۲۵ پاسخ

عزیزم شما خودت ی افتخاری واقعا افرین ب دل بزرگت ک ی بچه رو صاحب ی آغوش امن کردی هرکسی دل اینکارو نداره

کاش منم می‌تونستم مثل شما باشم .شما دل بزرگی دارین .و مطمعنم مادر مهربونیت هستی

من خودم همیشه قبل از اینکه قصد بچه دار شدن داشته باشم و بدونم بچه دار میشم یا نه به همسرم میگفتم اگر نشدم هیچ مقاومتی نشون نمی‌دم و همون اول از پرورشگاه بچه میارم. بعدش اگر خدا خواست بهمون میده.
اما خدا خواست و بچه دار شدم.
خودم همیشه تو ذهنم هست اگر بچه دوم خواستم چه نیازی هست که یه موجود جدید بدنیا بیارم، خیلی بهتره که مادر بچه ای بشم که توی دنیا هست و نیاز به سرپرست داره

واقعااا مامانای گهوراه ماهن خیلی دوسشون دارم من 6سال باهاشون خیلی جاها راهنمایم کردن وواقعاا خیلی کمکم کرد حرفاشون راهنمایشون دل دلریشون ایشالله همیشه سالم و سلامت باشن با اینکه ندیدمشون ولی خیلی دوسشون دارم😘😘😘😘♥♥♥♥♥♥

منم همیشه تو مجردی یکی از هدفام این بود که اگه درآمدی داشتم حتما یکی دونفراز بچه های نیازمند رو تحت حمایت بگیرم و هزینه مدرسه و دانشگاهشون رو بدم هرازگاهی ببرم بیرون ولی تو مجردی هیچ درامد نداشتم ازدواجم کردم همسرم پایه نیست فقط الان تونستم تو شهرمون از بهزیستی شماره کارت یه بچه ای که اوتیسمی هستش رو بگیرم که پدرمادرداره ولی دادن بهزیستی هرماه یه مبلغ ناچیز از پس اندازم رو میزنم
همیشه دوس دارم اینقدرپولدار بشم که همچین بچه هایی رو پیدا کنم که باهوشن ولی امکانات ندارن یا پول داشنگاه ندارن کمک کنم
ولی الان تو خرج بچه خودمم موندم اینقد ارزوها دارم براش ولی نمیتونم همه رو عملی کنم پسر خودم خیلی باهوشه فقط باید پول خرج کرد هرکلاسی بره زود یاد میگیره دوس دارم موسیقی و زبان ببرم ولی واقعا شهریشو ندارم

عزیزم♥️
خیلی خوشحالم که شما دخترتون و دخترتون شمارو دارن
مادر شدن یه تصمیم بزرگه برای تمام عمر هست و مهم نیست این مادر شدن از چه طریقی اتفاق بیوفته

من بعد دوقلوهام یک سال رد کردن میخام بگیرم اصن نمیخواستم بچه دار شم میخاستم سرپرستی بگیرم که خدا داد

آیدی روبیکا نداری عزیزم بهت پیام بدم

عزیزدلم امیدوارم که خدا به خاطر لطفی که کردی خودت هم مادر بشی 😍
یکی از اقوام ما رفتن و بچه آوردن تا زمانی که مادر خودش زنده بود همه چی خوب بود بعد از اینکه مادر خودش فوت شد ۳,۴ سالش بود نا مادری اومد و اونطرف هم از زن دومش دو تا بچه گیرش اومد بعد از اون همه چی عوض شد دختره دیگه جایی نرفت
یه مدت پیش هم شنیدم با مشت زده تو کمر دختره که دست خودش شکسته ولی دخترش چیزی نشده بود
امیدوارم که خدا خودش یه آینده خیلی خوب پیش روی همه بچه هاییی که بی سرپرست هستند براشون رقم بزنه🙌🙏🙏

دوروز سعی کردم ی موضوعی رو ب زور فراموش کنم وقتی پیامتون دیدم دوبار یادش افتادم دو روز پیش زن دادشم زایمان کرد و ی پسر بجه ای بود ی ماهی تو بیملرستان مادر ا ون زاید بود گذاشتش تو شیش او رفت بعد ی یک ماه ازش خبری نشد دو روز پیش بهزیستی اومد دنبال بچه پسر رو برد چ قدر ناراحت شدم براش

فقط گلم دخترنازتون میدونه که از بهزیستی اوردینش

گلم مبارک باشه ایشالا همیشه سالم و سلامت بمونه برات

الهی خدا آدم های خوش قلبی مثه شما و همسرتون زیاد کنه و همچنین دختر کوچولوی نازتونم در کنار شما حفظ کنه😍🥰

😘😘❤️❤️

من اینقد از این کار خوبت خوشم اومد که بهت درخواست دوستی دادم داشته باشمت مامان خوش قلب♥️

عزیزم منم به مادرایی مثل شما افتخار میکنم و خوشحالم که هستین ، مثل فرشته ها به یه انسان دیگه از جون و دلتون عشق میورزین و خوشبختش میکنین❤️

عزیزم تو وشوهرت به نظر من از بهترینهای این دنیا هستید من افتخار میکنم که یه همچین هم وطنهایی دارم شمادافتخار ایرانید

عزیزم تصمیم دارین به دخترتون بگین فرزندخوندست؟

شما یه فرشته اید مامان آندیا با قلب مهربونت انشاالله همیشه سالم سلامت باشی در کنار بچه تون

عزیزم ما هم ب شما و خانواده تون افتخار میکنیم
واقعا قلب مهربونی داری
امیدوارم کنار دختر کوچولوت همیشههههه زندگی شاد و با آرامشی داشته باشی 💕🌸

من همیشه نسبت به تو تایپکات حس خوبی دارم مریم❤️

اتفاقا ما ب شما افتخار می‌کنیم ک قلب مهربونتون پذیرای ی فرشته کوچولوی دوس داشتنی شد و فرصت اینو پیدا کرد ک از مهر مادر و پدر بی نصیب نمونه

عزيزم منم جواب دادم اما هر کاری میکنم میزد باید عضو انجمن بشید بخاطرهمین بهتون درخواست دادم

من حتی وقتی که مجرد بودم خودم همیشه میگفتم دلم میخواد ی بچه بگیرم برا خودم از بهزیستی ولی میگفتن نمیدن الانم واقعا دوست دارم ولی خب میگن اونای که بچه دارن نمیدن بهشون

من اون تاپیک و خوندم، و چقدرررر حس خوب گرفتم از تاپیک شما و جواب های بقیه، اومدم زیر همون تاپیک بنویسم چقدر از مار شما و ری اکشن بقیه خوشم اومد ولی دخترم بیدار شد گوشی و بستم رفتم❤️❤️

سوال های مرتبط

مامان آندیا مامان آندیا ۴ سالگی
دوستانم یک مورد که همه میگند این همه بچه درمراکز نگهداری و شیرخوارگاه هست چرا نمیدهند و باید مدت زیادی تو نوبت باشیم؟؟؟
در شیرخوارگاه و مراکز بچه و نوزادان زیادی هستند ولی اکثرا شرایط فرزندخواندگی ندارند مثلا مادر یا پدر زیستی یا اقوام درجه یک آنها مشخص هستند فقط بدلایل شرایط حال حاضر شرایط نگهداری ندارند ممکنه زندان باشند یا مشکلات مادی و یا موارد دیگر
دادگاه براشون حکم هم صادر نمیکنه
معمولا بعد از رها شدن نوزادان دربیمارستان یا کودکان در مکان های مختلف بهزیستی موظف هست تمام مواردی که امکان پیدا شدن والدین هست رابررسی کنه ادرس ها و شماره تماس هایی که در بیمارستان ارائه کردند .و حتی برای اینکه در آینده مشکلی پیش نیاید در روزنامه آگهی هم میشه برای همین بچه ها یک دوره چندماه در مراکز میماند و بعد باحکم دادگاه به لیست فرزندخواندگی وارد میشوند.در این بین بعضی والدین زیستی شخصا به بهزیستی مراجعه میکنند و و مکتوب اعلام میکنند که فرزندشان را نمیخواهند و باتوجه به مدارک این کودکان و نوزادن هم درلیست وارد میشوند .البته شرایط در تهران میباشد شهرهای دیگر قوانین خودشان را دارند و امین موقت هم هست مثلا دوست خودم از بیمارستان بعد از تولد فرزند را بهشون دادند که متاسفانه بعد یک هفته گفتند مادربزرگ نوزاد درخواست داده که خودش بچه را میخواد و از والدین گرفتند حالا این یک هفته مادر دلبسته شده بود و بعدش چه کشید بماند .
جدیدا طرح میهمان آمده که حتی کودان و نوزادان که والدین زیستی مشخص دارند هم شامل طرح هستند اگر خواستید درمورد ان صحبت میکنم
مامان شهاب و شاهان😊 مامان شهاب و شاهان😊 ۵ سالگی
#قصه_متنی

🔴 کودک عصبانی

در روزگاری بچه ی كوچک و بداخلاقی بود. روزی پدرش به او كيسه ای پر از ميخ و يک چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، يک ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرک مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته های بعد كه پسرک توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد ميخهايی كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.
پسرک متوجه شد كه آسانتر آن است كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخ ها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزی رسيد كه پسرک ديگر عادت عصبانی شدن را ترک كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوری كرد.
 پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، يكی از ميخهايی را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يک روز پسر به پدرش رو كرد و گفت همه ميخ ها را از ديوار درآورده است.
پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواری كه ميخها بر روی آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهايی كه در ديوار به وجود آورده ای نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئی مانند ميخی است كه بر ديوار دل طرف مقابل می كوبی. شاید تو چند مرتبه به شخص روبرو بگویی معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام اما جای زخم زبانت بر دل او خواهد ماند. پس همیشه مراقب باش عصبانیت خود را کنترل کنی.

#قصه