سوال های مرتبط

مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🤰🏻
پارت سوم🌸

تا آمپول بی حسی رو زدن برام پاهام که تا قبل اون داشتم از سرما میلرزدم تو اتاق عمل، شروع کرد داغ شدن و کم کم تا کمر داااغ شدم .
پرستارا شروع کردن به زدن بتادین روی پاها و شکمم که خودمو توی شیشه چراغای بالا سرم دیدم و وحشت کردم🫠🫠

بعد پرده کشیدن جلوم و دیگه چیزی ندیدم، دکترم اومدن و من گفتم دکتر فعلا شروع نکنید من حس دارم هنوز! ولی بعد دو دقیقه صدای دکتر بلند شد که وای بچه ها مکونیوم! 😥
سریع قل اول رو خارج کردن و کلا دو دقیقه از شروع عمل نگذشته صدای گریه بچمو شنیدم و اشک بود که میریخت پایین😭😭😭❤
یه دقیقه بعد صدای گریه قل دوم و بازم گریه از ذوق😭❤
حین همه این مراحل فقط از خدا میخواستم به هرکسی که آرزوی بچه داره بچه سالم و صالح بده🥺🤲🏻✨
دیگه بعدش حالت تهوع گرفتم که به پرستار گفتم و یه آمپول زد تو سرمم که درجا حالمو بهتر کرد، و دیگه بعد بدنیا اومدن بچه ها همه حواسم به صداشون بود و صدای پرستارایی که راجبشون حرف میزدن و فک کنم بعد 10 دقیقه بخیه هامم زده شد...
مامان ماهوین 🌙 مامان ماهوین 🌙 ۹ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
همون لحظه دختره دستشو گذاشت رو شونه هام و گفت شل کن،اونلحظه فهمیدم سفت کردن شونه هام کارو خراب کرده و دیگه بعدش سوزن وارد شد و مواد رو تزریق کرد،از دردش بخوام بگم خیلییی درد کمی داشت اصلا اونجوری که فکر میکردم و میترسیدم نبود و درد انژیو از این بیشتر بود، چند ثانیه بعد تزریق پاهام شروع کرد گرم شدن و کم کم اومد تا بالا تنه، بعد درازم کردن رو تخت و پرده رو کشیدن،من حس کردم نفسم داره میگیره و گفتن چون امپول رو از بالاتر تزریق کردن این حس سنگینی رو رویه سینه دارم و بهم اکسیژن وصل کردن، حین عمل هیچ دردی حس نمیشد ولی حس کشش و فشار کامل حس میشد،یجایی که شکمم رو فشار دادن تا ماهوین بیرون بیاد رو قشنگ فهمیدم و بعدش صدای گریه دخترم اومد،کل زمان دراوردن نی نی ۵ دقیقه بود و بعدش تا بخیه بزنن خیلی طولانی تر بود،از همون لحظه که دخترم دراوردن بشدت لرز گرفتم،آمپولم زدن ولی آروم نشدم،دخترمو آوردن چسبوندن صورتم و بعدش دکتر همونجا ماساژ رحمی انجام داد و ساکشن زد و بخیه تموم شد بردنم ریکاوری
بهم پمپ درد هم وصل کردن
مامان ابوالفضل مامان ابوالفضل ۶ سالگی
پارت ۴
ینی یک چیزی حدود ۲۷ ساعت من توی زایشگاه بودم و دهانه رحم روی همون یک سانت مونده بود و دستگاه nstمدام وصل بود به پشت خوابیده بودم و کمرم خشک شده بود
اومدن سوند وصل کردن برام و لباسام عوض کردن(سوند اصلا درد نداره فقط باید خودتو شل بگیری و نفس عمیق بکشی)
روی ویلچر منو بردن اتاق عمل
روی تخت نشستم که کادر بیهوشی اومد و آمپول زدن به کمرم (موقع آمپول زدن چونه رو بچسبانید به قفسه سینه،شونه هاتون رو شل بگیرین نفس عمیق بکشید)من هیچی متوجه نشدم خدایی درحد یک آمپول معمولی بود برام دردش وقتی هم آمپول زدن برام خودشون زود منو خوابوندن و کم کم پاهام داغ شد و اومدن پرده کشیدن جلوم و بتادین زدن رو شکمم
حرکت تیغ و...رو شکم متوجه میشدم ولی هیچ دردی نداشتم
پرستار بالای سرم گفت الان قفسه سینه ات رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون
دو ثانیه بعد فشار دادن صدای گریه‌ی پسرم اومد😍😍😍😍😍(خوشحالترین بودم چون پسر بزرگم بدنیا اومد زود گریه نکرد اینقدر دکتر زد به پشتش تا گریه کرد برای این خوشحال بودم چون خودش گریه کرد)
و چون هوا سرد بود اول بردن خشکش کردن بعد نشونم دادن و بردن لباساش تنش کردن
مامان پنبه مامان پنبه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان قسمت پنجم
همون موقع دکترم رو دیدم که یه لبخند شیرین بهم زد و گفت دیگه تموم شد. پزشک بیهوشی هم بی حسی کمرو زد، گفت پاهات داغ میشه. خیلی مهربون بود و همه چیزو جلوتر بهم توضیح میداد. گفتم آره نوک پاهام داغ شد. سریع منو خوابوندن و جلوم پرده کشیدن. دکتر بیهوشی کنارم بود و بهم توضیح داد که کم کم بی حس میشی و نمیتونی پاهاتو تکون بدی. دست دکترو حس میکنی اما درد نداری. حتی آهنگ هم گذاشتن. دکتر گفت 20 ثانیه دیگه فشار بالای شکمت حس میکنی که میخوان بچه رو دربیارن اما درد نداری. و همین شد و صدای گریه بچه در اومد. اونجا بود که من بعد از چندین روز واقعا خندیدم. بعدشم خوابم برد😂 کلا از بی حسی تا صدای گریه شاید 3،4 دقیقه طول کشید. با صدای ماما بیدار شدم که نی نی رو آورده بود برای تماس پوستی و بهش شیر میداد. و اینجا من اولین دیدارم با نی نی بود. چشماش باز بود و نگاهم میکرد. عمل تموم شد و رفتیم تو ریکاوری. نی نی هم کنارم بود. منم همش خوابم میبرد و بیدار میشدم. واقعا خوشحال بودم اون کابوس تموم شده. بعد منو بردن تو اتاقم و همونجور درازکش لباسمو عوض کردن و اونجا مستقر شدم. خانوادم و اطرافیان این چند روز واقعا سنگ تموم گذاشتن برام. اما اون روز تا فردا صبحش هم من همش خواب بودم.
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۵ ماهگی
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۸ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان رها😍✨ مامان رها😍✨ ۴ ماهگی
پارت چهار
همون که بی حس شدم همه دردام رفت و یه لرز خیلی بدی اومد سراغم یه پرستاره مهربونم پیشم بود همش باهام صحبت میکرد پرده رو کشیدن و شروع کردم ومن قشنگ حس میکردم همه کاراشونو ساعت ده وده دقیقه دخترم به دنیا اومد و اولش گریه نمیکرد من همش میپرسیدم چرا گریه نمیکنه چرا نشونم نمیدین میگفتنگران نباش مدفوع و خورده داریم ساکشن میکنیمش تا اونا کارشونو انجام بدن من مردم و زنده شدم تا اوردن نشونم دادن صورتشو چسبوندن به صورتم بهترین حس دنیا بود توصیف نشدنی🥺دخترمو بردن ریکاوری منم بخیه هامو زدن و فرستادنم ریکاوری که یدفعه دیدم ماماهمراهم منتظر مونده تامن زایمان کنم وقتی دیدمش کلی خوشحال شدم واقعا مامای خیلی خوبی بود دخترمو گذاشت بغلم سینمو دراوردم گذاشت دهن دخترم و گفت دلم نیومد ولت کنم برم دوست داشتم ببینم دخترتو بعد برم بعدشم ازما فیلم و عکس گرفت و رفت به خانوادم نشون بده منم ساعت دوازده رفتم بخش و بعدشم دخترمو اوردن خیلی حس نابی بود انشالله روزی همه چشم انتظارا