۳ پاسخ

وقتی پریماه ب دنیا اومده‌بود خیلی گریه‌میکرد‌همش حس افسردگی داشتم همش در حال نق زدن بود همه‌میگفتن چرا اینجوریه‌بچت چرا انقد‌بهت‌میچسبه‌ حالم از خودم بهم‌میخورد همش‌لحظه شماری میکردم بخابه‌ از بس نق میزد همه‌میگفتن‌دلم‌برات‌میسوزه فک میکردم بچه‌من‌فقط این مدلیه‌با این حال‌ب حال دلش‌بودم شوهرم اصن‌همکاری نمیکرد اصلااااااا چون دخترمم باهاش‌ اوکی نبود خلاصه پدرم درومد تا این دختر شد پنج شش ساله الان‌میبینم همه مامانا میگن بچمون نق نمیزنه ببین چکاب ببرش کم خونی نداشته باشه حتما مولتی و آهنشو بده ارامش داشته باش باهاش راه بیا همه اینها میگذره و بزرگ میشه خانوم میشه میگی خوب ک ارامشمو حفظ کردم خوب ک سر بچم داد نزدم من از بس عصبی بودم دخترم ناخن‌جوی پیدا کرذه بود خیلیییییم نق میزد و‌گریه میکرد واقعا برام اعصاب نمیذاش منم شهر غریب دست تنها بودم همش بهم مک میزد شیرمم کم بود شیر خشک و غذام‌نمیخورد وای یادم میفته دستام ب شدت میلرزه اما سعی کن ب هر روشی میتونی‌سرگرمش کن اروم باش

ماهم همینیم همش بهم آویزونه هیچوقت استراحت ندارم جدیداهم نه خواب شب درست حسابی داره نه روز،شبا ده بار بیدار میشه سینه مثل پستونک میگه دهنم باشه غذا رو گاز میسوزه از گریه غش میکنه میگه پا نشو ظرف که تابیداره اصلا نمیزاره بشورم میاد با کونش منو هل میده که اینجا وانستا غذا درست کردنمم با بدبختی

پسر منم همینطوره

سوال های مرتبط