تجربه زایمان سزارین
پارت ۳
دیگه بعد از آمپولی که بهم زدن لش شدم کلی آروم شدم جلوی دیدمو بستن دستامو به تخت بستن منم دیگه جون تکون خوردنی نداشتم حس میکردم که دارن به شکمم دست میزنن از صحبتاشون فهمیدم دارن بچه رو در میارن من رحمم دوشاخ بود و دکترم چون تازه هفته ی ۳۵ بارداری پیداش کردم اصلا یادم رفته بود که بهش بگم اینجوری ام و اونم البته فکر کنم توجهی به سونو گرافی هام نداشت توی سونو زده بود دو شاخم خلاصه انگار نمی‌تونستم با اینکه سفالیک بود بچه بچه رو در بیارن حس میکردم دو نفر دارن شکمه منو فشار میدن درد نداشت ولی نفسم می‌رفت این کارو میکردن از یه ورم استرس گرفتم ۵ دیگه همینجور داشتن فشار میدادن و صدای گریه ی بچه ای نمیومد هعی می‌پرسیدم چرا صداش نمیاد پس چرا چرا چرا یهو صدای گریش اومد🥹🥹🥹🥹🥹
من مردمممممم براااش فقط همینجوری داشت اشکم بی اختیار از خوشحالی میومد یکم تمیزش کردن آوردنش من ببینمش اصلا خیلیییی حس خیلی قشنگیه و توصیفی نیست تموم دردت اون لحظه می‌ره فقط یاد کل بردارید میوفتی یه لحظه و باخودت میگی ارزششو داشت ننه لپاش و زدن به صورتم خیلیییی نرم بود🥹🥹🥹🥹

۸ پاسخ

اقاااا دلم و آب کردیییییی🥲🥲♥️

اون آمپولی ک زدن به بازوت چی بود؟

عزیزم به سلامتی انصاری تهران بودی؟راضی بودی چجوری بود؟

قدمش مبارک 🥰 از بیمارستان اتاقی نوش یشبب بستری بودین بگید بیمارستان خصوصی بود یان

الهی، خداکنه قسمت هممون شه

قدم نو رسیده مبارک 🥹

قدمش پر از خیر و برکت باشه براتون ان شاالله❤️🥰

ای جانمممم
خدا حفظتون کنه برای هم🤍🤍

سوال های مرتبط

مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۴ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان درسا مامان درسا ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۴
رفتم بلوک زایمان برای آماده شدن واااای که داشتم میلرزیدم داشتم سکته میکردم از سوند و زایمان یهویی و وااااای
دوباره ازم nst گرفتن و رفتیم برای سوند 😭 وااای که چقدر میترسیدم و چون میترسیدم سوند و زدنی خودمو سفت کردم و درد داشت البته سوزش داشت بیشتر . بعدش سرم و اینا وصل کردن بهم و لباسامو عوض کردم و رفتم برای اتاق عمل 😍🥹
از آمپول بیهوشی هم میترسیدم اصلا کلا وحشت داشتم چون خیلی یهویی شد 🥹 دکتر بیهوشیم اومد و با کلی شوخی و خنده و مهربونی بیحسی رو زد بهم . ینی منی که از آمپول میترسم و درد داره این بیحسی اصلا درد نداشت اصلا اصلا ... بعدش گفتن بخواب یهو و دراز کشیدم و عمل و شروع کردن .
فک کنم ۵ دقیقه گذشته بود یهو همه گفتن مبارکهههه چقدر تپله 😍😍😍🥹🥹🥹😭😭😭 واااای انگار که دنیارو دادن بهممممم گفتم دنیا اومددد؟؟؟😍😍 گفتن آره من دیگه گریهههه گریهههه از خوشحالی 😭😭😭🥹🥹🥹😍😍
همش خداروشکرررر میکردم و خوشحال بودمممم صدای گریع اشو شنیدم مردم از خوشحالی بعدش که آوردن تماس پوست با پوست کلیییی بوسش کردم و کلییییی قربون صدقه اش رفتمممم😍😍
بعد شاید ۱۰ دقیقه بردنم ریکاوری و فقط تو ریکاوری میلرزیدمممم🥹
مامان نیک💙🍼 مامان نیک💙🍼 ۱ ماهگی
تجربه سزارین ( بیمارستان آتیه تهران)
پارت ۲
اصلا چیزی از کارهایی که دکتر و دستیارش انجام میدادن متوجه نمیشدم ،
تا اینکه رسید به زمانی که باید بچه رو می‌کشیدن بیرون😵‍💫 انگار یه کم سخت شده بود، دکتر به دستیارش گفت فشار بده بالا تنه منو، و به شدت فشار میاورد رو قفسه سینه م ؛ انگار داشتن احیا میکردن منو ؛ ایتقدر وه فشار محکم میدادن؛ اونجا واقعا فشار زیادی تحمل کردم و حتی حس کردم دنده م تق صدا داد، و هنوز هم پشت قفسه سینه م سمت چپ درد زیادی دارم، حالا نمیدونم بخاطر اون فشاره یا نه،،
خلاصه بعد چندتا فشار محکم، نی نی رو کشیدن بیرون🥲🥹
چند ثانیه طول کشید تا صدای گریه ش رو بشنوم🥹 اون لحظه فشنگ ترین صدای عمرم بود و همه چیز دیگه رو فراموش کرده بودم
تمیزش کردن و گذاشتن کنار صورت🫠🥹🥲 یه موجود نرم و گرم چسبیده بود به گونه م🥲🥹🥹 زیباترین لحظه عمرم بود
الان باز دوست دارم برگردم به اون لحظه 🥲
بعد نی نی رو بردن
عملیات دوخت و دوز رو انجام میدادن
بخیه من جذبی بود
انصافا هم خوب زد
بعد من رو بردن ریکاوری ، فکر کنم دو ساعتی اونجا بودم.
چندین بار اومدن فشار دادن، که چیزی حس نکردم
بعد آوردنم تو بخش، اتاق خصوصی رزرو کرده بودم
تو اتاق هم یکی دو بار فشار دادن که درد داشت ولی قابل تحمل بود،
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۵ ماهگی
*پارت پنجم*


بعد بهم گفتن دیگه سرتو تکون نده که بعدا سر درد نشی..
دیگه از اونجا به بعد هیچی نمیفهمیدم اصلا نفهمیدم کی برش دادن کی شروع کردن فقط خیلییی سنگین شده بودم چون بی حس بودم و اینکه فقط شکمم تکون میخورد حس میکردم..

منم خیلی ریلکس بود جالبه دیگه ترسی نداشتم فقط منتظر صدای بچه بودم🥹🥹

بعد یهو شکممو از معده هول دادن به پایین یهو ترسیدم... و بعدش...
صدای جیغ بنفش هامین درومد😍🥹🤣
اینقهههه اینقههههه....
نمیدونستم گریه کنم یا بخندم..
چون فیلمبردار داشتم سعی کردم گریه نکنم
خیلی سریع پیش رفت..
بعد بچه رو بردن پاهاشو مهر بزنن و تمیز کنن و عکساشو بگیرن...

بعد یه دکتر اومد بالا سرم گفت ارامبخش برات زدم هروقت خواستی میتونی بخوابی..
گفتم نهههههه نزن هنوز بچمو ندیدم گفت عجول صبر کن الان میارنش ، دوزش کمه خب نخواب!😂

یهو دیدم یه فندوق کوچولوعه لای پتو پیچیده ی سرخ و سفید آوردن کنار صورتم و چسبوندن بهم..
پوستش خیلی گرم و نرم اومد...
خیلییی حس خوب و قشنگی بود نمیدونم چجوری توصیفش کنم ...
انشالله همه این حس قشنگو تجربه کنن🥹😍😍
وای خیلییی خوب بود🤩

دیگه گفتن بچه رو می‌بریم ریکاوری اونجا میاریمش پیشت...
دیگه شروع کردن دوخت زدن بخیه هام ولی من فقط منتظر بودم برم ریکاوری بچمو باز ببینم چون سرمو تکون نداده بودم خیلی قیافشو ندیده بودم🥹

که دیگه عملم تموم شد و روم پتو انداختن و چون سنگین بودم دوتا مرد زور دار اومدن و بلندم کردن و گذاشتن رو یه تخت دیگه و منو بردن بخش ریکاوری...
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۴ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۵
بعد اون فشار ها صدای گریه ی بچمو شنیدم و منم باهاش گریه کردم خیلی حس قشنگی بود🥹😍 اون لحظه برای همه ی چشم انتظارا و زنای باردار دعا کردم که به آرزوشون برسن و بچشون رو به سلامتی بغل کنم وقتی آوردنش صورتش رو چسبوندن به صورتم جفتمون داشتیم گریه میکردیم و اون موقه بود فهمیدم که میگن بچه از جونه خودتم برات عزیزم تره یعنی چی بردنش اون ور حس میکردم قلبمو کندن و بردن 🥹
بعد از اون بخیه زدن و بردنم به ریکاوری که اینجا بدنم خیلی بی‌حال شد انگار خیلی خیلی خستم من از همون جا دیگه نه سرمو تکون دادم و نه حرف زدم تو ریکاوری بهشون گفتم که شکممو ماساژ بدین تو بی حسی نمیخام وقتی حسم برگشت ماساژ بدین گفت تو اتاق عمل شکمت خالی شده و دیگه نیازی نیست ولی محض اطمینان یه بار دیگه انجام داد
من انقد بی حال بود که خابم برد یه جورایی با دهن باز خابم برد اونجا یه آقایی بود دیگه نمیدونم چیکار بود ولی خیلی مهربان بود گفت حالت خوبه دخترم گفتم اره گفت پاشو دارن بچتو میارن که شیر بدی آوردن گذاشتن رو سینم و من هی ذوق میکردم براش و اون شیر میخورد خیلی هم گرسنه بود جوری که به زور برداشتن بردنش🥹🥲 و منو بردن به بخش
جلو در اتاق عمل مامانمو همسرم بودن که وقتی همو دیدیم من گریه کردم بعدش رفتم اتاق خودمون
همسرم اتاق وی ای پی گرفته بود که همه چیش تکمیل بود و من واقعاً راضی بودم از خدماتشون
مامان دل‌یار☘️ مامان دل‌یار☘️ روزهای ابتدایی تولد