدی و دلم برات رفت جان مادر….🩷
پرستار گفت بهش شیر بده و من در شگفتی از اینکه تو چجوری با اون فک کوچولوت بلد بودی اونجوری محکم میک بزنی؛بهت شیر دادم….
آرامش و خیال راحت و سبکی بدنم
با دراز کشیدن و خواب کوتاهی که بعد از شیر خوردنت داشتم؛ هیچوقت توی زندگیم نچشیده بودم….
فشارمو چک کردن برای بردنمون توی بخش
بالا بود گفتن میخوان منو ببرن ICU
بهشون گفتم من گشنمه یه چیزی بخورم خوب میشم زنگ زدم بابایی برام یه لیوان آب هویج و یه کیک و یه شاخه گل فرستاد بالا👩‍❤️‍👨
خداروشکر بعد خوردنش فشارم درست شد و باهمدیگه رفتیم توی بخش😊😍
«تیکه ای از خاطره ی روز دنیا اومدنش»

خداروشکر که مال من شدی 👧🏻👼🏻
خداروشکر که صدات توی خونمون میپیچه
خداروشکر برای لقب مادر که با تو به من داده شد….😍🥰
به تاریخ ۲۴/آبان/۱۴۰۴
۱۸ماهگی قند و نباتم🤱🏻🐣
مامان نِلی مامان نِلی ۱ سالگی
تجربه‌ی از شیر مادر گرفتن کودک وابسته توی ۱۸ ماهگی
قسمت دوم
این که تثبیت شد شیر روز کاملا قطع کردم. بعدش با خواهرم و مادرم رفتیم خونه باغ تو ده و اونجا چون نلی خیلی فعالیت داشت و حسااابی خسته میشد و البته حضور خواهرم که براش امنه تونستم به خواب رفتن شب رو هم از شیر جدا کنم، اونجا یه اهنگ لالایی انتخاب کردیم و شبا رو پای خالش با اون اهنگ و مکیدن انگشتش به خواب میرفت. برگشتیم خونه چند روز همین منوال بود تا اینکه دیگه نه رو پا خوابید نه با اون لالایی. لالایی های مختلف میذاشتم و تو بغلم یا راه میبردم یا تکون میدادم و میخوابید. دوبار شدیدا مقاومت کرد و حدود دو ساعت بهونه گرفت و گریه کرد که یکبار با تعریف اتفاقات روز با لحن خوابالو و صدای آروم خوابوندمش ولی یبار مجبور شدم تسلیم شم و شیر بدم. تو این مرحله یک هفته سینه هام تا شب خیلی پر میشد و اذیت میشدم ولی شبا کاملا خالیشون میکرد و آروم میشدم. نلی هم انگار یه مقدار غمگین و فس شده بود و بیشتر انگشت میخورد ولی بعدش اوکی شد.
دیگه یه مدت طولانی روزا و شروع خوابش از شیر جدا شد اما شبا هزاران بار شیر میخورد😬 مخصوصا موقع دندون دراوردن