۱۹ پاسخ

انقدر قشنگ و مثبت درباره تجربه‌هات حرف می‌زنی، کلی از ترس و اضطراب بقیه کم می‌کنه.

مبارکه عزیزم دقیقا چند هفته و چند روز رفتی برا زایمان؟

چقدر همچی انرژی مثبت ماشاءالله بهتون همیشه همینجور عالی و پر انرژی بمون 👍🏻💖

منم همش میگفتم به بچه ان شیر نمیدم، سینه هام خراب میشه.الان میگم اگه شیر منو نگیره چی🥲🥹
من اینقدر رو خوابم حساس بودم الان اصلا نمیتونم شبا بخوابم ، فقط این پهلو اون پهلو میشم ولی همینجوری ناز میدم پسرمو 😍

تبریک میگم عزیزم الهی که خوش قدم باشه

متن قشنگی بودافرین،تو آپارتمان نشستید!اون سیاهه پیش دره چیه

مادر شدن حس بی نظیریه، با همه سختیایی که داره حاضری جونتم برای بچه‌ت بدی انقدر که شیرین و دوست داشتنیه
تبریک میگم عزیزم مادر شدن و قدم نو رسیده رو 💗🌸

عزیزمم مبارکههه منم پارسال همین بیمارستان زایمان کردم نی نیم قراره ب دنیا بیاد انشالله میرم همین بیمارستان چقدر از تجربه هات انرژی مثبت گرفتم و چقد از استرسم کم شد واقعااا🫂♥️🩷💋خدا کوچولوتو حفظ کنه🩵😍

تبریک میگم عزیزم 🫠🤍

چقدر عالی خداروشکر

مادر شدن خیلی حس قشنگیه خدارو شکر

آخی به جمع مامانا خوش اومدییییی😍😍🥹🫶
منم همش به همسرم میگفتم خیلی ناراحت میشم که نمیتونی حس هایی که من تجربه میکنم رو تجربه کنی همسرم میگفت نترس منم حس پدرانه رو تجربه میکنم که تو نمیتونی درک و حسش کنی
اصلا نگران این نباش🥹👌

عزیزم مبارکت باشه😍❤️
من و تو تاریخامون یکی بود ولی من دکترم برا ۳۹ هفته و ۱ روز بهم وقت داده.
برام دعا کنه ۵ روز دیگه باید تحمل کنم

تبریک میگم عزیزم😍قدمش پر از خیر و برکت باشه

چرا من گریم گرفت 🥹🥹

تبریک میگم بهت عزیزم مبارک باشه

چقدمنی عزیزم من چندروزه دلم نمیخواد بخوابم فقط میخوام باپسرم وقت بگذرونم

و اما بچه هامون امدن و ماخطاب گشتیم به قشنگ ترین نام
به نام مادر😍
خدایا شکرت🤲
و عزیزم مبارکه انشالاه قدمش پر از برکت برا ابرانمون باشه و خوشحالی

تبریک میگم عزیزم

سوال های مرتبط

مامان ماهورا مامان ماهورا ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت ۳
دیگه بعد از آمپولی که بهم زدن لش شدم کلی آروم شدم جلوی دیدمو بستن دستامو به تخت بستن منم دیگه جون تکون خوردنی نداشتم حس میکردم که دارن به شکمم دست میزنن از صحبتاشون فهمیدم دارن بچه رو در میارن من رحمم دوشاخ بود و دکترم چون تازه هفته ی ۳۵ بارداری پیداش کردم اصلا یادم رفته بود که بهش بگم اینجوری ام و اونم البته فکر کنم توجهی به سونو گرافی هام نداشت توی سونو زده بود دو شاخم خلاصه انگار نمی‌تونستم با اینکه سفالیک بود بچه بچه رو در بیارن حس میکردم دو نفر دارن شکمه منو فشار میدن درد نداشت ولی نفسم می‌رفت این کارو میکردن از یه ورم استرس گرفتم ۵ دیگه همینجور داشتن فشار میدادن و صدای گریه ی بچه ای نمیومد هعی می‌پرسیدم چرا صداش نمیاد پس چرا چرا چرا یهو صدای گریش اومد🥹🥹🥹🥹🥹
من مردمممممم براااش فقط همینجوری داشت اشکم بی اختیار از خوشحالی میومد یکم تمیزش کردن آوردنش من ببینمش اصلا خیلیییی حس خیلی قشنگیه و توصیفی نیست تموم دردت اون لحظه می‌ره فقط یاد کل بردارید میوفتی یه لحظه و باخودت میگی ارزششو داشت ننه لپاش و زدن به صورتم خیلیییی نرم بود🥹🥹🥹🥹
مامان هیراد مامان هیراد ۲ ماهگی
آخرین جمعه ی بدون بچه🥺
هفته ی دیگه همین موقعه هیرادم به دنیا اومده و دو روزشه🥹
خیلی حس عجیبی دارم.
اصلا باورم نمیشه که ۹ماه بارداری انقدر زود تموم شد و لحظه ی دیدارمون فرا‌رسیده🥹
این روزا آخرین‌روزای دو نفره بودنمونه و من هنوز باور‌م‌ نشده که قراره خانوادمون سه نفره بشه🥺
هم دلم گرفته هم خیلی خوشحالم.
میدونم که از هفته ی دیگه من هیچ وقت اون آدم سابق نمیشم و قراره همه ی الویت هام و زندگیم تغیر کنه🥺
میدونم که دلم خیلی برای این روزامون تنگ میشه و تاابد دلم میخواد که دوباره به این روزا برگردم ولی نمیشه🥺
امیدوارم هیچ وقت از بچه داشتن پشیمون نشم و پسرمو با عشق و تو یک خانواده ی سالم بزرگ کنم.
از خدا میخوام که خیلی خیلی بهم قدرت و توان بده که از پس مسئولیت به این سنگینی بربیام🫀
واقعا ترس تمام وجودمو گرفته ولی همه چیز رو به خدا میسپارم و میدونم که مثل همیشه راه رو بهم نشون میده🥺
بی صبرانه منتظرم ببینمت سنگ صبور مامان🫀🥺
تو رو خدا از آسمون و از بین قشنگترین فرشته هاش برای من فرستاده پس تو عشق آسمونیه من هستی🫀


۱۴۰۵/۲/۱۱