پارت چهار
همون که بی حس شدم همه دردام رفت و یه لرز خیلی بدی اومد سراغم یه پرستاره مهربونم پیشم بود همش باهام صحبت میکرد پرده رو کشیدن و شروع کردم ومن قشنگ حس میکردم همه کاراشونو ساعت ده وده دقیقه دخترم به دنیا اومد و اولش گریه نمیکرد من همش میپرسیدم چرا گریه نمیکنه چرا نشونم نمیدین میگفتنگران نباش مدفوع و خورده داریم ساکشن میکنیمش تا اونا کارشونو انجام بدن من مردم و زنده شدم تا اوردن نشونم دادن صورتشو چسبوندن به صورتم بهترین حس دنیا بود توصیف نشدنی🥺دخترمو بردن ریکاوری منم بخیه هامو زدن و فرستادنم ریکاوری که یدفعه دیدم ماماهمراهم منتظر مونده تامن زایمان کنم وقتی دیدمش کلی خوشحال شدم واقعا مامای خیلی خوبی بود دخترمو گذاشت بغلم سینمو دراوردم گذاشت دهن دخترم و گفت دلم نیومد ولت کنم برم دوست داشتم ببینم دخترتو بعد برم بعدشم ازما فیلم و عکس گرفت و رفت به خانوادم نشون بده منم ساعت دوازده رفتم بخش و بعدشم دخترمو اوردن خیلی حس نابی بود انشالله روزی همه چشم انتظارا

۵ پاسخ

درد طبیعی سخت بود یا سزارین

ورزش و پیاده روی نداشتی تو بارداریت؟؟

چند هفته بودی عزیزم

چقدر اذیت شدی🥲 قدمش پر خیر و برکت باشه براتون خداحفظتون کنه براهم💗

یک بعدازظهر آمپول فشار زدن ۱۰ شب بچه دنیا اومد؟ چی کشیدی خواهر😑😑

سوال های مرتبط

مامان نورا کوچولو ❤️ مامان نورا کوچولو ❤️ ۱۶ ماهگی
#تجربه_زایمان۲
دفعه اول ک گذاشت خوب نذاشته بود درآورد دوباره گذاشت یکم بخاطر اون اذیت شدم بعدشم خیلی سوزش داشتم
یه حس بدی بود فقط میگفتم این لعنتی بگیرم بکشم بیرون
ساعت ۸نیم اومدن منو بردن برا عمل به حدی استرس بغض ناراحتی خوشحالی همه جور حسی قاطی شده بود فقط میلریزم تا وقتی دکترم ببینم
خیلی از دکترم رازیم خیلیییی انرژی داد بهم کلی باهام حرف زد شوخی کرد تو اتاق عمل
پرسنل هم همه خوش رو بودن اصلا حس خوبی بود همه چی یادم رفت نشسته بودم به تعریف های اونا گوش میدادم
بی‌حسی از کمر اصلاااا درد نداره واقعا هیچی متوجه نمیشید خیالتون راحتت
کم کم پاهام داغ شد دراز کشیدم پرده رو زدن جلو چشمم
قشنگ همه چیز میفهمیدم لایه لایه شکمم می‌بریدن ولی درد نداشتم اصلا ،داشتم فک میکردم که لایه چندمو داره تیغ میزنه که صدای دخترم اومد، به حدییییی حس خوبی بود تا عمق وجودم لرزید از خوشحالی دکترم همون لحظه گرفتش این ور پرده نشونم داد گفت ماشالا ببین چه خوشگلهههه برو موهاشو دم اسبی ببند از همین الان 😂😂
دیگه کارای دخترم بردن انجام دادن عین جوجو فقط صداش میومد دلم ضف میرفت براش
پرستار اومد گذاشت رو صورتم داشت گریه میکرد همین که چسبید به صورتم صدامو شنید آروم شد 🥲🥲🥲فقط اون لحظه برا همه دعا کردم هر کی چشم انتظاره دامنش سبز بشه خیلییییی خیلییییی شیرین بود
بعدشم بردن ریکاوری نمیدونم چقد اونجا بودم بعدشم پرستار از بخش اومد دنبالمو رفتیم تو اتاق
در حد نیم ساعت لرز داشتم که بخاطر داروها بود طبیعی بود
دخترم ساعت ۹ صبح ۲۲ اردیبهشت اومد بغلم فرشته کوچولو
دردمم از وقتی سر پاهام باز شد اونم شروع شد خیلی مسکن اینا زدن ولی اثر نمی‌کرد، قایمکی از پرستارا دوتا شیاف گذاشتم که تا فرداش دیگه درد نفهمیدم
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۱۰ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان کیاشا مامان کیاشا ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو
خیلی سریع بی حس شدم و عمل رو شروع کردن یکی از کادر بالا سرم بود و همه چی رو برام توضیح میداد و این خیلی خوب بود این رو هم بگم که من حواسم بود و به هیچ عنوان نه صحبت میکردم نه سرم رو تکون میدادم و خداروشکر بعدش سردرد نگرفتم ، به خاطر ناشتایی و اینکه دهنم خیلی خشک بود حین عمل حالت تهوع گرفتم که گفتم و بهم آمپول صد تهوع زدن و خیلی سریع خوب شدم ، نی نی به دنیا اومد و من مدام داشتم تو ذهنم برای همه دعا میکردم ، پسرمو تمیز کردن و گذاشتن کنارم منم کلی بوسش کردم و قشنگ ترین لحظه بود ، چندین بار ماساژ شکم رو انجام دادن که چون بی حس بودم اصلا چیزی متوجه نشدم و بعدشم بردنم ریکاوری و اونجا خوابیدم و خیلی خواب بهم چسبید و بعدش یک مامایی اومد و بچه رو گذاشت کنارم و بهش شیر داد از ریکاوری رفتم بخش و خیلی میلرزدیدم که خب طبیعی بود و تا ۸ ساعت بعدشم چیزی نخوردم حتی یک قطره آب ، توی بیمارستان مدام پرستار حواسشون بود و همه چی رو چک میکردن و رسیدگی شون عالی بود
راجب اولین راه رفتن هم با کمک پرستار خیلی راحت راه رفتم و درد خیلی خیلی کمی داشتم . روز بعدشم که مرخص شدم
خداروشکر همه چی خیلی خوب بود و از همه چی راضی بودم امیدوارم همه زایمان راحتی داشته باشن
فقط اگر سزارینی هستین اصلا نترسین همه چی خیلی راحت تر از چیزیه که بهمون گفتن
مامان آیلین مامان آیلین ۴ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دو:
کم کم پاهام از کمر شروع به داغ شدن کرد وکم کم بی حس شد ومور مور میکرد اولش میتونستم انگشت پام رو تکون بدم ولی بعدش پاهام سنگین شد هرکار کردم دیگه نتونستم بعد پرده کشیدن جلوم گفتم میترسم برای اینکه ترسم کمتر شه دکتر گفت هنوز شروع نمی کنم نگران نباش تمام ترسم این بود که تیغ رو روی پوستم حس کنم ولی خانما تنها چیزی که حس میکردم فقط تکون هایی بود که من رو میدادن بعد از کشیدن یک پرده جلوم که گفتم تقریبا در عرض دو دقیقه بعد صدای بچه اومد ومن اشکام ریخت واسه همه دعا کردم وبعدش شروع کردن به بخیه زدن من تنها چیزی که حس میکردم تکون هایی بود که میدادنم یکمم تنگی نفس در حد چند ثانیه بعد بی حسی گرفتم که اونم سریع برطرف شد وطبیعی بود بعد اون من رو آوردن ریکاوری وبچه رو آوردن به صورتم چسباندن بهترین حس دنیا گفتن این بچت هست وبعد یکساعت رفتم بخش تقریبا ۳ تا ۴ بار ماساژ رحمی دادن تا رسیدم بخش ولی چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم دم در منتظرم بودن ومن وقتی خانوادم رو دیدم اشکام ریخت باورم نمی شد تموم شد واومدم بیرون
مامان دلآنا مامان دلآنا ۱۲ ماهگی
مامان 🎀  لیانا  🎀 مامان 🎀 لیانا 🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۹
حسابی اینور اونور شدم تا اینکه یهو صدای جیغ بچمو شنیدم و اون لحظه انگار کل دنیارو بهم دادن🥹😭 کلی جیغ زد و گریه کرد و من دل تو دلم نبود که فقط ببینم سالمه یا نه تو اون لحظه اگر میتونستم بلند میشدم بغل میگرفتم که گریه نکنه🥺🥺🥺میتونم بگم قشنگ ترین حس دنیاس انگار یه مقدار زیاد ارامش وارد قلبت میشه، اصلا نمیتونم توصیفش کنم انقد قشنگ بوود
دکتر بخیه هامو زد و اخر کارش بچمو چسبوند به صورتم
گرم بود و یکم چسبناک ولی انقد بوی خوبی میداد که فقط بو میکردم و بوس میکردم و برام دلچسب ترین کار دنیا بود این کار🥹
کار اتاق عملم تموم شد و منو بردن ریکاوری و توی ریکاوری باید حس پاهام برمیگشت تا منو به بخش منتقل میکردن اونجا دوتا از دوستامم تختای کناریم تو ریکاوری بودن تو ریکاوری یه دور پرستار اومد ماساژ شکمی انجام داد ولی چون بی حس بودم هیچی حس نمیکردم و بدون درد بود واسم اما دوتا دوستام که حس پاهاشون برگشته بود موقع ماساژ شکمی به پرستار التماس میکردن که ماساژ نده
ادامه پارت بعدی