تجربه زایمان زایمان پارت ۳🥹

رفتم اتاق عمل دکترم زهرا یزدانی اومد کلی نازم داد که وروجک هر کار کردیم ۵روز بیشتر نموند 🥹خیلی دکتر خوبیه من از ۱ماه قبل بارداری زیر نظرشون بودم عالیههههه🥰🙏🏼

کادر اتاق عمل هم خیلی خوب بودن
آمپول بی حسی کمرمم زدن و سریع شرو کردن به عمل از استرس فقط اشکم می اومد
درد ی نداشتم ولی همچی رو احساس میکردم🥴

بعد ۷ یا ۸ دقیقه نی نی منم به دنیا اومد و من با صدای گریش فقط اشک ریختم
🥹
دکترا هم دخترمو ناز میدادن میگفتن چقدر شبیهه خودته 😍
آوردن رو سینم منو میگید داشت قلبم وایمیستاد😭😭
بعد بردنش سریع تو دستگاه اکسیژن

منم نفس تنگی شدید گرفتم نمیتونستم نفس بکشم دستگاه اکسیژن به خودمم وصل کردن
و بعد از بخیه زدن منو بردن دم ورودی همسرم و خانواده هامون اومدن منم فقط از ذوق گریه میکردم 😭
عکس دخترمو نشونشون داده بودن اوناهم داشتن ازش برام تعریف میکردن🥺🥺

این حس قشنگ قسمت تموم چشم انتظارا 🙏🏼
اینم اضافه کنم که تو اتاق عمل به خانم هایی که توگهواره دلشون نی نی می‌خواد و چشم انتظار هستن دعا کردم 🥺🙏🏼

۶ پاسخ

وقتی بدنیا اومد نینی چند کیلو بود؟؟؟

بچه تو دستگاه موند؟؟؟چقد تو دستگاه بردن؟

منم ازاتاق عمل میترسم 😶😶

عزیزم قدمش مبارک❤️هزینه زایمانتو میگی چقدر بیمارستان گرفت کلا و اینکه ساک مادرو نوزادم دادن یا ن؟

بسلامتی عزیزم چند هفته بودی

عزیزم دکترت چقدر زیرمیزی ازت گرفت واسه زایمان

سوال های مرتبط

مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان علیهان بالام 🩵 مامان علیهان بالام 🩵 ۷ ماهگی
قسمت 2
بعد صدا کردن رفتم خیلی استرس داشتم تا رسیدم دم در اتاق عمل گریه گرفت ولی با گریه واسه همه دعا کردم مخصوصا برا اونایی که دلشون میخواد مادر بشن رفتم اتاق عمل کمک کردن نشستم رو تخت که همه کادر ها آقا بودن ولی بسیار خوش اخلاق تو اتاق عمل ازم پرسیدم اسم اقا کوچولو چیه با حرفاشون حواس منو پرت کردن سوزن بی حسی رو زدن ولی هیچی نفهمیدم هیچ هیچ اصلا ن درد داشت نه چیزی بعد دیگه دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلوم بعد 15دیقه صدای گریه شو شنیدم که قلبم داشت میومد دهنم ک دکترم گفت یه ارزو کن بند ناف شو برش بزنم واقعا خیلی حس خوبی بود 🥹واسه همه ی چشم انتظارا ارزو میکنم بعد نی نی اوردن پیشم گذاشتن صورتشو رو صورتم نی نی اروم شد
بعد دیگه بردنش منم بردن ریکاوری
ماجرای من از ریکاوری شروع شد 🥲که دیدم دستگاه داره هشدار میده آژیر میزد من اونجا بود ک فهمیدم نی نی یه مشکلی داره هر چقدر خودمو تکون دادم پاشم ببینم چه خبره ولی کلا بی حس بودم همه پرستارا بالا سر پسرم بودن من داشتم سکته میکردم که از تخت گرفتم سرمو بلند کردم دیدم دارن بچه مو میبرن که من حالم بد شد 🥲1ساعت ریکاوری رو 3ساعت نگه داشتن منو واقعا خیلی حالم بد بود افتاد فشار شدید گرفتم فشارم شد 4
بعدش دیگه اوردن بخش هیچ دردی نداشتم حسم که رفت بعدش دیگه فقط از درد پریودی کمتر درد داشتم چند ساعت بعد گفتن پاشو راه برو کن من بازم درد نداشتم خلاصه خیلی اسون بوددد
مامان 🩵شاهان🩵 مامان 🩵شاهان🩵 ۱ ماهگی
سلام مامانا بالاخره منم زایمان کردم...🫠اومدم تجربمو از زایمان سزارین بگم.... من شنبه ساعت ۵ونیم صبح یه صبحانه سبک خوردم به گفته دکترم که تا موقع عمل ناشتا باشم ساعت ۱۰ رفتم بیمارستان نور شهریار برای بستری تا ۱۱ بستری شدم تو بلوک زایمان اونجا بهم سرم وصل کردن nst گرفتن ساعت ۳ دکترم اومد قبل اینکه برم اتاق عمل بهم سوند وصل کردن (خانمایی که میترسن از سوند اصلا ترسی نداره فقط هرچی پرستار و ماماها میگن گوش کنین نفس عمیق بکشین و خودتونو شل کنین دردی نداره فقط یکم سوزش داره و حس ادرار که اونم بعد زدن بی حسی از بین میره) ساعت ۳ونیم رفتم اتاق عمل ساعت ۴ پسرم دنیا اومد فیلمبردارمم اومد تو اتاق عمل فیلمبرداری کرد بی حسی و که به کمرم زدن پاهام داغ شد و چیزی نفهمیدم پنج دقیقه بعد صدای پسرم و شنیدم و آوردن گذاشتن رو سینم همین که صورتش چسبید به صورتم آروم شد و با چشاش داشت نگام میکرد انگار که دنیا برام اون لحظه وایساد 🥹 اشکام همینطوری بی اختیار میریخت 🥰 همون لحظه از خدا خواستم تمام چشم انتظارا دامنشون سبزشه و این حس قشنگ و تجربه کنن و همه مامانای باردار به سلامتی فارغ بشن و صحیح سالم بچشونو بغل بگیرن😍
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
مامان مهوای قشنگم 🥰 مامان مهوای قشنگم 🥰 ۱۰ ماهگی
*تجربه زایمان پارت دو*
لباسای اتاق عمل رو دادن بهم پوشیدن و یه پرستار اومد سوند وصل کرد اصلا اونطوری که فکر میکردم درد نداشت فقط یه سوزش ریز بود و بعدش بار اول که میخواستم ادرار کنم احساس میکردم میریزه و حس خوبی نداشتم اما چند دقیقه بعدش کلا فراموشم شد
من تصورم از اتاق عمل رفتنم این بود که بیرون با خانوادم خداحافظی کنم ولی بعد لباس عوض کردنم مستقیم منو بردن اتاق عمل و اینم شوک بعدی بود برام 🥲
کادر اتاق عمل واقعا خوب بودن از دکتر بیهوشی گرفته تا دکتر خودم و پرستارا سعی میکردن با صحبت کردن باهام استرسمو کم کنن.
ازم خواستن بشینم و بعدم آمپول نخاع رو زدن اصلا دردش حس نمیشد و واقعا در حد یه آمپول عضلانی کمتر بود .
بعدم دراز کشیدم پرده رو جلوی روم زدن و شروع کردن فقط دستشون رو روی شکمم احساس میکردم انگار داشتن لمس میکردن چند دقیقه بعدش صدای گریه دخترم رو شنیدم اونا ذوق میکردن که چقدر نازه و من داشت دلم میرفت که ببینمش
تو همین حین بخاطر استرسی که داشتن تهوع گرفتم و همون موقع که داشت بخیه میزد من عوق زدم و بالا آوردم و این خیلی اذیتم کرد 🥺
سریع برام آمپول تهوع زدن و عمل رو ادامه دادن بعدش یهو یه لرز شدید گرفتم و بخاطر داروها خواب رفتم.
ربع یا نیم ساعتی خوابیدم بیدار که شدم تو ریکاوری بودم سه بار ماساژ رحمی دادن که دردناک بود واقعا ولی قابل تحمل بود و بعدشم بردن بخش
مامان شهرزاد مامان شهرزاد ۵ ماهگی
تجربه سزارین: پارت دوم
خلاصه باهام صحبت کرد و اسم دخترمو پرسید و این حرفا😅
مسئول بند ناف هم که باهاش هماهنگ کرده بودیم تو این فاصله اومد و داشت کارهاشو انجام میداد
دکتر بیهوشی و یه دکتر دیگه به نوبت اومدن و باهام صحبت میکردن ، انگار میخواستن مطمئن بشم هوش و حواسم سره جاشه، اسم پدر و اسم خودمو و چند تا سوال دیگه و اینارو میپرسیدن
خلاصه نوبتم شد و رفتم‌ تو اتاق عمل
استرس داشتم خلاصه اولین عمل عمرم بود،، بچه های اتاق عمل خیلی باهال بودن اسم دخترمو پرسیدن و کلی ذوق کردن
بعد دکتر بیهوشی اومد و آمپول بیحسی رو برام‌زد
بعد چند دقیقه بیحس شدم و از استرس هی میگفتم همینجوری برش ندید ها اول تست کنید بیحس شده یا نه😅😅😆
وسط عمل دو‌بار احساس تپش قلب زیاد و تنگی نفس میگرفتم و درجا برام یه آمپولی میزدن که تپش قلبم خوب میشد
خلاصه نی نی بدنیا اومد و منو بردن ریکاوری که هی به من میگفتن سرتو تکون‌نده
بعد لرزش شدید منو گرفته بود و من ففط اصرار کردم که تقاضای پمپ درد دارم
دکتر بیهوشی میگفت نمیشه باید از اول میگفتی منم اصراز که نه باید بزنی وگرنه اینجا رو سرتون خراب میکنم
خلاصه همسرمو صدا زدن که بره وسایلش زو بخزه
بعد برام وصل کردن
ادامه پارت بعدی: