۱۲ پاسخ

الهی عزیزم مبارکه

کلی گریه کردم با تاپیکت

😍😍😍😍

دقیقا برای منم همینجوری بود. بهترین حس دنیا. قبلش که مردم میگفتن من فکر میکردم اغراق میکنن یا زیاد احساساتین. ولی وقتی خودم تجربه کردم تازه فهمیدم خیلی شدیدتره حسش

مبارکه گلم

چه حس قشنگیه، 😭❤️

خداروشکرررر

بعد عمل درد داشتی ؟ در چه حدی بود ؟
پوشاک کی برات گذاشتن یکم‌از چیزا هم‌بگو 🥲

🥺🥺خدا حفظش کنه

اخی 😍😍😍😍🥹🥹🥹🥹🥹
تبریک میگم عزیزم 😍😍
منم روزی چند بار این صحنه رو تصور میکنم و اشک ذوق میریزم🥹😍
دعا کن برام لطفا❤️😍

قدمش مبارک باشه ،خداراشکر به سلامتی فارغ شدی، شما کدوم‌بیمارستان زایمان کردی؟

خداروشکر عزیزم خداحفظش کنه
چند هفته زایمان کردی بچه دستگاه نرفت؟

سوال های مرتبط

مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت۳
فقط فشاری که زیر سینم دادن خیلی دردم گرفت و به پرستار کنارم گفتم گفت دارن فشار میدن بچه بیاد پایین که خداروشکر همون لحظه بعد از فشار صدای گریه کارن من اومد🥺👶🩵
دکتر گفت اینم اقا کارن
اون لحظه با شنیدن صدای گریه اش گریه میکردم و خداروشکر میکردم که این حس قشنگ رو دارم تجربه میکنم
همون موقع داشتم برای کسایی که گفته بودن و مامانایی که چشم انتظارن دعا میکردم که به زودی این حس قشنگ رو تجربه کنن❤️
متخصص اطفال بچه رو تحویل گرفت و گفت همه چی خوبه و تحویل ماما داد که اونم تمیزش کرد و کارهاشو میکرد و کارنم داشت گریه میکرد و پرستار میگفت گرسنشه و دستشو میخوره فداش بشم💙
فقط بدیه که داشت این بود تماس پوست با پوست نداشتیم و ماما فقط بهم نشونش داد و برد ریکاوری گفت اونجا میاریم پیشت
عملم از ۱۱ شروع شد و ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه پسرم به دنیا اومد و تا ۱۲ خانم دکتر و دستیارش بخیه زدن و کارها رو کردن و منو بردن ریکاوری
اونجا هم با اینکه زود حس پاهام برگشت ولی تعویض شیفت بود و تا یه ربع به دو طول کشید برم بخش
تو ریکاوری تخت بغلیم خیلی درد داشت و همش گریه میکرد و داد میزد ولی من خداروشکر حسم که داشت برمیگشت فقط سمت راست زیر دلم یکم درد و سوزش داشتم و فقط سعی میکردم سرم تکون ندم تا سردرد نگیرم
مامان دلــویـــن🐣🎀 مامان دلــویـــن🐣🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان زایمان پارت ۳🥹

رفتم اتاق عمل دکترم زهرا یزدانی اومد کلی نازم داد که وروجک هر کار کردیم ۵روز بیشتر نموند 🥹خیلی دکتر خوبیه من از ۱ماه قبل بارداری زیر نظرشون بودم عالیههههه🥰🙏🏼

کادر اتاق عمل هم خیلی خوب بودن
آمپول بی حسی کمرمم زدن و سریع شرو کردن به عمل از استرس فقط اشکم می اومد
درد ی نداشتم ولی همچی رو احساس میکردم🥴

بعد ۷ یا ۸ دقیقه نی نی منم به دنیا اومد و من با صدای گریش فقط اشک ریختم
🥹
دکترا هم دخترمو ناز میدادن میگفتن چقدر شبیهه خودته 😍
آوردن رو سینم منو میگید داشت قلبم وایمیستاد😭😭
بعد بردنش سریع تو دستگاه اکسیژن

منم نفس تنگی شدید گرفتم نمیتونستم نفس بکشم دستگاه اکسیژن به خودمم وصل کردن
و بعد از بخیه زدن منو بردن دم ورودی همسرم و خانواده هامون اومدن منم فقط از ذوق گریه میکردم 😭
عکس دخترمو نشونشون داده بودن اوناهم داشتن ازش برام تعریف میکردن🥺🥺

این حس قشنگ قسمت تموم چشم انتظارا 🙏🏼
اینم اضافه کنم که تو اتاق عمل به خانم هایی که توگهواره دلشون نی نی می‌خواد و چشم انتظار هستن دعا کردم 🥺🙏🏼
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۴ ماهگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹
مامان ماهورا مامان ماهورا ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت ۳
دیگه بعد از آمپولی که بهم زدن لش شدم کلی آروم شدم جلوی دیدمو بستن دستامو به تخت بستن منم دیگه جون تکون خوردنی نداشتم حس میکردم که دارن به شکمم دست میزنن از صحبتاشون فهمیدم دارن بچه رو در میارن من رحمم دوشاخ بود و دکترم چون تازه هفته ی ۳۵ بارداری پیداش کردم اصلا یادم رفته بود که بهش بگم اینجوری ام و اونم البته فکر کنم توجهی به سونو گرافی هام نداشت توی سونو زده بود دو شاخم خلاصه انگار نمی‌تونستم با اینکه سفالیک بود بچه بچه رو در بیارن حس میکردم دو نفر دارن شکمه منو فشار میدن درد نداشت ولی نفسم می‌رفت این کارو میکردن از یه ورم استرس گرفتم ۵ دیگه همینجور داشتن فشار میدادن و صدای گریه ی بچه ای نمیومد هعی می‌پرسیدم چرا صداش نمیاد پس چرا چرا چرا یهو صدای گریش اومد🥹🥹🥹🥹🥹
من مردمممممم براااش فقط همینجوری داشت اشکم بی اختیار از خوشحالی میومد یکم تمیزش کردن آوردنش من ببینمش اصلا خیلیییی حس خیلی قشنگیه و توصیفی نیست تموم دردت اون لحظه می‌ره فقط یاد کل بردارید میوفتی یه لحظه و باخودت میگی ارزششو داشت ننه لپاش و زدن به صورتم خیلیییی نرم بود🥹🥹🥹🥹
مامان توت فرنگی🍓 مامان توت فرنگی🍓 ۱۵ ماهگی
مامانا بلاخره فرصت شد منم تجربه زایمانمو بگم
کلی تایپ کردم دستم خورد پاک شد
من خیلییی از زایمان(هم طبیعی هم سزارین)میترسیدم
زایمانم بیمارستان نیکان سپید بود
روز زایمان پرسنل بلوک زایمان بی نهایت مهربون بودن
وارد اتاق عمل ک شدم دکتر بیهوشی خیلی خووب بی حسی رو تزریق کرد جوری ک اصلا احساس نکردم
پرده رو جلوی صورتم نصب کردن و… متخصص بیهوشی همچنان بالای سرم نشسته بود و باهام حرف میزد
داشتم از ترسام بهش میگفتم چون شنیده بودم بعضیا دیر بی حس میشن و وقتی دکتر تیغ رو میکشه روی پوست شکم احساس میکنن..من میگفتم و اون بنده خدا هم میخندید..چند دقیقه گذشت من همچنان منتظر بودم یه تیغی چیزی حس کنم ک متخصص بیهوشی گفت خب داشتی میگفتی از چی میترسی؟؟😂همین ک دهنمو باز کردم گفت الان یه فشار احساس میکنی و چند ثانیه بعد صدای گریه دخترمو شنیدم😭😍 بی اختیااار فقط هق هق گریه میکردم😭 و صدای دکتر که میگفت هزااار ماشالا چقدر تپلهه😅😍و اونموقع بود ک دلیل کمر دردای عجیب و غریبم رو فهمیدم😂 چند دقیقه بعد لپاشو به صورتم چسبوندن و اون لحظه بیشترین آرامش زندگیمو دریافت کردم 🥺❤️❤️
مامان زندگی مامان مامان زندگی مامان ۸ ماهگی
تجربه سزارین ۳
خلاصه بهم گفت پس پاشو بشین نشستم همون موقع دکترم اومد باهاش حرف زدم بهش گفتم اگه میشه تو اتاق عمل عکس بگیره که به یکی از دخترا گفت با گوشی خودش عکس بگیره و گفتم توراخدا بهشون بگو تو بی حسی ماساژ شکمی بدن که گفت باشه خیالت راحت باشه من حواسم هست
دیگه دکتر بیهوشی کار خودشو شروع کرد و بهم گفت نترس الان کاریت ندارم فقط دارم به کمرت بتادین میزنم هروقت خواستم آمپول بزنم بهت میگم بعد گفت خب سرت بگیر پایین و بدنتو شل کن میخوام آمپول بزنم دیدم یکم کمرم یه لحظه یه سوزش خیلی ریز گرفت و بعدش شروع شد به داغ شدن و کم کم پاهامم داغ شد و دراز کشیدم
پرده کشیدن جلوم و دکتر بیهوشی و پرستاره بالا سرم وایساده بودن و هی میپرسیدن که حالم خوبه یا نه و دستامو بستن
دکترمم داشت میپرسید اسمشو چی میخوام بپرسم و اینا
منم تکون رو شکمم حس میکردم پرستاره گفت نترس تکون حس میکنی ولی درد حس نمیکنی خیالت راحت باشه
شروع کردم به خوندن آیت الکرسی و صلوات و اینا دیدم هی شکمم تکون میخوره و اون خانوم دکتر که اونجا بود شروع کرد به فشار دادن بالای شکمم و دنده هام که یکم دردم گرفت و آخ گفتم که دکترم گفت نترس تموم شد
بعد دیدم گفت سلااام آقا دیان خوش اومدی و از بالای پرده نشونم دادش گفت بیا ببین پسرت چه خوشگل و نازه گفتم خوبه؟ گفت آره همه چیزش عالیه نترس
و سریع بردنش اونور فهمیدم دارن تمیزش می‌کنن و پسرمم همش گریه می‌کرد منم گریم گرفته بود و داشتم گریه میکردم همشون داشتن از گریه من میخندیدن و فهمیدن از خوشحالیه
من فقط تکون شکمم حس میکردم و فک کنم داشتن جفت درمیاوردن بعدم شروع کردن به بخیه زدن
مامان آراد مامان آراد روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام