سوال های مرتبط

مامان آدرین مامان آدرین ۶ ماهگی
شب قبل از زایمانم یه شام خیلی سبک مثل سوپ خوردم و بهم گفتن مایعات از ۱۲ شب به بعد هیچی نخورم و چون من لووتیروکسین می‌خوردم گفتن با حجم خیلی کمی آب قرصمو بخورم صبح ساعت ۵ رفتیم بیمارستان
بهم سرم زدن و فرم سلامت روانی و اطلاعات پدر مادر رو پر کردیم
با دستگاه ضربان قلب بچمو چک کردن که ضربانش پایین بود و خیلی نگرانم کرد که بعد دنیا اومدنش مشخص شد بند ناف یک دور دور گردنش و یک دور دور شکمش گیر کرده بوده
ساعت ۸:۳۰ دکترم اومد و منو بردن به سمت اتاق عمل
بیشتر از استرس ؛ ذوق داشتم از اینکه بچمو چند دقیقه دیگه میدیدم
وارد بخش اتاق عمل که شدم منو بردن یه اتاق به اسم اتاق استراحت حدود ۱۵ دقیقه اونجا دراز کشیده بودم بعد با ویلچر منو به سمت اتاق عمل بردن بعد از چک اولیه ضربان قلب و فشار خون و وصل کردن سوند پزشک بیهوشی اومد و آمپول اسپاینال رو به نخاع تزریق کرد
دردش وحشتناک بود فقط باید نفس عمیق بکشی و هرگز تکون نخوری بی حسی که وارد نخاع میشد همزمان درد وحشتناکی رو تو نخاع حس میکردم بلافاصله از نوک انگشت پاهام احساس گرما کردم تا رسید به کمرم
کم‌کم بیحس شدم و کاملا بی جون افتادم روی تخت در عرض ۵ دقیقه که دکترم اومد صدای گریه بچمو شنیدم
اصلا هیچی حس نکردم فقط تکون تکون می‌خوردم روی تخت
و یکم هم‌ حالت تهوع در حین عمل بهم دس داد بخاطر خونریزی بود که داشتم
پرستاری بود که تماما کنار من بود و ضربان و فشار و نبضمو چک‌میکرد و بهم گزارش میداد که الان در چه مرحله ای از عمل هستیم و چقدر از عملم مونده
نی نیم که دنیا اومد آوردن گذاشنش روی سینم و با صدای من بچم آروم شد و حس قشنگ بین مون رد و بدل شد اونجا بود که انگار از من یه آدم دیگه متولد شد😍
مامان گندم🌾 مامان گندم🌾 ۳ ماهگی
تجربه‌ی زایمان سزارین در بیمارستان ولیعصر رشت (بخش دوم)
بعد وارد حالت خلسه شدم. یه بخش‌هایی از اتفاقات بعدی رو به صورت بریده بریده یادمه. مثلا اینکه وارد اتاق ریکاوری شدم، بالاسرم صحبت میکردن، بعد منو وارد بخش کردن، رو تخت جابه‌جام کردن، لرز شدید کرده بودم و روم پتو انداختن.
بعد از حدود ۴ ساعت حس به پاهام برگشت و کم‌کم هوشیارتر شدم. دوستان سعی کنین زیر سرتون بالش نذارین و تا می‌تونین سرتون رو تکون ندین و بلند نکنین. خیلی توی سردرد بعدش تاثیر داره. هر زمان هم که حس پاهاتون برگشت، سعی کنین کمی زانوهاتون رو خم کنین تا کمتر دچار کمردرد بشین.
حدودای ساعت ۵ یا ۶ بود که غذا خوردم و کم‌کم بلند شدم که راه برم‌. راه رفتن بعد از سزارین واقعا جزو سخت‌ترین کارهای دنیاست ولی نگران نباشین دوستان، این هم می‌گذره. اولش خیلی سخته ولی هرچی بیشتر راه برین راحت‌تر میشه.
من یه شب بیمارستان بستری بودم. صبحش خانم دکتر اومدن بالاسرم و بعد از چک کردن نهایی و رفتن به دستشویی اجازه‌ی ترخیص بهم دادن.
در نهایت هم از برخورد کادر درمان بسیار راضی بودم و هم از کار خانم دکتر. اگه سوالی دارین، در اولین فرصت سعی می‌کنم جوابتون رو بدم🌱
مامان Nafasm 🎀🩷 مامان Nafasm 🎀🩷 ۸ ماهگی
مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۳ ماهگی
مامان بردیا مامان بردیا ۲ ماهگی
تجربه سزارین من
۲۴ابان
ساعت ۵صبح راهی بیمارستان شدیم از شبم نخوابیده بودم از استرس رسیدیم بیمارستان و یک ساعتی طول کشید بستری بشم بعدش یه کیف دادن دستم گفتن باقی وسایلای رو بده همراهت رفتم بخش زایمان و اونجا آزمایش ادرار و خون ازم گرفتن. و پرونده هامو نگا کردن و سوال کردن و آن اس تی گرفتن ازم و لباسامو عوض کردم لباس هامو کفشامو گذاشتن کیسه و بردن تحویل همسرم دادن و سوند برام گذاشتن کمی سوزش داشت قابل تحمل بود ولی کلافم کرد عین سوزش ادرار که کلافه میکنه بعد انژوکت هم وصل کردن از تخت پیادم کردن و سوار ویلچر شدم رفتیم به سمت اتاق عمل که یه چند طبقه پایین بود بیرون بخش زایمان همسر و خواهرم بودن خداحافظی کردم و گوشیمو دادم بهشون و کلی گریه نمی دونم چرا حس خاصی بود دستم رو شکمم بود همش تو دلم میگفتم از چند ساعت دیگه بغلمه و تو دلم نیس و گریم می‌اومد رسیدم اتاق عمل و یه پرستار مهربون اومد بالا سرم و کلی سوال پرسید و آرومم کرد تا وقتی که دکترم اومد و دکتر بیهوشی نشستم و سوزن اسپاینال رو زد اصلا درد نداشت حتی از درد انژوکت هم کمتر بود بعد یه داغی تو پام پخش شد و پرده رو کشیدن و کل بدن رو بتادین زدن حس میکردم میزنن و یه کارایی میکنن ولی درد نداشتم
مامان حلما🎀🩷 مامان حلما🎀🩷 ۴ ماهگی
پارت دوم سزارین من🫧💛
بلاخره انقدر به دکتر زنگ زدن جواب داد قضیه رو بهش گفتن اونم گفت ۱۰دقیقه دیگه خودشو میرسونه و به پرستارا گفت اماده اتاق عملش کنید تا من میرسم اماده باشه.سریع بهم اکسیژن وصل کرد و امدن سوند وصل کنن اصلا سوند وصل کردن درد نداشت من خیلی شنیدم میگفتن درد داره میترسیدم ولی اصلا درد نداشت بعدش فقط یذره سوزش امد بعدش دیگه هیچی.لباس هامو پوشیدمو منو گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل وقتی اتاق عمل رو دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم دلم داشت کنده میشد میخواستم بگم نمیخوام زایمان کنم منو نبرید داخل ولی چاره ایی نداشتم دکتر بی هوشی امد منو بردن روی تخت با کمک همکارش سوزن و زدن سوزنش درد داشت و یکمم سوزش .بعد سوزن سریع منو خوابوندن رو تخت همون لحظه پاهام داغ شد و بدنم سِر شد.بقیه پرستارا امدن دوتا رگ گرفتن و سرم بهم وصل کرد با دستگاه فشار و اکسیژن و چیزای دیگه که اسمشون رو نمیدونم که دیدم دکترم امد جلومو یه پرده زدن من از بس استرس داشتم اصلا حالم خوب نبود داشتم سکته میکردم از بس میترسیدم.حرکت دستای دکتر و حس میکردم
مامان آریا مامان آریا ۹ ماهگی
پارت سوم
رفتم داخل بخش زایشگاه و اونجا شروع کردن به نوار قلب گرفتن که باز هم خوب نبود و همزمان شروع کردن به زدن آمپول فشار یه 20دقیقه ای گذشت که چند تا ماما و شروع به معاینه کردن دیدن یه سانت شد دو سانت و منی که همچنان استرس نوار قلب و ترس زایمان همگی دست داده بود بهم دلم رو آشوب کرده بود.کم کم داشت درد زایمان در حد پریودی میومد سراغم بهشون گفتم خوب باید چیکار کنیم که دیدم رفتم و با یه دکتر دیگه اومدن و نوار قلب رو چک کردن دیدن خوب کار نمیکنه و شروع کردن به سون زدن بهم بنده خدا ها اینقدر با ملایمت زدن که من اصلا دردی نفهمیدم.سرمم رو قطع کردن و دست گاه نوار قلب رو هم جدا کردن و منو با ویلچر بردن سمت اتاق عمل.من همیشه از اتاق عمل وحشت داشتم ولی وحشت من همش الکی بود چون اون ترسی که من از اون اتاق برا خودم دارم انگار یه قول هس.خابوندنم رو تخت اتتق عمل دستگاه فشار خون و دستگاه ضربان قلبم رو بهم وصل کردن بلندم کردن و گفتن بشین دکتر بیهوشی چند بار پنبه الکلی کشید رو گودی کمرم و شروع کرد به سوزن بیحسی زدن و بلافاصله منو خابوندن تا بیحس بشم.هی میگفتن پاتو بگیر بالا هرچی تکون میدادم نشد پاهام اولش گرم شد در حد دو دقه طول کشید که بیحس شد و بعد 5دقع کار کردن یهو صدای بچم رو شنیدم که از خدا اون زمان رو برا همه چشم انتظارا و همه اونای که بچه ندارن آرزم میکنم.واقعا لذت بخش ترین مدت عمرم بود