۱۴ پاسخ

منم دورم و عادت کردم
و آلان هیچ جا رو بیشتر از خونه خودم دوس ندارم

عجیبه یعنی خونه خودت اینقد ناراحتی معمولا آدم خونه خودش راحته من جایی میرم مهمونی دس به سیاه و سفیدم نزنم وقتی بر میگردم انگار کوه کندم

منم ۸ ساعت راهه تا خونه ی پدرم اما چاره ای نیس باید تحمل کنم بخاطر بچمممم زندگیممم ب خاطر خودمم

۱۳ سال دورم 🥺 دور از جون خانوادت ....و بابامو یهویی از دست دادم شش ماه بود ندیده بودمش چقدر برام حسرت شد آخرین دیدار آخرین آغوشش

عزیزم منم 8 ساعت دورم و هیچوقت عادت نکردم فقط سوختم و ساختم غریبی به شدت عذاب میده آدمو

منم ۱۸ ساعت راه دارم با شهرمون یه ماه ندیدمشون خانواده مو😭😭
۸ ساعت که چیزی نیست

من خونم کاشانه خونه مامانم اصفهان درسته ک ۲ ساعت راهه اما همیشه ک نمیتونم ببینم شون خیلی سخته برام اینجا هیچ کس و ندارم با بچه کوچیک واقعا سختمه گاهی اوقات دلم میخواد در حد ۱ ساعت کسی بچه مو نگه داره و من یکم آرامش داشته باشم ولی کسی نیست مادر شوهرم اینا ام طبقه پایین مون زندگی میکنن ولی دریغ از یک ذره کمک دوران بارداریم از همه موقع ها برام سخت تر بود چون تا ۶ ماهگی ب شدت ویار داشتم تا یه غذا درست میکردم ۵ تا ۶ بار بالا می آوردم ولی یک بار نیومدن ی لیوان آب بدن دستم در صورتی ک من بعد زایمان خواهر شوهرم براش هر کاری ک از دستم برمی اومد کردم وقتی حال آدم بده بیشتز ب خانوادش نیاز داره و اون موقع ک نیست از همه مواقع سخت‌تر میگذره

آره واقعا سخته
ولی خونه خودت خیلی راحت تری
منم دورم ولی وقتی میرم بازم خونه خود آدم یه چیز دیگس

اولاش سخت بود چقدر گریه می کردم
ولی حالا عادت کردم تازه هرچی میگن بیا یه هفته بمون نمیرم😂

عزیزززم واقعا خیلی سخته مخصوصاوقتی بچه دارمیشی ودست تنهایی چه میشه کرد🥲

از مزایاش لذت ببر😁 ببین خوبه نزدیکی ها،ولی خب توی تربیت بچه ها ممکنه شیطونی کنن مامان باباها،واسه من که استعدادشو دارن اگه چیزی نگم😂

الهی عزیزم🥲خیلی سخته
چرا عروس راه دورشدی

من که خانوادم یه کشور دیگه هستن چی سال یه بارم نمیبینمشون

بگردم واقعا سخته.ما با مامانم اینا همسایه ایم ی روز نرم میمیرم

سوال های مرتبط

مامان پریماه مامان پریماه ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم:
دیگ از درد اونروز هچی نخوردم شوهرم به مادرشوهرم گف برای من سوپ درست کرد.من سوپ و خوردم رفتم خونه مادرم باشم که فرداش همونوری برم برای زایمان.اونروز که رفتم خونه مادرم دگ ساک و همه چی و جمع کردم .دگ اینقددد دردام افتضاح و غیر قابل تحمل شده بود من غروبش رفتم دکتر.میخاستم به دکتر بگم تورو خدا همین امشب منو سزارین کن من نمیتونم دگ تحمل کنم تا فردا .باز نمیتونم امشبم بیخابی بکشم و تا صب درد بکشم.ساعت ۴ .۷ آبان من رفتم دکتر به منشی گفتم منو اول بفرس داخل من دارم میمیرمم.منشی قبول نمیکرد میگف جلوتر از تو هستن نوبت دارن.گفتم من شرایطم اضطراریه از درد دارم میمیرم.میگف نه تو اگه درد زایمان داشته باشی اصن اینجا نمیتونی وایسی.(حالا فک کن من چجوری این درد و تحمل کردم که باورشون نمیشد ۸ سانت باز بودم و خبر نداشتم) بعد اخر راضیش کردم منشی و رفتم تو .دکتر گف دراز بکش معاینت کنم اینقد درد داری احتمال زیاد بازی.تا معاینه کرد گف اوووه تو ۸ سانت بازی چطوری این درد و از دیروز تو خونه تحمل کردی چرا زنگ نزدی به من.دکتر خودش تعجب کرد من دو روز این درد و تو خونه کشیدم🤣
حالا تا معتینه کرد همین لحظه کیسه آبمم پاره شد.گف همین الااان برو بیمارستان واس زایمان طبیعی من الان میام.من از ترس سکته🤣خیلیی از زایمان طبیعی میترسیدم گفتم نههه طبیعیه چیه.دکتر گف تو درد اصلیو تو خونه دو دور تحمل کردی یک ساعت زور بزنی بچه امدههه.حیفه درد طبیعی کشیدی اینهمه تحمل کردی من سزارینت کنم .هم درد طبیعی بکشی هم درد سز.من با ترس و لرز رفتم بیمارستان .تا رفتم اونجا معاینم کردن گفتن سر بچه مشخصه یکم زور بزنی بچه میاد.