۱۲ پاسخ

منم دخترم نظر بابازضاجان کردم پارسال قسمتش شد بردمش پابوسش

خوش به سعادت تون منم پارسال رفته بودیم مشهد باردار بودم و نمیدونستم یه بارداری خدا خواسته وقتی برگشتیم و متوجه شدم خیلی شُکه بودم اولش ناراحت ولی امام رضا مهرش رو تو دلم گذاشت و دختر دومم خیلی خیلی خوش قدم بود برامون😍😍

عزیزمممم‌موهای تنم سیخ شد چقدر قشنگ😍

آخیییی
صبح رفتی؟ هوا چطور بود؟
من میترسم بچه رو ببرم حس میکنم باد سرد میاد ....

التماس دعا عزیزم منم بچه دومم رو امام رضا داده تو رو خدا دعا کن ما رو هم بطلبه

عزیزم چه حالب دخترامونم همسنن تقریبا

عزیزم منم سال قبل تقریبا همین موقع ها بود که رفتم مشهد و قبلش به امام رضا گفته بودم اگه منو میطلبی با بچه بطلب و در کمال تعحب هم آزمایشم منفی شد هم بلیط های هواپیمامون کنسل شد لحظه اخری دیگه ما باز اقدام کردیم برا بلیط گرفتن و یه تاریخ دیگه گرفتیم ولی میدونستم که امام رضا بهم بچه نداده و حقیقتا ناراحت بودم و احساس میکردم واقعا کارمون نمیشه که بیایم
جور شد خداروشکر اومدیم یادم ایام عرفه بود من انقدر گریه کردم دلم پر بود حسابی چهارماه بود اقدام کرده بودم ولی دلم پر بود
همسرمم همینطور روز عرفه کلی دعا کردیم برا بچه دارشدنمون
قبل از اینکه بریم پریودم پریودم عقب افتاده و قرص ال دی شروع کرده بودم به خوردن تا پریود شم دوباره اقدام کنم
برگشتبم و من دیدم پریود نشدم هنوز هم با اینکه قرص خورده بودم تست زدم و دیدم باردارم با اینکه بتام ۲۳ بود و یه هاله کوجیک بود ولی کاملا مشخص بود که مثبته و واقعااا اشک شوق میریختم
الانم دخترم من باباش صداش میزنیم سوغات امام رضا و بعدا مشخص شد دقیقا همونجا که بودیم من باردار شده بودم و خبر نداشتم که امام رضا بهم دخترمو داده
دوست دارم شرایط درست بشه بازم بیام زیارت

ای جونم😍😍 دعا کنین آقا مارو هم بطلبه اینبار با نی نی مون بیاییم

خوش به سعادتتت لطفا برای ماهم دعا کن

التماس دعا براپسرمم دعا کن ارزوجان تودستگاهه خوب شه یکم جون بگیره بیایم پابوس آقا

ای جان منم ناباروری داشتم گفتم حتما میارمش مشهد کاش قسمت بشه ماهم بیایم

خوش ب سعادتتون دعا کنید مارو هم بطلبه

سوال های مرتبط

مامان قند تو قندون🤤 مامان قند تو قندون🤤 ۱ سالگی
مامان بلوبری🫐 مامان بلوبری🫐 ۸ ماهگی
پارت سوم سزارین🥰

رفتیم رو تخت اتاق عمل نشستیم و داخل دستم یه امپول زدن و گفت الان احساس گیجی میکنی درسته گفتم بله تو همون حین یه دکتر داخل کمرم سوزن زد و پاهام کم کم سر شد و انقدر گیج بودم خیلی خوب بود اون حس😂
ب نظرم دکتری ک تو کارش وارد باشه ازت نمیپرسه پاهاتو میتونی تکون بدی یا نه ک بفهمه سر شدی🥰
خابیدم و یه خانوم خوش قلب سن دار اومد پیشم گفت استرس ک نداری گفتم ن ذوق دارم گفت من تا انتهای عمل پیشت هستم🥹🥹🥰

و دستش همش تو دستم بود و حس خوبی انتقال میداد
و خلاصه بهش گفتم هنوز شروع نکرردن!؟☹️
گفت شروع کردن نینی هم بدنیا اومد🥹😂
گفتم جدیییی
چرا پس دخترم گریه نکرد!!!چرا صداشو نمیشنوم؟؟؟؟چیزیشعهه!؟؟توروخدا بهم بگیددد زدم زیر گریه😭🥺
گفت ن بخدا هیچیش نیس گفتم پس بیارید من ببینمش چرا صداش نیس چرا گریه نمیکنه
بزنیدش گریه کنه🥹😂
دکتره گغت حالا هم ک یه بچه ساکت خدا بهت داده میخای گریشو‌در بیاری😂😂😂😂😂😂
خلاصه دیدمش با چشای تارم و دیگ گریم بند نیومد🥹🥹
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۱۱ ماهگی
پارت ششم و آخر 🥹
تا دکتر اومد دستش و بیاره ک معاینه ک یهو گفت بدویید بچه داره میاد ، سریع واسه دکتر روپوش پوشوندن و چند تا پرستار اومد بالاسرم ، ماما همراهم دستم و گرفته بود
هی میگفت دیگه تموم شد ، آفرین
خیلی خوب بودی
نگران نباش فقط داد نزن وگرنه دهانه رحمت جمع میشه برای بچت خطر ناک ، منم ک اصلا آمپول بی‌حسی نزده بودم چون خیلی از عوارضش میترسیدم ، فقط ماسک انتونوکس گرفته بودم ، گفت هر موقع ک درد داشتی تو این ماسک نفس عمیق بکش
منم چند تا داد محکم زدم ولی بعدش دیگه تو اون ماسکه نفس میکشیدم .
ماسک گیجم می‌کرد دلی دردمم کنترل می‌کرد.
س چهار تا زور ک با زور پنجم یهو بچه رو کشیدن بیرون و شکمم خالی شد 🥹🥹
بند نافش و بریدن و گذاشتنش رو شکمم ، حس میکردم رو ابرام ، انقد ک خوشحال بودم .
دیگه بخیه های داخلی و زیاد نفهمیدم موقع بخیه زدن ، اما بیرونیا رو بی حسی نداشت قشنگ متوجه میشدم ، درد داشت ولی دیگه برام مهم نبود
همون موقع ک بخیه میزدن ، یکی از پرستارا گفت شوهرت شیرینی گرفته واسه بخش بیا شیرینی دخترت و بخور ، منم اولین چیزی ک بعد از زایمان خوردم شیرینی دخترم بود😁🤩 بعدشم بهم ۷ تا خرما داد ماما همراهم .
ی عالمه پرستار اومده بود تو اتاق هر وی هم دخترم و میدید میگفت دختر تو انگار خودت و ب دنیا اوردی مثل خودته ، منم ک با این حرفشون خیلی خوشحال میشدم 🤣🤣
آخه دوست داشتم دخترمم مثل خودم چشم رنگی باشه
راستی دخترم ۵ دقیقه ب ۱۲ موقعی ک اذان میگفت ب دنیا اومد 🫠
هر کی من و میدید میگفت عه بالاخره زاییدی؟؟🤣🤣
اینم از تجربه زایمانم 😁
مامان آترین😍 مامان آترین😍 ۷ ماهگی
پارسال این موقع بود که من تو دلی داشتم خودم خبر نداشتم آترین مامان دوماه تو شکمم بود و من تازه از وجودش باخبر شده بودم چقدر خوشهال بودم دل تو‌دلم نبود باورم نمیشد چون خیلی انتظار کشیدم خیلی دلم بچه میخاست و نمیشد تنبلی داشتم و فکر مبکردم خدا هیچ وقت بهم بچه نده تا خدا خواست و طبیعی باردار شدم چقدر هرکی از اشناهامون دوستام فامیلا بچه دار میشدن دلم‌بار میومد و هرسری دلم میشکست که خدا چرا منو‌لایق مادرشدن نمبدونه مبگفتم حامله کجابود فک میکردم لکه بینی و نامنظمیش به خاطر تنبلیمه انقدناامیدشده بودم ک هیچ‌وقت بیبی چک‌نمیزدم میگفتم منکه نیستم براچی بزنم تااینکه زدم و‌دیدم سریع دوتا پررنگ افتاد دوباره یکی‌دیگه گرفتم اونم دوتا پررنگ افتاد ازمایش خون‌دادم و در کمال ناباوری دیدم بتام انقدر بالاست خداروشکر میکنم بابت همه چیز امسالم که فرشته کوچولوم پیشمه و داره بازی میکنه خوشبختیو بهشتو باوجود‌اترین تو‌همین دنیا‌دیدم😭😭😭🥹🥹🥹