من افسردگیم دقیقا از فردای زایمانم شروع شد پسرم شیر نمیخورد سه ساعت بود شیر نخورده بود من میترسیدم قندش بیوفته فقط گریه می‌کردم از همون لحظه ترس از دست دادنش مثل خوره افتاده بود به جونم فقط فکرهای منفی تو ذهنم بود زردی داشت تووو دستگاه بود خونه ،نیگاش می‌کردم گریه میکردم خدایی نکرده نکنه کاریش بشه من میمیرم شبا که میخابید باید صورتش ب سمت خودم میبود تا صبح هی جا بجاش میکردم که صورتش سمت باشه ببینمش .دوبارم شیر پرید گلوش من بدتر ترسیده بودم ینی میخاسم قطره اد بهش بدم نباید تنها میبودم خیس عرق میشدم از ترس فقط ترس از دست دادن داشتم از خودم حالم بهم میخورد بابت این فکرهای مزخرف به کسیم نمیگفتم ینی جوری بود راه میرفتم با بچم میگفتم الان میوفته از دستم سرش میخورع به یجایی یکاری میشه تب می‌کرد میگفتم نکنه یکاریشه گریه میکردم
در این حد زیاد بود خودمم نمیدونستم افسردگیه یروز به همسرم گفتم این حسمو کلی ام گریه کردم خودمو خالی کردم انگار این حس مزخرف باید ریخته می‌شد بیرون از اون روز به بعد خداروشکر خوب شدم دیگ ترس از دست دادن ندارم وقتی افسردگی داشته باشی اصلا لذت نمیبری از لحظه یکسره ته دلت خالی میشع خداکنه کسی گرفتارش نشع🙏🏻🙏🏻

۳ پاسخ

منم دقیقا ابن افکار رو داشتم..

عزیزم خداروشکر درهمین حد بود و زود تموم شد

من هنوز احساس میکنم افسردگی باهام مونده 😔منم همش ترس از دست دادنش رو دارم یا ترس اینکه خودم چیزیم بشه اون تنها بمونه

سوال های مرتبط

مامان byanیوسف 😍😍 مامان byanیوسف 😍😍 ۲ سالگی
سوال:خیلیا خواسته بودین خوابم رو تعریف کنم که وقتی از خواب بیدار شدم دستم بود ولی میخوام از الان بگم هر کی میترسه نیاد خوابم این بود که انگار تو یه سالن بزرگ بودم بعد همسرمم کنارم بود بهم گف نگا کن تموم اونایی که باهامون اینکارو کردن اینهاشون عکسشون رو دیوار زده بودن یه مرد و یه زن بعد رو این عکس ها چند تا سرباز اومده بودن و رو هر کدوم از عکسا یه تابلوی بزرگ که روش سوره نوشته بود گذاشتن بعد تو خواب گفتن چون نباید کسی بفهمه بعد انگار اومدم تو اتاقم کنار تخت دو نفر بودن حسشون میکردم ولی نمیدیدمشون ولی راه رفتن و بالا پایین شدن تختم رو حس میکردم بعد از ترس یه کتابی کنارم بود اونو تو دستم میرفتم از ترس فک میکردم ازم محافظت میکنه ولی تا میگرفتمش سرم و زبونم جوری سنگین میشد (مثل وقتی بختک میاد تو خواب)و قش میکردم دوباره بیدار میشدم اون کتاب رو دستم میگرفتم دوباره همین حالتی میشدم اما وقتی بلند شدم دیگه با چشمام نمیتونسم خوب ببینم ولی گرفتم سوره بقره روشن کردم و هیچی حس نکردم دیگه (دوباره همین حس اومد ) بعد بلند شدم بوی خون و پتادین به مشامم میخورد (اینا همش تو خواب بود ) کنارم رو نگا کردم دیدم دخترم میگه چاقو و یوسف رو دیدم ادامه اش پایینه
فرزندپروری انومالی سونوگرافی
مامان نی نی مامان نی نی ۲ سالگی
دوسال پیش همچین شبی پر از استرس و ترس بودم چقدر گریه کردم چقدر میترسیدم،ترسم باعث شد بود همه ذوق به دنیا اومدن بچم از بین بره وقتی رفتم بیمارستان از ترس فشارم بالا رفته بود و پرستارا تو زایشگاه نگهم داشته بودن که آزمایش مسمومیت بارداری بیاد که مطمئن بشن یهو دکترم اومد و گفت این هیچش نیست فقط ترسیده و بردنم اتاق عمل مامانم گریه میکرد به شوهرم میگفتم تروخدا برام دعا کن اصن ذوقی نبودفقط ترس بود وارد اتاق عمل شدم ی آقای مهربونی اومدوبهم ی دستبند داد و گفت این دستت باشه اینجا تنهاجایی ک اسم مادرو برای بچه می‌نويسن سزارین ترس نداره سه سال دیگ دوباره میای برای زایمان بی‌حسی و همه چی تموم شد و عمل شروع شد با شنیدم صدای یچم انگار آب یخ ریختن روم همه ی اون ترس ها استرس هایهوازبین رفت وقتی گذاشتنش کنار صورتم صدبار حاضربودم تکرار بشه انقدر ذوقشو داشتم که وقتی گرفتنش از روصورتم دائم سرمو میچرخوندم که ببینمش وقتی اومدم تواتاق همش میگفتم بزاریدش کنارم توی تختش نزارید پرستارامیگفتن سرتو تکون نده سردردمیشی ولی ذوقش نمیزاشت امشب،الان دوساله که خدارو روزی صدبار شکرمیکنم واس داشتنش عاشقشم میمیرم براش خدایاشکرت❣️❣️بمونه به یادگار از ۲سالگی فندق مامان💙🩵
مامان آروین👼🏻😍 مامان آروین👼🏻😍 ۲ سالگی
۲دیگه بعد از این شیری که وقتی از خواب بیدار میشد رو حذف کردم و تا از خواب بیدار میشد بلند میشدیم و حواس پرتی و صبحانه و بازی، دیگه خودش انگار متوجه شده بود که شیر نیست و اروین همیشه عادت داشت تا صبحانه اشو میخورد میومد شیر میخورد و این عادت از سرش افتاد و کلا یادش رفت، و بعد رسیدیم به غول یکی مونده به اخر یعنی شیر قبل از خوابیدن که یبار امتحان کردم و اروین رو ۳ ساااعت چرخوندم و اون فقط گریه میکرد و نتونستم اخر و هلاک شد بچم و بهش شیر دادم و خوابید، هنوز نه خودش واسه این قسمت اماده بود و نه من، فهمیدم که من باید خواب عصر رو اول یاد بگیرم بخوابونمش بعد برسم به اون قسمت شب، پس عصرا اهنگ لالایی گذاشتم و تکون و لالایی نمیخوابید و بعدش دیگه فهمیدم اروین اینجوری با تکون دوست نداره بخوابه و میذاشتمش تو بغلم و بدون هیچ تکونی اینقدررر حرف میزنم و از ثانیه ای که از خواب بیدار میشد رو براش تعریف میکردم تا همون لحظه و فهمیدم اروین حرف زدنم رو دوست داره و روز اول ۲ ساعت حرف زدم یه چیزی رو هزاربار تعریف میکردم-
مامان پناه مامان پناه ۲ سالگی
دختر کوچولوی زیبای من وقتش بود دیگه با شیر خداحافظی کنی ک‌هم غذاهای خوشمزه مامانی رو بهتر بخوری 😋😜و هم خوابای عمیق تری داشته باشی 🥰
خداروشکر ک پناه توی پشت سر گذاشتن این مرحله‌همکاری کرد باهام نمیگم خیلی راحت بود ولی من توی ذهنم خیلی سخت تر تصور میکردم ترک شیر رو😌
تجربه خودم مینویسم شاید ب کارتون بیاد….😇


از ۶ماهگی ک‌باید شیر شب قطع میشد من نتونستم این کار بکنم چون هر جوری ک سعی میکردم‌ شیر ندم بهش نشد ک نشد (اینم بگم ک معمولا از وقتی میخوابید تا ساعت ۴و ۵صبح یکسره خواب بود و از این ساعت‌ب بعد بیشتر شیر میخواست)
از یکی دو ماه قبل تصمیم گرفتم شیر روزش رو قطع کنم و فقط موقع خوابیدن بهش بدم (چون فقط با شیر میخوابید )
گذشت تا هفته پیش ک تصمیم‌گرفتم کلا شیرش رو قطع کنم ❌❌
چسب زخم زدم‌ب سینه هام وقتی اومد بخوره و دید گقتم چی شده ؟؟؟گفت دودو شده و بلند شد‌ از بعد اون وقتی میگفت ممه بهش نشون میدادم میگفتم ببین دودو شده دیگه اینطوری شد ک پناه منم از شیر گرفته شد و الان یک‌هفته پاکی داره 😂🥰
خالی از لطف نیست ک بگم گریه و بهونه گیری هم میکرد ولی باهاش‌ کنار اومدم ک از سرشبیوفته
مامان آریو❤ مامان آریو❤ ۲ سالگی
🌿روز سوم قطع شیردهی😒

وقتی آریو رو از شیر گرفتم احساس خیلی بدی داشتم🥀

تا قبلش میگفتم امروز دیگه از شیر میگیرمش و راحت میشم، اصلا جشن میگیرم ولی بعد پُر از حسرت شیر دادن به آریو شدم😢😢

شب اول و دوم بد نبود ، دستش رو گذاشت روی سینه‌م و خوابید ؛ پیشنهاد خودش بود اینجوری بخوابه منم اجازه دادم این کارو بکنه

پیشنهاد خوبی بود، انگار خودم بیشتر دلم میخواست یه جوری بهم نزدیک باشه و اون شیر ندادن رو جبران کنه🥲🥲

هر چند، بعد از خوابیدن آریوجانم کلی گریه میکردم و با حسرت بهش نگاه میکردم😞😞

با اینکه دیگه نیمه شب بیدار نمیشد ، من بارها بیدار میشدم و دوباره با بغض میخوابیدم🥺🥺🥺

ولی شب سوم؛ همون شب حسرت که میگن توی خواب عمیق بهش شیر بدین که حسرت به دل نمونه و من بهش ندادم😢😢

اون شب موقع خواب خیلی بهونه های الکی گرفت ؛ اینجا بخوابیم،نه اونجا بخوابیم، پتو میخوام ، آب میخوام ....

یهو محکم زد توی گوشم ، شوکه شدم ، آریو اصلا دست بزن نداشت

فقط بهش نگاه کردم، دوباره زد و شروع کرد به گریه کردن😥😥

موهامو کشید، بهم لگد زد، چنگ میزد و گریه میکرد

نمیدونستم باید چیکار کنم، دلم نمیومد دعواش کنم ، دلم براش می‌سوخت ، انگار داشت خودشو خالی می‌کرد

منم شروع کردم به گریه کردن، ازش فاصله گرفتم و اونطرف‌تر خوابیدم

هنوز داشت گریه میکرد، اومد کنارم دراز کشید، دستم بردم سمتش بغلش کنم ، نازش کنم(خوشگل مامان، نفس مامان،عزیز مامان...) 🥺🥺

گفت نکن مامان،نگو، دست نزن😔

روشو از من برگردوند و بدون دخالت من کنارم خوابید🌙

و اون شب بدترین شب زندگیم بود😔😭😭
مامان آقاعلی🌱 مامان آقاعلی🌱 ۲ سالگی
سلام✨️
قطع کامل شیر؛
هیچوقت فکرنمیکردم یه روز بیام اینجا و اینا رو بنویسم.
با خودم میگفتم میدونم که زمان از شیرگرفتن میرسه اما دیگه نهایتا اونقدر پسرم اذیت میشه و گریه میکنه تا بالاخره یادش بره!

من از یکم اردیبهشت شروع کردم به کمر کردن شیر،
مشغولش میکردم با بازی متنوع، خوراکی جدید، اسباب بازی جدید، گاهی برنامه کودک و کارتون نگاه میکرد یا بیرون میرفتیم خلاصه روزا مشغول میشد یا یکی دوبار میخورد، اما امااان از شب بدون شیر که اصلا نمیخوابید و مدام جیغ و گریه خواب هم که نداشتیم باورم نمیشددددد یه روز پسرم بذاره من بخوابم یا دو سه ساعت خودش پشت سر هم بخوابه ساعتی دوساعتی یه بار شیر میخواست دیگه دیوونه شده بودم از ۴ ماهگیش اینطوری شده بوداااا.
جونم بگه براتون که خواست خدا بود واقعا.
دعای از شیر گرفتن رو بهش وصل کرده بودم مثل حرزش بود با سوزن به لباسش وصل بود و موقع خواب زیر سرش، (سوره بروج)
اینو هم بگم میخواستم تا ۲۸ ام که تولد قمریش هست دیگه کامل از شیر بگیرم!
خلاصه که چند روز پیش یکم کشک خورد ترش بود دوست نداشت دیگه نخورد بعدش هی یه چیزی ترش بود میگفتم ترشه دیگه نمیخورد.
سه روز پیش به ذهنم رسید این روش رو اجرا کنم گفتم یا جواب میگیرم یا اذیتش نمیکنم.
تاپیک بعدی! اینجا جا نمیشه